درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۵۰
به خاطر مراقبت های آفاق خانوم
زود سر پا شدم،در کل آدم ضعیفی نبودم.
از بچگی اونقدر بلا و بدبختی روی سرم نازل میشد
که توی هر شرایطی خودم رو سر پا میکردم و نشون میدادم قوی هستم.
ایزد اما حتی یبار هم حالم رو نپرسیده بود.
انگار نه انگار خودش اون بلا رو سرم آورد
و باعث شد ۳ روز تمام توی تب بسوزم.
صدای صحبت کردن هاش رو از اتاق کناری با الناز میشنیدم.
آرزو به دل مونده بودم حداقل یبار هم که شده با من اونجوری حرف بزنه.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۵۱
همونقدر مهربون و جدی.
ولی چه کنم که انتخاب خودم همچون زندگی بود
نباید شکایت میکردم.
مراسم عقدشون یه مراسم خودمونی توی خونه پدر الناز بود.
مهمونای زیادی دعوت نکردن چون ۲ هفته دیگه مراسم عروسی برگزار میشد.
از طرف ما فقط من و ایزد و افاق خانوم بودیم.
از طرف خانواده الناز هم پدر بزرگ و مادربزرگش به همراه پدر و مادر و برادرش.
مراسم اصلی یه عروسی باشکوه بود
که توی عمارت توتونچی ها گرفته میشد
ایزد برای اونشب سنگ تموم گذاشته بود.
اما نگرانی نه مراسم عقد بود،نه عروسی.
فقط از اینکه دوباره با کیان روبرو بشم واهمه داشتم.
حتما در موردم فکرای بدی میکرد.
با صدای آفاق خانوم بالاخره از فکر بیرون اومدم:
-طلاهای عروس و که قراره سر سفره هدیه بدیم و برداشتی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
زندگی مثل آسانسور میمونه،
در مسیرت به بالا
باید بعضی جاها وایستی
و یه سری آدم ها رو پیاده کنی
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۵۲
برای مراسم عقد کنون شوهرم
یه کت و شلوار سفید پوشیده بودم.
من از اون مدل زنها نبودم که رخت عزا بپوشم
و به همه بفهمونم چقدر ناراحتم تا برای خودم ترحم بخرم.
آرایش ساده و روسری کوتاهی
که از پشت گره زده بودم به کت و شلوارم میاومد.
استایلم رو با یه عینک فریم مشکی تکمیل کردم تا ظاهر شیکی داشته باشم.
بعد از اماده شدن با آفاق خانو
و به همراه هدیه ها از خونه بیرون زدیم
و بالاخره بعد از چند روز ایزد رو دیدم
که کنار ماشین ایستاده و با گوشی کار میکرد.
حتما با الناز چت میکرد
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۵۳
که اونجوری چشماش میخندید،عاشق شدن عجیب بهش میاومد.
توی اون کت و شلوار مشکی شبیه یه دوماد واقعی به نظر میرسید
برعکس روزی که من رو عقد کرد.
یه لباس اسپرت مشکی پوشیده بود
و جوری کلافه و عصبی به نظر میرسید
که حتی جرات نداشتم کنارش بشینم!!
از دور فقط میتونستم قد و هیکلش رو ببینم و حسرت بکشم.
آهی که توی سینه م گیر کرده بود
رو قورت دادم،دوست نداشتم عزیز خانوم رو ناراحت کنم.
با نزدیک شدن مون بالاخره سرش رو بالا گرفت
و با وسواس به سر تا پام نگاه کرد
خوب میدونستم دنبال اینکه عیب و ایرادی پیدا کنه و باهاش زخم زبون بزنه.
اما از اونجایی که چیزی پیدا نکرده بود
با اخم ازم رو گرفت و بدون حرف سوار ماشین شد.
نفس عمیقی کشیدم
تا بغضی که هر لحظه بزرگ تر میشد
رو پشت ظاهر ارومم پنهون کنم
کسی شکستن و گریه ی هوران رو نمیدید.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏