صبر آدمارو امتحان نکنین ؛
خط کش تا به یه حدی خم میشه ،
یهو میشکنه
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۴۵
اگه...برادرم مثل برادرش...باهات خصوصی حرف میزد
هر روز کیسه بوکست نمیشدم
نیشخند پر دردی زدم
انگار هر چی حرف میزدم بیشتر میفهمیدم که چقدر بیچاره م:
-من صاحب ندارم ایزد خان
من یتیمم...من...من بی پدر و مادرم
هیچ کس منو نمیخواد...
یتیم که باشی...هر کی رسید یه لگد بهت میزنه
ایزد توی سکوت خیره شده بود بهم.
دستم رو روی دیواره ابنما گذاشتم و به سختی بلند شدم:
-تو هم بزن...ولی...یروزی پشیمون میشی...که دیگه دیره
قدمی به طرف خونه برداشتم
و در حالیکه چشمام سیاهی میرفت لب زدم:
-یروزی ...پیشمون میشی...که هوران مرده
از دستم...راح...!
نفهمیدم چی شده، بدنم بی حس شد
و قبل از بیهوشی دستاش دور تنم پیچیده شد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۴۶
تب داشتم و تنم انگار توی کوره میسوخت.
گاهی هم هذیون میگفتم
و توی حال خودم نبودم اما متوجه میشدم اطرافم چه اتفاقی میفته.
با صدای عزیز خانوم هوشیارتر شدم.
برام جوری مادری میکرد
کهبعضی وقتا حس میکردم مادر ایزد نیست.
بلکه مادر منه که داره برام غصه میخوره.
دستمال خیس رو روی پیشونیم گذاشت
و با حرص و طعنه گفت:
-آفرین پسرم...آفرین شیر مردم
خوب زورت و به یه زن نشون دادی
تن بابات داره تو گور میلرزه
اون خدا بیامرز که از گل نازک تر به من نمیگفت
تو به کی رفتی اینقدر...!!
-آفاق خانوم...
صدای شاکی و تهدید آمیز ایزد من رو میترسوند،اما مادرش رو نه:
-آفاق خانوم و درد بی درمون
اگه نمیخوایش چرا طلاقش نمیدی پسر؟
ولش کن بذار بره
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
اِیِنِ رِوِزِهِاِ
ِدِنِیِاِخِیِلِیِ بِیِ اِرِزِشِ شِدِهِ،
ِ بِهِ گِوِشِ بِاِشِ
ِ کِسِیِ بِهِتِ نِگِهِ دِنِیِاِیِ مِنِیِ.✌️
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
(یه تیر اومد و قلبمو شکست
جونم پر از درد و رنجه شده
[Koorosh Rezvanifar]4_6042102752983652642.mp3
زمان:
حجم:
8.7M
آهنگ کامل پست بالا 🎧🤍
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۴۸
با رفتن ایزد و بسته شدن در
بالاخره تونستم نفس راحتی بکشم.
حرفاش بیشتر از کتک هاش آزارم میداد.
بهم میگفت این،انگار که یه شئ بی ارزشم.
آفاق خانوم دستمال خیس رو از روی پیشونیم برداشت
و در حالیکه دوباره خیسش میکرد گفت:
-میدونم بیدار شدی
بخدا نمیتونم تو صورتت نگاه کنم
شرمندتم نمیدونم این بچه چه مرگشه...!
صداش میلرزید و منم باهاش بغض کرده بودم
لای پلک های متورمم رو باز کردم و به صورت خسته ش نگاه کردم:
-تقصیر شما نیست
چرا خودتون و اذیت میکنید؟
دستمال رو روی پیشونیم گذاشت
و ازم چشم دزدید،حتی خجالت میکشید بهم نگاه کنه:
-چرا طلاقت و نمیگیری بری؟
این چه زندگیه واسه خودت ساختی اخه؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۴۹
دستش رو توی دستم گرفتم
و آروم نوازشش کردم، کاش میشد واقعیتای زندگیم رو برای اون زن بگم.
اما در عوض لبخندی زدم و گفتم:
-آدم مگه کسی و که دوست داره ول میکنه بره؟
اینبار دلخور و ناراحت بهم خیره شد
و با تاسف سری تکون داد:
-منکه سر از کار شما دو تا در نمیارم
از قدیم گفتن زن و شوهر دعوا کنن
ابلهان باور کنن!!
-اینجوری نگو عزیز خانوم...بخدا...
از جاش که بلند شد حرفم نصفه موند
حتی اون زن هم درگیر خودمون کرده بودیم.
در حالیکه به طرف در میرفت گفت:
-برات سوپ پختم...خیلی ضعیف شدی
یکم دیگه استراحت کن تا برات بیارم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏