درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۷۲
دستش رو به ضرب از دستم بیرون کشید و غرید
-اماده شو بریم
من امشب با تو کلی کار دارم!
بغضم داشت میترکید.
مننمیتونستم ایزد رو کنترل کنم.
دوباره به دستش چنگ زدم و گفتم:
-تو رو خدا...هر کاری بگی میکنم
اصلا تا صبح کتکم بزن...ولی...
-به وقتش کتک و که نوش جان میکنی
انگار بهت راحت گرفتم
کب..ودیات خوب شده
-بذار بریم خونه واست توضیح میدم
تو رو خدا...
انگار که من کار بدی کرده بودم.
انگار میخواستم اعتراف کنم که میترسیدم.
نمیخواستم ابروم پیش کیان بره.
اونجوری دیگه هیچی ازم باقی نمیماند.
دستام که در جا یخ زد به گمونم فهمید.
تنم لرزید و ایزد با حالت ترسناکی سرش رو تکون داد و گفت:
-آماده شو بریم خونه
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۷۳
اون سر تکون دادن معنی های زیادی داشت که ته دلم رو خالی میکرد.
حالا حتی از خونه رفتن هم میترسیدم.
بابت کدوم اشتباه باید بازخواست میشدم و خودم نمیدونستم.
آفاق خانوم با ماشین خودش اومده بود
و این دفعه زودتر به خونه میرسیدیم.
موقع خداحافظی عزیز خانوم گفت:
-پنج شنبه شب دوباره میبینم تون
الناز دست من رو گرفت و با ناراحتی گفت:
-دلم میخواست بیام کمکت ولی یه پرواز داخلی دارم
میخواستم بگم نیازی به کمکت نیست اما کیان با شیطنت چشمکی زد و گفت:
-برای تسویه حساب میام هوران خانوم
یادتون نره چه قولی دادید
مشت شدن دست ایزد رو دیدم
و برای اینکه اوضاع بدتر نشه
خداحافظی سر سری کردم و به طرف ماشین راه افتادیم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
آدمها به کفشها
بیشباهت نیستند !
کفشی که همیشه پایت را میزند ...
آدمی که همیشه آزارت میدهد ...
هیچ وقت نخواهد
فهمید تو چه دردی را ،
تحمل کردی تا با او همقدم باشی ...!
از دست دادن خیلی جاها
مساوی به دست آوردنه ...
وقتی یه آدم سمی رو از دست میدی
فرصت برای بودن تو یه رابطه ی سالم
رو بدست اوردی ...
هدایت شده از حکایت های شیرین
تازه عقد کرده بودم که گفتند مادرشوهرم افتاده و پاش شکسته...شوهرم بهم گفت باید بیای خونه ما و به مادر مریضم کمک کنی...شوهرم اکثر وقتها میرفت ماموریت کاری...توی خونه من و مادرشوهرم تنها بودیم...
اونروزم صبح همسرم برای مأموریت رفته بود شمال کشور...
از مادرشوهرم اجازه گرفتم یکساعتی به مادرم سربزنم و برگردم...چندتا خیابون اونطرفتر یادم اومد گوشیمو با خودم نبردم برای همین فورا برگشتم خونه مادرشوهرم..کلید رو انداختم ودر رو باز کردم... ولی توی هال با دیدن اون صحنه تا مدت زیادی لال شدم👇
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cdb0733b008
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
تجربه ازدواج اشتباه در ۱۴ سالگی ♨️ :
سلام ممنون از کانال خوبتون منم میخوام از تجربه ازدواج خودم توی ۱۴ سالگی بگم و داستان از اینجایی شروع شد که ما رفت آمد زیادی با فامیل داشتیم و پسرخاله مامانم که منو دیده بود اومد خواستگاری و به ظاهر همه چیز خوب بود تا اینکه بعد عقدمون متوجه این شدم این آقا میخواد دور از چشم من . . . 😓
😭ادامه تجربه این دختر عزیزمون . . .👉🏻