لاس زدن با بقیه چه لذتی برات داشت که گند زدی به اعتماد اونی که دوست داشت....
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۵۶
عزیز خانوم نور امیدی توی قلبش جوونه زده بود و با ذوق پچ زد:
-واقعا میخوایش؟
ایزد سرش رو تکون داد و مثل مادرش با صدای پایین جواب داد:
-معلومه...والا تا الان باید میبردم و مینداختمش
خونه رضا شیره ای و طلاقش و میدادم
ولی نگهش داشتم تو عمارت توتونچیا و تو پول و ثروت غرقش کردم
اگه این عشق و علاقه نیست پس چیه؟
دیگه جونی برای گوش دادن به حرفاشون نداشتم.
ایزد برام جهنمی ساخته بود که توان فرار ازش رو نداشتم.
البته که اون همه تحقیر حقم بود.
با اومدن الناز حرف مادر و پسر قطع شد.
دختری که با اون پیراهن سفید ماکسی با دسته گل از پله ها پایین میاومد کسی نبود جز الناز.
موهاش رو با فر درشت روی شونه هاش ریخته بود و آرایش غلیظی داشت که به لباسش و مراسم اونروز میاومد.
کمربند پهنی که روی لباس بسته بود کمر باریکش رو شبیه مدل ها به نمایش میذاشت.
همگی از جا بلند شدیم اما ایزد جلو رفت و نگاهی به سر تا پای الناز انداخت و با آرامش لبخند کمرنگی زد:
-چقدر خوشگل شدی!
-مرسی عشقم...چشمات قشنگه
ایزد خم شد و به نرمی گونه ش رو بوسید،اون لحظه ها برام شبیه مردن میگذشت.
شبیه آدمی که موقع مرگشه و نفسای آخر رو میکشه.
حتی نفهمیدم چطور با الناز سلام و احوالپرسی کردم و تبریک گفتم.
تنم سوزن سوزن میشد.
کیان که وارد خونه شد
با خودم گفتم حتما خدا هم باهام سر لج افتاده
شاید هم از آزارم لذت میبره که اونخواهر و برادر رو تو سرنوشتم گذاشته.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۵۷
عروس و داماد کنار هم نشسته
و الناز با حالت جذاب و خیره کننده ای حرف میزد و چیزی تعریف میکرد.
وقتی که میخندید منی که زن بودم دلم برای اون همه قشنگی میرفت،وای به حال ایزد.
مردی که با لبخند کمرنگی گوش میداد و به آرومی دستش رو نوازش میکرد.
و من تمام حواسم پی برق چشماش بود.
قطره های اشک پشت پلکام صف کشیده بودن
و انتظار میکشیدن تا بهشون اجازه باریدن بدم.
وقتی محضر دار پشت میز نشست ایزد و الناز بالاخره حواس شون رو دادن به عاقد.
همه نگاه ها روی اون دو نفر بود،آخه شوهرم داشت دوباره دوماد میشد.
بدنم نایی نداشت و هر لحظه ممکن بود پس بیفتم،قلبم داشت منفجر میشد که صدایی من رو به خودم آورد :
-به انگشتای بیچاره ت رحم کن خانوم
داره خون میاد
با صدای کیان بالاخره نگاهم رو از اون دو نفر گرفتم اما گوشام فقط صدای عاقد رو میشنید :
-جناب آقای ایزد توتونچی...
مرد شمرده شمرده خطبه رو میخوند
و من چشمام توی چشمای مرد کنار دستم خیره مونده بود.
بی توجه به چیزی که میگفت سر چرخوندم و دوباره به ایزد نگاه کردم.
عاقد ازش سوالی پرسید
و برای اولین بار توی اون روز سرش رو بالا اورد و توی چشمام زل زد.
با مژه هایی که حالا نم اشک گرفته بود پلک زدم.
حتی از نگاه خیره ش هم نفسم میرفت.
عاقد سوال اول رو از ایزد پرسید:
-آقای ایزد توتونچی...مهر الناز خانوم رو پذیرا میشوید ؟
به جای اینکه به عروس نگاه کنه به من زل زد و با آرامش گفت:
-برای یه عمر زندگی بله!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ᵗʰᵉ ʷᵒʳˢᵗ ᵈᵃʸˢ ᵗᵉᵃᶜʰ ʸᵒᵘ ᵗʰᵉ ᵐᵒˢᵗ ᵛᵃˡᵘᵃᵇˡᵉ ˡᵉˢˢᵒⁿˢ
بدترین روزها، ارزشمندترین درسها را به شما میدهند:))
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۵۸
ایزد بله رو داده بود و من شبیه کسی که مرده براش دست میزدم.
برای شوهرم که برای یه عمر زندگی به هووم بله داده بود.
قلب چه عضله ی احمقی بود،چجوری هنوز کوک و منظم میزد و از تپش نمیافتاد.
گفته بود برای یه عمر زندگی بله!
الناز رو میخواست و من رو نه.
هیچ وقت عاشقم نمیشد.
هیچ وقت به چشم زنش بهم نگاه نمیکرد.
ولی من چقدر صدای خشدارش رو دوست داشتم.
حتی چشماش رو که برق خاصی داشت رو هم بدجور میخواستم.
الناز که بله رو داد دیگه مهم نبود همه دارن با ترحم بهم نگاه میکنن.
اشک هام سیل شده بود و گونه هام رو خیس میکردن.
دل دل میزدم و نمیتونستم مثل فیلما براش آرزوی خوشبختی کنم.
نمیتونستم قوی باشم ،من شکسته بودم.
هوران زانو زده بود،مرده بود اما همه در ظاهر فقط اشک هاش رو میدیدن.
با صدای کیان حتی نتونستم چشم ازشون بردارم.
نفس پر حرصی کشید و غرید:
-آخه این چه کاریه؟
نمیفهمم این چه بازی ایه راه انداختید
اونقدر بغض کرده بودم که گلوم درد میکرد و نمیتونستم بهش بگم خودم کردم.
خودم با همون دستای خودم.
عزیز خانوم که متوجه حالم شده بود کمکم کرد بشینم و کنار گوشم گفت:
-میخوای ببرمت خونه؟
سرم رو بالا انداختم و خیره به ایزدی که حلقه دست زنش میکرد گفتم:
- عقد شوهرمه عزیزخانوم...کجا برم؟
اینو گفتم و...😭🚷😈❌
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۶۰
بغض عزیز خانوم هم ترکیده بود.
اونم باهام گریه میکرد.
وقتی من رو توی بغلش کشید با خیال راحت اشک ریختم:
-بمیرم این روزاتون و نبینم
بخدا که ایزدم توی آتیشه
حالش خوب نیست!!
من بچم و بهتر از همه میشناسم
اصلا نمیدونم واستون چکار کنم
حالش خوب بود،عزیز خانوم دروغ میگفت.
وقتی الناز رو میدید لبخند میزد.
بهش بله داده بود برای تمام عمر.
خودش توی چشمام زل زد و بهش بله داد.
یکم که گذشت کمرم رو آروم نوازش کرد و گفت:
-دست و صورتت و بشور و دوباره آرایش کن و یکم دیگه بیا
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏