درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۸۶
میز رو که چیدیم بالاخره الناز از جاش بلند شد و برای کمک اومد.
مقابل چشمای متعجب ما اخرین دیس برنج رو برداشت و با ناز خاصی گفت:
-شما بشینید لطفا،بقیه ش با من
من و آفاق خانوم بهم نگاهی انداختیم و چیزی نگفتیم.
جز اون دیس چیز دیگه ای نمونده بود.
الناز دختر با سیاستی بود.
دیس برنج رو وسط میز گذاشت و جوری که انگار خانوم خونه ست گفت:
-بفرمایید شام آماده ست
بعد از ۵ سال زندگی باید سیاست رو ازش یاد میگرفتم.
عزیز خانوم زیر لب گفت:
-دختره ی مارمولک
ایزد کنار میز وایساد و یه نگاه به الناز و بعد یه نگاه به میز چیده شده انداخت و گفت:
-دستت درد نکنه عزیزم
حس میکردم هوا نیست.
قفسه سینه م سنگین شده بود.چطور میتونست اونقدر راحت نادیده م بگیره.
عزیز خانوم صندلی خودش رو کنار کشید و گفت:
-من و الناز جان که کاری نکردیم
همه ش زحمت هوران بود
الناز اما لبخندی زد و اجازه نداد بحث بیشتر ادامه پیدا کنه:
-لطفا بفرمایید، غذا از دهن افتاد
ایزد صندلی کنار خودش رو عقب کشید و الناز با احترام نشست .
بقیه مهمونا هم پشت میز نشستن
فقط من مونده بودم و خستگی چند روز کار کردن و غذا پختن.
حالا اصلا نمیدونستم کجا باید بشینم.
آفاق خانوم با تعجب بهم نگاهی کرد و گفت:
-چرا نمیشینی قربونت برم؟
بیا بشین از صبح سر پایی خسته شدی
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۸۷
میخواستم برم توی اتاقم و فقط گریه کنم.
خستگی نمیتونست اونجوری از پا درم بیاره.
وقتی نگاه همه به طرفم چرخید لبخند دستپاچه ای زدم و جلو رفتم.
میخواستم صندلی کنار عزیز خانوم رو کنار بکشم و بشینم اما گفت:
-برو پیش شوهرت بشین مادر
همه نگاه ها به طرف من بود و دلم میخواست آب بشم و توی زمین فرو برم.
ایزد بالاخره صندلی کنار خودش رو کنار کشید
و با ضربه زدن روی قسمت نشیمنش خواست که کنارش بشینم.
خب من با الناز براش فرق داشتم
هیچ وقت دوستم نداشت تا جلوی چشم همه مثل یه جنتلمن صندلی رو برام عقب بکشه.
دیگه نمیتونستم سر پا بمونم،حسادت بیشتر از خستگی اذیتم میکرد.
کنار ایزد که نشستم دوباره با الناز مشغول شد
دیس رو براش نگه داشت تا برای خودش برنج بکشه.
نمیدونستم حس من اینجوریه یا الناز از قصد آروم و کشدار برنج میکشید
و ریز ریز کنار گوش ایزد حرف میزد.
سرم گیج میرفت و تازه یادم افتاده بود ناهار هم نخوردم.
سعی کردم حسادتم رو خاموش کنم
اگه اونقدر بها میدادم بعدا بیشتر اذیت میشدم.
سالاد رو جلو کشیدم و فقط یکم ازش کشیدم.
وقتی ایزد اونجوری به الناز توجه میکرد و براش از مرغ شکم پری که چندین ساعت وقت گذاشتم تا درستش کنم
توی بشقاب زن محبوبش کشید اصلا همون چند پر سالاد هم از گلوم پایین نمیرفت.
چنگال رو توش فرو کردم تا فقط چیزی بخورم تا بلکه سرگیجه م بهتر بشه
اما ایزد دستش رو روی ظرف گذاشت و ازم دورش کرد.
انگار همون چند پر سالاد هم برام زیادی بود.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏