درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۷۱
چرا مثل بقیه مردا عصبانی نمیشد
تا حداقل با تخلیه کردنش بفهمم دیگه کاری بهکارم نداره.
دونه دونه انگشتای زخمیم رو چسب زخم زد
و جلوی چشم اون همه آدم پشت دستم رو بوسید:
-به زخمت آب نزن تا زودتر خوب شه
لحنش آروم بود،انگار خیلی سلامتیم براش مهمه.
ولی منکه میدونستم بریم خونه تنم مهمون کمربندش میشه.
از جاش که بلند شد کله م داغ کرد:
-میرم با کیان حرف بزنم
آماده شو بعدش بریم خونه
با درموندگی به دستش چنگ زدم و سرم رو بالا گرفتم.
توی چشمام التماس ریختم و گفتم:
-بهت میگم...تو رو خدا آبروریزی راه ننداز
-دیگه دیر شده عسلم
بهت فرصت دادم خودت راستش و بگی
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
زن میتونه کناریه دیو بمونه
اگه اون دیوبلدباشه ببینش
چون بی توجهی ازهیولایی ترسناک تره
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
⭕️ زنی باردار نزد علی (ع) آمده گفت : زنا كرده ام مرا پاك كن ، خداوند تو را پاك كند؛ على (ع) فرمود: تو را از چه پاك كنم ؟ گفت : از زنا. اميرالمومنين (ع) : آيا شوهر دارى ؟ زن : آرى .
اميرالمومنين(ع ): آيا موقعى كه مرتكب اين عمل شدى شوهرت در سفر بود يا در حضر؟ زن : شوهرم در حضر بود...على (ع) فعلا برگرد و پس از آن كه فرزندت را زاييدى بيا تا تو را پاك گردانم . و چون زن مقدارى از آن حضرت دور شد...
ادامه،بسیار جالب و حیرت انگیز👇 👇 👇
https://eitaa.com/joinchat/183174308Cde94edfd23
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۷۲
دستش رو به ضرب از دستم بیرون کشید و غرید
-اماده شو بریم
من امشب با تو کلی کار دارم!
بغضم داشت میترکید.
مننمیتونستم ایزد رو کنترل کنم.
دوباره به دستش چنگ زدم و گفتم:
-تو رو خدا...هر کاری بگی میکنم
اصلا تا صبح کتکم بزن...ولی...
-به وقتش کتک و که نوش جان میکنی
انگار بهت راحت گرفتم
کب..ودیات خوب شده
-بذار بریم خونه واست توضیح میدم
تو رو خدا...
انگار که من کار بدی کرده بودم.
انگار میخواستم اعتراف کنم که میترسیدم.
نمیخواستم ابروم پیش کیان بره.
اونجوری دیگه هیچی ازم باقی نمیماند.
دستام که در جا یخ زد به گمونم فهمید.
تنم لرزید و ایزد با حالت ترسناکی سرش رو تکون داد و گفت:
-آماده شو بریم خونه
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۷۳
اون سر تکون دادن معنی های زیادی داشت که ته دلم رو خالی میکرد.
حالا حتی از خونه رفتن هم میترسیدم.
بابت کدوم اشتباه باید بازخواست میشدم و خودم نمیدونستم.
آفاق خانوم با ماشین خودش اومده بود
و این دفعه زودتر به خونه میرسیدیم.
موقع خداحافظی عزیز خانوم گفت:
-پنج شنبه شب دوباره میبینم تون
الناز دست من رو گرفت و با ناراحتی گفت:
-دلم میخواست بیام کمکت ولی یه پرواز داخلی دارم
میخواستم بگم نیازی به کمکت نیست اما کیان با شیطنت چشمکی زد و گفت:
-برای تسویه حساب میام هوران خانوم
یادتون نره چه قولی دادید
مشت شدن دست ایزد رو دیدم
و برای اینکه اوضاع بدتر نشه
خداحافظی سر سری کردم و به طرف ماشین راه افتادیم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
آدمها به کفشها
بیشباهت نیستند !
کفشی که همیشه پایت را میزند ...
آدمی که همیشه آزارت میدهد ...
هیچ وقت نخواهد
فهمید تو چه دردی را ،
تحمل کردی تا با او همقدم باشی ...!
از دست دادن خیلی جاها
مساوی به دست آوردنه ...
وقتی یه آدم سمی رو از دست میدی
فرصت برای بودن تو یه رابطه ی سالم
رو بدست اوردی ...