درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۸۷
میخواستم برم توی اتاقم و فقط گریه کنم.
خستگی نمیتونست اونجوری از پا درم بیاره.
وقتی نگاه همه به طرفم چرخید لبخند دستپاچه ای زدم و جلو رفتم.
میخواستم صندلی کنار عزیز خانوم رو کنار بکشم و بشینم اما گفت:
-برو پیش شوهرت بشین مادر
همه نگاه ها به طرف من بود و دلم میخواست آب بشم و توی زمین فرو برم.
ایزد بالاخره صندلی کنار خودش رو کنار کشید
و با ضربه زدن روی قسمت نشیمنش خواست که کنارش بشینم.
خب من با الناز براش فرق داشتم
هیچ وقت دوستم نداشت تا جلوی چشم همه مثل یه جنتلمن صندلی رو برام عقب بکشه.
دیگه نمیتونستم سر پا بمونم،حسادت بیشتر از خستگی اذیتم میکرد.
کنار ایزد که نشستم دوباره با الناز مشغول شد
دیس رو براش نگه داشت تا برای خودش برنج بکشه.
نمیدونستم حس من اینجوریه یا الناز از قصد آروم و کشدار برنج میکشید
و ریز ریز کنار گوش ایزد حرف میزد.
سرم گیج میرفت و تازه یادم افتاده بود ناهار هم نخوردم.
سعی کردم حسادتم رو خاموش کنم
اگه اونقدر بها میدادم بعدا بیشتر اذیت میشدم.
سالاد رو جلو کشیدم و فقط یکم ازش کشیدم.
وقتی ایزد اونجوری به الناز توجه میکرد و براش از مرغ شکم پری که چندین ساعت وقت گذاشتم تا درستش کنم
توی بشقاب زن محبوبش کشید اصلا همون چند پر سالاد هم از گلوم پایین نمیرفت.
چنگال رو توش فرو کردم تا فقط چیزی بخورم تا بلکه سرگیجه م بهتر بشه
اما ایزد دستش رو روی ظرف گذاشت و ازم دورش کرد.
انگار همون چند پر سالاد هم برام زیادی بود.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۸۸
مردمک هام لرزید و نگاهم با تردید بالا اومد.
آماده گریه بودم،یه تلنگر کافی بود تا هورانی که همیشه در ظاهر قوی به نظر میرسید
جلوی همه مثل یه دختر بچه لوس گریه کنه.
وقتی همه نگاه ها به طرف مون چرخید ایزد دیس برنج رو جلوم گذاشت و گفت:
-سالاد نخور...
فریبا روغن زیتون ریخته حساسیت داری
قلبم شبیه یه شعله کوچیک بود وسط یه کوه یخ.
سو سو میزد و انگار با همون توجه کوچیک داشت جون میگرفت.
نگاه خیره م رو نمیتونستم ازش بردارم.
خورشت رو جلوتر کشید و گفت:
-بخور رنگت پریده...
اونقدر محتاج بودم که با همون توجه کوچیک دلم گرم شده بود.
وقتی ازم رو گرفت حس میکردم دستام میلرزه.
من حتی خودم یادم رفته بود به روغن زیتون حساسیت داره
ولی نمیدونستم ایزد چطور فهمیده.
زیادی بی جنبه بودم که حس میکردم گونه هام گر گرفته.
حالا اونقدر اشتها داشتم که میتونستم کل غذاها رو تنهایی بخورم.
کیان که انتهای میز نشسته بود یه تیکه لازانیا توی دهنش گذاشت و گفت:
-شرط زن گرفتنم اینه که زنم دستپختش مثل هوران خانوم عالی باشه
اصلا میفرستمش بیاد پیش خودتون یه دوره واسش بذارید
مخصوصا لازانیا
واقعا دست پنجول تون درد نکنه بانو
از زبون ریختش ریز ریز خندیدم و گفتم:
-نوش جان...واستون یه ظرف جدا گذاشتم وقت رفتن ببرید
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۸۹
تمام طول شب الناز هوش و حواس ایزد رو برده بود.
از کنارش تکون نمیخورد.
زیر گوشش آروم حرف میزد و براش میوه پوست میکند.
و من سعی می کردم به اون شرایط عادت کنم.
به اینکه شوهرم رو با یه زن دیگه ببینم.
من مثل بقیه زن های هوو دار شوهرم رو با الناز تقسیم نمیکردم چون اصلا مال من نبود.
توی حال خودم بودم و باز با ناخن های بیچاره م ور میرفتم
که ایزد بدون اینکه نگاهم کنه چنگال رو که سرش سیب زده بود رو به طرفم گرفت.
اونقدر بی جنبه بودم که با همون توجه کوچیک قلبم یکی در میون میزد.
حتی دستام میلرزید وقتی سیب رو از روی چنگال برداشتم.
الناز سرش رو عقب کشید و متوجه شدم که برام پشت چشم نازک کرد.
لابد توقع نداشت میوه ای رو که با عشق برای شوهرش پوست کنده بود نسیب من بشه.
بدتر از اون منظور ایزد رو از این توجه های زیر پوستی خوب میفهمیدم.
برای همین وابسته نمیشدم.
اون توی جمع و در مقابل چشم همه بهم محبت میکرد تا نگه داشتنم رو پای عشق بذاره.
همه رو گول میزد اما دلش هیچ وقت باهام نبود.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏