درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۸۳
هادی اونقدر حالش خراب بود که هیچی نمیفهمید.
برادرم نمیدونست شوهرم برای زن جدیدش پاگشا گرفته و فقط منتظر یه آتو از منه تا دوباره زیر کمربندش جون بدم.
پام رو روی زمین کوبیدم:
-هادی...بیا عقب...
اونبهت یه قرونم نمیده،شر درست نکن
-پس اگه شر نمیخوای خودت بده
-بجون داداش هیچی ندارم
با سر به داخل خونه اشاره کرد:
-هوری،حالم خرابه... میفهمی؟
استخونام تیر میکشه
من نمیدونم،یکاری کن
مثلا اونشمعدون نقره ها رو بده
کسی هم نمیفهمه
آب دهنم رو قورت دادم و به شمعدونای نقره ی روی کنسول نگاهی انداختم.
من اصلا پول نقد نداشتم.
طلاهامم آخر شب میرفت توی گاوصندوق.
ولی باید یجوری هادی رو دست به سرمیکردم.
سرم رو به علامت باشه تکون دادم و گفتم:
-بیا عقب،بهت میدم
ولی بار اول و اخرته میای اینجا
-قربون آبجی چیز فهمم
بجون بابا رضا دیگه نمیام
بی توجه به حرفاش داخل خونه برگشتم و جلوی کنسول وایسادم.
اونقدر استرس داشتم که نوک انگشتام یخ زده بود.
من داشتم از خونه خودم دزدی میکردم .
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های شیرین
🔴 امشب شبِ خیلی سرنوشت سازیه
پیشنهاد میکنم تا صبح چشم از خبرا برندارید:
👈🏻 اخبار تخصصی جنگ 🔥
👈🏻 اخبار تخصصی جنگ 🔥
سپاه پاسداران بزودی انتقامِ سنگین رهبر انقلاب رو میگیره☝️🚀👆👆
𝑰𝒎 𝒏𝒐𝒕 𝒂𝒓𝒓𝒐𝒈𝒂𝒏𝒕,
𝒚𝒐𝒖 𝒅𝒐𝒏𝒕 𝒅𝒆𝒔𝒆𝒓𝒗𝒆 𝒂𝒕𝒕𝒆𝒏𝒕𝒊𝒐𝒏
من مغرور نیستم، تو لیاقت توجه نداری🕸🕷-