درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۳۷
وقتی وارد حیاط شدیم دیگه عصبی نبود
انگار تمام خشمش رو حین رانندگی تخلیه کرده
و حالا آروم و خونسرد به نظر میرسید.
اما از ماشین که پیاده شد قلبم یهو ریخت.
اگه عصبانی بود اونقدرا ازش نمیترسیدم.
اون مرد توی خونسردی عمیق تر ضربه میزد.
آرزو میکردم
کاش توی همون خیابونای شلوغ تصادف میکردیم و میمردم.
لااقل از اون همه زجر و عذاب خلاص میشدم.
در ماشین که باز شد
توی جام پریدم، انگشتاش رو دور بازوم پیچید
و تن لرزونم رو بیرون کشید.
هیچ کس نمیتونست اون روز نجاتم بده.
با همون خونسردی به طرف آبنمای وسط حیاط هلم داد
و در حالیکه کتش رو در میآورد گفت:
-لـ...خت شو...لباساتو کامل درار
دیوارای عمارت مثل زندان بلند بود
و هیچ خونه و ویلایی اون اطراف به داخل حیاطش دید نداشت.
ولی توی یه فضای باز نمیشد.حس امنیت نداشتم.
دیگه چیزی نمونده بود بغضم بترکه.
دستام رو دور تنم پیچیدم و به اطراف نگاهی انداختم:
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۳۸
-این...اینجا؟...چرا آخه...
بخدا...من کاری نکردم...
بذار توضیح بدم...
کتش رو در کمال آرامش روی صندلی من آویزون کرد تا چروک نشه
و بعد آستین هاش رو با حوصله بالا زد:
-زودباش
-تو رو خدا ایزد...
سرش رو به طرفم چرخوند
و با تنفری که از چشماش بیرون میریخت بهم نگاه کرد:
-تا ۳ میشمرم...!
چطور میشد از یه نفر اونقدر ترسید
و در عین حال بهش حق داد
من بابت تمام نفرتی که ازم داشت
و بلاهایی که سرم میآورد بهش حق میدادم.
دستش که به طرف کمربندش رفت عرق سرد به تنم نشست:
-یک...دو...
هنوز ۳ رو نگفته بود که که گره روسریم رو باز کردم:
-باشه باشه...در میارم...
ولی بخدا من کاری نکردم...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ولی مایی که همیشه میخندیم
خیلی مظلومیم چون هیچکس باورش نمیشه
ما هم دلمون میشکنه
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۴۱
به آبنما اشاره کرد و گفت:
-خیس کن خودتو
-ایزد...تو رو جون عزیز خانوم
-ببند خوشگلم ...!!
خودت و خیس کن
میدونی که خوشم نمیاد حرفم و تکرار کنم!
هر چقدر نزدیک تر میشد ترس و وحشت منم بیشتر میشد.
کنار آبنما زانو زدم و خواستم دوباره التماس کنم که کمربند رو بالا برد و روی بازوم کوبید.
صدای جیغ پر دردم توی حیاط پخش شد و ایزد غرید:
-گفتم خودت و خیس کن!
بیشتر از این زر نزن به اعصابم که به نفعت نیست
دستم با لرزش شدیدی داخل آب فرو رفت
و یه مشت آب روی سرشونه م ریختم،بلافاصله روی همون نقطه رو با کمربند زد.
از درد نالیـ..دم و اون غرید:
-بقیش...دِ یالا
دوباره یه مشت آب روی خودم ریختم
و همون نقطه سوخت،دستم رو که روی قسمت سرخ شده گذاشتم با کمربند روی دستم کوبید:
-به خودت دست نزن والا میشکنمش
ضربه بعدی رو که روی تن خیسم کوبید مظلومانه هق زدم:
-آخ خدا...
-خدا رو وقتی باید یاد میکردی که کنار اونعوضی رفتی
ضربه بعدی رو که زد دلم برای خودم کباب شد:
-بخدا...من کاری نکردم...چرا باور... نمیکنی...
-زر نزن...من هم جنس خودم و خوب میشناسم
تا چراغ سبز نشون ندی نمیفته دنبالت موس موس کنه
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۴۲
تنم پر بود از رد کمربند چرمی که دلم رو خون میکرد.
پوست خیس رو با چنان نامردی میزد
که انگار میخواست بازجویی کنه و از زیر زبونم حرف بکشه.
ضربه بعدی رو که زد
دیگه حتی نای ناله کردن هم نداشتم.
روی زمین افتادم و صدای هق هقم بلند شد:
-ایی...نزن...!!
-بلند شو بشین
هنوز تموم نشده
بی جون هق زدم:
-بخدا نمیتونم ..
-فکر کردی چون نمیخوامت میذارم ه ـرز بپری؟
میذارم هر بی نامـ.وسی نگات کنه؟
نه عسلم... بخوای هـ..رزگی کنی
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
الان میفهمم وقتی سکویی میگفت "اصلا حالم خوب نیست، از زمین و زمان بیزارم" چه حسی داشت.
Tel deldarofficial4_5794273317414247585.mp3
زمان:
حجم:
11.8M
آهنگ کامل پست بالا 🎧🤍
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal