درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۴۹
دستش رو توی دستم گرفتم
و آروم نوازشش کردم، کاش میشد واقعیتای زندگیم رو برای اون زن بگم.
اما در عوض لبخندی زدم و گفتم:
-آدم مگه کسی و که دوست داره ول میکنه بره؟
اینبار دلخور و ناراحت بهم خیره شد
و با تاسف سری تکون داد:
-منکه سر از کار شما دو تا در نمیارم
از قدیم گفتن زن و شوهر دعوا کنن
ابلهان باور کنن!!
-اینجوری نگو عزیز خانوم...بخدا...
از جاش که بلند شد حرفم نصفه موند
حتی اون زن هم درگیر خودمون کرده بودیم.
در حالیکه به طرف در میرفت گفت:
-برات سوپ پختم...خیلی ضعیف شدی
یکم دیگه استراحت کن تا برات بیارم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
گریه کردیم: گفتن بچه شدی؟
خندیدیم: گفتن دیونه شدی؟
جدی بودیم: گفتن مغرور شدی؟
شوخی کردیم: گفتن جدی باش!
جدی بودیم: گفتن افسرده شدی؟
حرف زدیم: گفتن پر حرفه!
ساکت شدیم: گفتن عاشق شدی؟
عاشق شدیم:گفتن دروغه:)
این مردم بودن که نزاشتن ما زندگی کنیم...
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرف نزن...
برا تو گریه نمکنم برا احساس خودم گریه میکنم که حیف شده براتو....
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۵۰
به خاطر مراقبت های آفاق خانوم
زود سر پا شدم،در کل آدم ضعیفی نبودم.
از بچگی اونقدر بلا و بدبختی روی سرم نازل میشد
که توی هر شرایطی خودم رو سر پا میکردم و نشون میدادم قوی هستم.
ایزد اما حتی یبار هم حالم رو نپرسیده بود.
انگار نه انگار خودش اون بلا رو سرم آورد
و باعث شد ۳ روز تمام توی تب بسوزم.
صدای صحبت کردن هاش رو از اتاق کناری با الناز میشنیدم.
آرزو به دل مونده بودم حداقل یبار هم که شده با من اونجوری حرف بزنه.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۵۱
همونقدر مهربون و جدی.
ولی چه کنم که انتخاب خودم همچون زندگی بود
نباید شکایت میکردم.
مراسم عقدشون یه مراسم خودمونی توی خونه پدر الناز بود.
مهمونای زیادی دعوت نکردن چون ۲ هفته دیگه مراسم عروسی برگزار میشد.
از طرف ما فقط من و ایزد و افاق خانوم بودیم.
از طرف خانواده الناز هم پدر بزرگ و مادربزرگش به همراه پدر و مادر و برادرش.
مراسم اصلی یه عروسی باشکوه بود
که توی عمارت توتونچی ها گرفته میشد
ایزد برای اونشب سنگ تموم گذاشته بود.
اما نگرانی نه مراسم عقد بود،نه عروسی.
فقط از اینکه دوباره با کیان روبرو بشم واهمه داشتم.
حتما در موردم فکرای بدی میکرد.
با صدای آفاق خانوم بالاخره از فکر بیرون اومدم:
-طلاهای عروس و که قراره سر سفره هدیه بدیم و برداشتی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
زندگی مثل آسانسور میمونه،
در مسیرت به بالا
باید بعضی جاها وایستی
و یه سری آدم ها رو پیاده کنی