محبت زیادی
همیشه آدما رو خراب میکنه
گاهی آدما میرن
نه برای اینکه
دلیلی ندارن برای موندن
میرن چون خیلی کوچکن
و تحمل حجم بزرگ
محبت تو رو ندارن
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پای یک نفر ماندن کار هر مرد نیست💔
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۷۶
با سر اشاره کرد پیاده شم
و منم اطاعت کردم.
ولی اونقدر استرس داشتم که پام به زمین رسید
چیزی نمونده بود که نقش زمین بشم.
پاهام میلرزید و نمیتونستم وایسم.
ایزد نیشخندی به حال و روزم زد و گفت:
-دوست داری بازی رو از همینجا شروع کنیم یا بریم تو؟
نگاهم به طرف آبنما چرخید
همونجایی که دفعه قبل اونقدر کتکم زد که از هوش رفتم.
بغضم رو قورت دادم و لب زدم:
-بریم تو...
سرش رو به علامت باشه تکون داد و گفت:
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۷۷
-باشه...برای من فرقی نداره کجا ادمت کنم
قلبم داشت سوراخ میشد.
چرا اونقدر حرفاش تند بود.
چجوری میتونست با هر کلمه نیش بزنه.
به طرف خونه که راه افتاد به کمک ماشین سر پا شدم و دنبالش رفتم.
زانوهام جون نداشت از پله ها بالا برم،ولی رفتم.
نمیخواستم ضعفم رو بیشتر ببینه.
درسته که تا چند دقیقه دیگه زیر کمربندش از هوش میرفتم
ولی دوست داشتم پر غرور به نظر برسم تا مثل یه موش ترسو.
نفس عمیقی کشیدم و قبل از اینکه وارد خونه بشم نقابم رو زدم
اما دختر کوچولوی توی وجودم عروسک خرگوشیش رو محکم تر بغل کرد
و با چشمای گریون بهم خیره شد
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۷۸
فریبا شونه ای بالا انداخت و سینک رو پر از آب کرد تا میوه ها رو بشوره.
همون طورکه به طرف در پشتی عمارت میرفتم گفتتم
-لازانیا رو کم کم بذار تو فر...
تا نیم ساعت دیگه شام و بکشیم
فریبا چشمی گفت و من در حالیکه دلم گواه بد میداد به مهمونا نگاهی انداختم،هیچ کس حواسش به من نبود.
اما ایزد و الناز بین مهمونا نبودن.
به اطراف چشم چرخوندم،حسادت چنگ انداخته بود به قلبم.
از تصور تنها بودن شون تنم میلرزید ولی کنجکاو بودم بدونم کی باهام کار داره.
توی اون عمارت هیچ وقت کس به دیدنم نمیومد.
نه دوست و آشنایی داشتم،نه فامیلی که بهم سر بزنم.
حتی بابا رضا و برادرمم تا به حال خونه م رو ندیده بودن.
ولی هر کی که بود دلم بدجوری شور میزد.
حس میکردم بوی دردسر میاد.
با صدایی که از یکی از اتاقا بلند شد گوشام رو تیز کردم.
میخواستم برم و ببینم چه خبره
ولی کار واجب تری داشتم.بعدا میتونستم بهش رسیدگی کنم.
با قدمای بلند به طرف در رفتم و بازش کردم.
سرم رو از در بیرون بردم و به اطراف نگاهی انداختم.
با دیدنش که بیخ دیوار چمباتمه زده و به باغچه خیره بود اخمام توی هم رفت و غر زدم:
-هادی؟ تو اینجا چکار میکنی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۷۹
هادی که با دیدنم گل از گلش شکفته بود
به سختی از جاش بلند شد و با دستمال یزدی توی دستش عرق گردنش رو پاک کرد.
بوی گندش از اون فاصله هم مشامم رو اذیت میکرد.
لبخند پت و پهنی زد و با صدایی که از خماری میلرزید گفت:
-بــــَ... هوری دست طلا
بی معرفت رفتی حاجی حاجی مکه
نگفتی خونه بی طوقی سوت و کوره
با وحشتی که از دیدن برادرم به جونم افتاده بود
به عقب برگشتم تا کسی ما رو نبینه.
دوست نداشتم ایزد برادر معتادم رو توی خونه ش ببینه.
خجالت میکشیدم، برادر دکتر الناز کجا و برادر مواد فروش من کجا.
بوی بهترین مارک ادکلن کیان از دور هوش از سر ادم میبرد
و بوی گل و حشیش هم از برادر من دماغ رو اذیت میکرد.
وقتی مطمئن شدم کسی اون اطراف نیست در رو پشت سرم بستم و گفتم:
-تو اینجا چکار میکنی؟
واسه چی اومدی؟
من ادم خمار رو از صد فرسخی میشناختم
یک عمر باهاشون زندگی کرده بودم.
هادی دوباره عرقش رو با دستمال پاک کرد و به در خونه اشاره زد:
-اومدم به خواهرم سر بزنم
داداشی و دعوت نمیکنی بیام تو
شوهرت حتما خونه ست
ماشینش و تو حیاط دیدم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
🚨🚨 سپاه پاسداران در انتقامِ شهادت رهبر انقلاب ، تا دقایقی دیگر بزرگترین حمله موشکی تاریخ را علیه سرزمین های دشمن انجام خواهد داد
پوشش حمله 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی یه زن عاشق میشه...!
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal