هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
❌مواظب دخترهاتون باشید و به کسی اعتماد نکنید❌
من خواستم تجربه ای تلخی رو که داشتم بگم دختری دارم الان یازده سالشه چندسال پیش که 5یا6 سالش بود
یه سوپری نزدیک خونمون بود که دخترم برا خرید بستنی به سوپری رفت ما با خانواده این آقا خیلی راحت بودیم خصوصا با صاحب مغازه که مرد مسن و پیری بود و مرد خیلی خوبی به نظر میرسید و بهش اعتماد هم داشتیم❌ 😞
تا دخترم از مغازه آمد احساس کردم لنگ میزند و گریه کرده😭😭🤯
دخترم از دنیا بی خبر گفت مامان پیر مرده بهم گفت بیا با هم بازی کنیم و ...
😱🚫ادامه سرگذشت واقعی👇😰🤯
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cdb0733b008
ابتدا فكر ميكردم
شايد يک اتفاقِ ساده باشد
تا اينكه بعد از او
هيچ اتفاقِ ديگری در من رخ نداد...
👤آنا گاوالدا
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۸۴
ترس و استرس کمترین چیزی بود که حس میکردم،فقط از ایزد میترسیدم.
اگهمیفهمید...
هادی که صبرش تموم شده بود غرید:
-چرا اینقدر مِس مِس میکنی هوری
بجنب...مردم از خماری
بازم به عقب برگشتم،نمیدونستم اون چندمین باری بود که اطراف رو میپاییدم.
چون میدونستم اگه ایزد بفهمه چه بلایی سرم میاره.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
-آخه چجوری میخوای ببریش
نگهبان گیر میده!
فورا پیراهن چهارخونه کثیفی رو که تنش بود رو بیرون اورد و به طرفم پرت کرد:
-بپیچش دور این...
سرم رو به علامت باشه تکون دادم پیراهنش رو روی زمین پهن کردم.
شده بودیم مثل همون موقعا که از خونه مردم دزدی میکردیم
تا شکممون رو سیر و پول مواد بابا رو جور کنیم.
همون ۲ تا بچه ای که واسه زنده بودن هر کاری میکردن.
شاید برای همین بهش کمک میکردم.
فورا شمعدون ها رو لای پیراهن پیچیدم و به طرفش رفتم.
اونا رو توی بغلش گذاشتم و با استرسی که داشت جونم رو میگرفت
به عقب برگشتم و همزمان گفتم:
-دیگه این طرفا نیا...
باید یکاری میکردم والا مدام باید دروغ میگفتم و این زندگیم رو نابود میکرد.
دست یخ زده ش رو توی دستم گرفتم و با التماس گفتم:
-تو رو خدا هادی
اگه ابجی رو دوست داری زندگیم و خراب نکن
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۸۵
هادی تکون شدیدی خورد اما قبل از اینکه جوابم رو بده صدای فریبا رو شنیدم.
قابلمه غذا رو با دستمال گرفته بود و گفت:
-ببخشید خانوم...آقا گفتن غذا رو بکشیم
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-الان میام...شما برو شروع کن
با رفتن فریبا به طرف هادی چرخیدم اما از برادرم خبری نبود.
اون رفته بود و حالا میتونستم یه نفس راحت بکشم.
از توی کنسول دو تا شمعدون طرح چوب بیرون آوردم و روش گذاشتم تا جای خالی شون حس نشه.
به خودم و رنگ پریده متوی آیینه نگاهی انداختم.
انگار ختم به خیر شده بود.
نفس راحتی کشیدم و یه طرف آشپزخونه رفتم.
الناز و ایزد کنار هم نشسته و با هم حرف میزدن.
ازشون چشم گرفتم و لازانیا رو از توی فر در آوردم.
نباید حساسیت به خرج میدادم.
این زندگی جدیدم بود،با زنِ دوم شوهرم باید کنار میومدم.
نباید بغض میکردم والا دق میکردم.
شاید توقع زیادی داشتم که اونم بیاد توی آشپزخونه و بهم کمک کنه.
به هر حال اونم قرار بود زن این خونه بشه،نه ملکه ی قصر.
آفاق خانوم با یکی دیگه از قابلمه ها وارد آشپزخونه شد
و حواسم رو از اون دو نفر پرت کرد:
-سنگ تموم گذاشتی عزیزم
دست تنها خیلی زحمت کشیدی
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۸۶
میز رو که چیدیم بالاخره الناز از جاش بلند شد و برای کمک اومد.
مقابل چشمای متعجب ما اخرین دیس برنج رو برداشت و با ناز خاصی گفت:
-شما بشینید لطفا،بقیه ش با من
من و آفاق خانوم بهم نگاهی انداختیم و چیزی نگفتیم.
جز اون دیس چیز دیگه ای نمونده بود.
الناز دختر با سیاستی بود.
دیس برنج رو وسط میز گذاشت و جوری که انگار خانوم خونه ست گفت:
-بفرمایید شام آماده ست
بعد از ۵ سال زندگی باید سیاست رو ازش یاد میگرفتم.
عزیز خانوم زیر لب گفت:
-دختره ی مارمولک
ایزد کنار میز وایساد و یه نگاه به الناز و بعد یه نگاه به میز چیده شده انداخت و گفت:
-دستت درد نکنه عزیزم
حس میکردم هوا نیست.
قفسه سینه م سنگین شده بود.چطور میتونست اونقدر راحت نادیده م بگیره.
عزیز خانوم صندلی خودش رو کنار کشید و گفت:
-من و الناز جان که کاری نکردیم
همه ش زحمت هوران بود
الناز اما لبخندی زد و اجازه نداد بحث بیشتر ادامه پیدا کنه:
-لطفا بفرمایید، غذا از دهن افتاد
ایزد صندلی کنار خودش رو عقب کشید و الناز با احترام نشست .
بقیه مهمونا هم پشت میز نشستن
فقط من مونده بودم و خستگی چند روز کار کردن و غذا پختن.
حالا اصلا نمیدونستم کجا باید بشینم.
آفاق خانوم با تعجب بهم نگاهی کرد و گفت:
-چرا نمیشینی قربونت برم؟
بیا بشین از صبح سر پایی خسته شدی
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏