𝑰𝒎 𝒏𝒐𝒕 𝒂𝒓𝒓𝒐𝒈𝒂𝒏𝒕,
𝒚𝒐𝒖 𝒅𝒐𝒏𝒕 𝒅𝒆𝒔𝒆𝒓𝒗𝒆 𝒂𝒕𝒕𝒆𝒏𝒕𝒊𝒐𝒏
من مغرور نیستم، تو لیاقت توجه نداری🕸🕷-
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
🔴تاجری بودعقیم. هرچه زن می گرفت بچه اش نمی شد و زنها را روی اصل نزاییدن با زور طلاق می داد. بعد از اینکه چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت آتشــ ـپاره و خیلی زرنگ. دختر که به خانه تاجر رفت یک هفته بعد از آن مادرش قدری خمیر درست کرد و روی شکم دخترش گذاشت و رویش پوست کشید و به دختر گفت:« هروقت که تاجر به خانه آمد به او بگو من بچه دار هستم.»😳 دختر گفت:« مادرجان، من که بچه ندارم. تو قدری خمیر روی شکم من گذاشته ای. من چطور بگویم بچه دارم؟»🏃♂️
مادرگفت:« نترس بچه خمیره، خدا کریمه» و هر طوری بود دختر را متقاعد کرد.
تاجر که شب به خانه آمد، ....
👈ادامه داستان..
👈ادامه داستان..
https://eitaa.com/joinchat/953483999C9dfcace14c
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
❌مواظب دخترهاتون باشید و به کسی اعتماد نکنید❌
من خواستم تجربه ای تلخی رو که داشتم بگم دختری دارم الان یازده سالشه چندسال پیش که 5یا6 سالش بود
یه سوپری نزدیک خونمون بود که دخترم برا خرید بستنی به سوپری رفت ما با خانواده این آقا خیلی راحت بودیم خصوصا با صاحب مغازه که مرد مسن و پیری بود و مرد خیلی خوبی به نظر میرسید و بهش اعتماد هم داشتیم❌ 😞
تا دخترم از مغازه آمد احساس کردم لنگ میزند و گریه کرده😭😭🤯
دخترم از دنیا بی خبر گفت مامان پیر مرده بهم گفت بیا با هم بازی کنیم و ...
😱🚫ادامه سرگذشت واقعی👇😰🤯
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cdb0733b008
ابتدا فكر ميكردم
شايد يک اتفاقِ ساده باشد
تا اينكه بعد از او
هيچ اتفاقِ ديگری در من رخ نداد...
👤آنا گاوالدا
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۸۴
ترس و استرس کمترین چیزی بود که حس میکردم،فقط از ایزد میترسیدم.
اگهمیفهمید...
هادی که صبرش تموم شده بود غرید:
-چرا اینقدر مِس مِس میکنی هوری
بجنب...مردم از خماری
بازم به عقب برگشتم،نمیدونستم اون چندمین باری بود که اطراف رو میپاییدم.
چون میدونستم اگه ایزد بفهمه چه بلایی سرم میاره.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
-آخه چجوری میخوای ببریش
نگهبان گیر میده!
فورا پیراهن چهارخونه کثیفی رو که تنش بود رو بیرون اورد و به طرفم پرت کرد:
-بپیچش دور این...
سرم رو به علامت باشه تکون دادم پیراهنش رو روی زمین پهن کردم.
شده بودیم مثل همون موقعا که از خونه مردم دزدی میکردیم
تا شکممون رو سیر و پول مواد بابا رو جور کنیم.
همون ۲ تا بچه ای که واسه زنده بودن هر کاری میکردن.
شاید برای همین بهش کمک میکردم.
فورا شمعدون ها رو لای پیراهن پیچیدم و به طرفش رفتم.
اونا رو توی بغلش گذاشتم و با استرسی که داشت جونم رو میگرفت
به عقب برگشتم و همزمان گفتم:
-دیگه این طرفا نیا...
باید یکاری میکردم والا مدام باید دروغ میگفتم و این زندگیم رو نابود میکرد.
دست یخ زده ش رو توی دستم گرفتم و با التماس گفتم:
-تو رو خدا هادی
اگه ابجی رو دوست داری زندگیم و خراب نکن
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۸۵
هادی تکون شدیدی خورد اما قبل از اینکه جوابم رو بده صدای فریبا رو شنیدم.
قابلمه غذا رو با دستمال گرفته بود و گفت:
-ببخشید خانوم...آقا گفتن غذا رو بکشیم
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-الان میام...شما برو شروع کن
با رفتن فریبا به طرف هادی چرخیدم اما از برادرم خبری نبود.
اون رفته بود و حالا میتونستم یه نفس راحت بکشم.
از توی کنسول دو تا شمعدون طرح چوب بیرون آوردم و روش گذاشتم تا جای خالی شون حس نشه.
به خودم و رنگ پریده متوی آیینه نگاهی انداختم.
انگار ختم به خیر شده بود.
نفس راحتی کشیدم و یه طرف آشپزخونه رفتم.
الناز و ایزد کنار هم نشسته و با هم حرف میزدن.
ازشون چشم گرفتم و لازانیا رو از توی فر در آوردم.
نباید حساسیت به خرج میدادم.
این زندگی جدیدم بود،با زنِ دوم شوهرم باید کنار میومدم.
نباید بغض میکردم والا دق میکردم.
شاید توقع زیادی داشتم که اونم بیاد توی آشپزخونه و بهم کمک کنه.
به هر حال اونم قرار بود زن این خونه بشه،نه ملکه ی قصر.
آفاق خانوم با یکی دیگه از قابلمه ها وارد آشپزخونه شد
و حواسم رو از اون دو نفر پرت کرد:
-سنگ تموم گذاشتی عزیزم
دست تنها خیلی زحمت کشیدی
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏