درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۴۳
پوست تنت و اینجوری میکنم تا بفهمی زنِ ایزد بودن یعنی چی!
پوزخندی زد و به طرف آبنما خم شد
یه مشت آب برداشت و روی یکی از عمیق ترین زخمای کمرم ریخت.
چنان سوزشی توی بدنم پیچید که زار زدم:
-بسه...چرا باور نمیکنی!
اگه النازم بود باهاش...اینکارو میکرد؟
پوزخندی زد و کنارم نشست
موهای خیسم رو با نوک انگشت از صورتم کنار زد و با همون خونسردی گفت:
-نه تو امروز بدجوری هوس کتک کردی
داری بیشتر از کوپنت خرج میکنی
تنم میلرزید،میترسیدم بیشتر کتک بخورم
ولی زبونم قصد کوتاه اومدن نداشت.
چشمای بی حالم رو به چشمای بی رحمش دوختم و بی نفس گفتم:
-میدونی چرا باهام ...اینکارا رو میکنی؟
سرش رو جلو آورد و با پوزخند پرسید:
-چرا خانوم باهوش؟
-چون...صاحب ندارم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۴۴
چیزی توی نگاهش جوشید
که از درکم خارج بود.
انگار تازه فهمیده بود چقدر بی کس و کارم.
درد داشتم!!
جوری که انگار استخوان هام شکسته.
پوست تنم چنان میسوخت که انگار گذاشتنم روی آتیش.
ولی دیگه آب از سرم گذشته بود باید حرف میزدم والا خفه میشدم.
بغضی که پشت هم توی گلوم میشکست
راه نفسم رو میبست
با یه نفس عمیق توی جام نیم خیز شدم
تا به اون چشما نزدیک تر شم.
اشکام رو که میچکید
رو با پشت دست پاک کردم و گفتم:
-اگه مثل الناز...پدر و مادر داشتم ...اینجوری نمیافتادی به جونم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
صبر آدمارو امتحان نکنین ؛
خط کش تا به یه حدی خم میشه ،
یهو میشکنه
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۴۵
اگه...برادرم مثل برادرش...باهات خصوصی حرف میزد
هر روز کیسه بوکست نمیشدم
نیشخند پر دردی زدم
انگار هر چی حرف میزدم بیشتر میفهمیدم که چقدر بیچاره م:
-من صاحب ندارم ایزد خان
من یتیمم...من...من بی پدر و مادرم
هیچ کس منو نمیخواد...
یتیم که باشی...هر کی رسید یه لگد بهت میزنه
ایزد توی سکوت خیره شده بود بهم.
دستم رو روی دیواره ابنما گذاشتم و به سختی بلند شدم:
-تو هم بزن...ولی...یروزی پشیمون میشی...که دیگه دیره
قدمی به طرف خونه برداشتم
و در حالیکه چشمام سیاهی میرفت لب زدم:
-یروزی ...پیشمون میشی...که هوران مرده
از دستم...راح...!
نفهمیدم چی شده، بدنم بی حس شد
و قبل از بیهوشی دستاش دور تنم پیچیده شد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۴۶
تب داشتم و تنم انگار توی کوره میسوخت.
گاهی هم هذیون میگفتم
و توی حال خودم نبودم اما متوجه میشدم اطرافم چه اتفاقی میفته.
با صدای عزیز خانوم هوشیارتر شدم.
برام جوری مادری میکرد
کهبعضی وقتا حس میکردم مادر ایزد نیست.
بلکه مادر منه که داره برام غصه میخوره.
دستمال خیس رو روی پیشونیم گذاشت
و با حرص و طعنه گفت:
-آفرین پسرم...آفرین شیر مردم
خوب زورت و به یه زن نشون دادی
تن بابات داره تو گور میلرزه
اون خدا بیامرز که از گل نازک تر به من نمیگفت
تو به کی رفتی اینقدر...!!
-آفاق خانوم...
صدای شاکی و تهدید آمیز ایزد من رو میترسوند،اما مادرش رو نه:
-آفاق خانوم و درد بی درمون
اگه نمیخوایش چرا طلاقش نمیدی پسر؟
ولش کن بذار بره
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
اِیِنِ رِوِزِهِاِ
ِدِنِیِاِخِیِلِیِ بِیِ اِرِزِشِ شِدِهِ،
ِ بِهِ گِوِشِ بِاِشِ
ِ کِسِیِ بِهِتِ نِگِهِ دِنِیِاِیِ مِنِیِ.✌️