درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۸۸
مردمک هام لرزید و نگاهم با تردید بالا اومد.
آماده گریه بودم،یه تلنگر کافی بود تا هورانی که همیشه در ظاهر قوی به نظر میرسید
جلوی همه مثل یه دختر بچه لوس گریه کنه.
وقتی همه نگاه ها به طرف مون چرخید ایزد دیس برنج رو جلوم گذاشت و گفت:
-سالاد نخور...
فریبا روغن زیتون ریخته حساسیت داری
قلبم شبیه یه شعله کوچیک بود وسط یه کوه یخ.
سو سو میزد و انگار با همون توجه کوچیک داشت جون میگرفت.
نگاه خیره م رو نمیتونستم ازش بردارم.
خورشت رو جلوتر کشید و گفت:
-بخور رنگت پریده...
اونقدر محتاج بودم که با همون توجه کوچیک دلم گرم شده بود.
وقتی ازم رو گرفت حس میکردم دستام میلرزه.
من حتی خودم یادم رفته بود به روغن زیتون حساسیت داره
ولی نمیدونستم ایزد چطور فهمیده.
زیادی بی جنبه بودم که حس میکردم گونه هام گر گرفته.
حالا اونقدر اشتها داشتم که میتونستم کل غذاها رو تنهایی بخورم.
کیان که انتهای میز نشسته بود یه تیکه لازانیا توی دهنش گذاشت و گفت:
-شرط زن گرفتنم اینه که زنم دستپختش مثل هوران خانوم عالی باشه
اصلا میفرستمش بیاد پیش خودتون یه دوره واسش بذارید
مخصوصا لازانیا
واقعا دست پنجول تون درد نکنه بانو
از زبون ریختش ریز ریز خندیدم و گفتم:
-نوش جان...واستون یه ظرف جدا گذاشتم وقت رفتن ببرید
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۸۹
تمام طول شب الناز هوش و حواس ایزد رو برده بود.
از کنارش تکون نمیخورد.
زیر گوشش آروم حرف میزد و براش میوه پوست میکند.
و من سعی می کردم به اون شرایط عادت کنم.
به اینکه شوهرم رو با یه زن دیگه ببینم.
من مثل بقیه زن های هوو دار شوهرم رو با الناز تقسیم نمیکردم چون اصلا مال من نبود.
توی حال خودم بودم و باز با ناخن های بیچاره م ور میرفتم
که ایزد بدون اینکه نگاهم کنه چنگال رو که سرش سیب زده بود رو به طرفم گرفت.
اونقدر بی جنبه بودم که با همون توجه کوچیک قلبم یکی در میون میزد.
حتی دستام میلرزید وقتی سیب رو از روی چنگال برداشتم.
الناز سرش رو عقب کشید و متوجه شدم که برام پشت چشم نازک کرد.
لابد توقع نداشت میوه ای رو که با عشق برای شوهرش پوست کنده بود نسیب من بشه.
بدتر از اون منظور ایزد رو از این توجه های زیر پوستی خوب میفهمیدم.
برای همین وابسته نمیشدم.
اون توی جمع و در مقابل چشم همه بهم محبت میکرد تا نگه داشتنم رو پای عشق بذاره.
همه رو گول میزد اما دلش هیچ وقت باهام نبود.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
605.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ ۪𓂃 ֢ ֢ 𓂃 ִ ּ ۪
Mohsen Chavoshi4_5892989129213350372.mp3
زمان:
حجم:
10.6M
- این آهنگ به شدت شنفتنیه.
«ببار چشم من ببین چه سیرم ازت
ببین چه روزی ازم سیاه کردی فقط
تو اون شب بن بست که بغض کرد و شکست شبی که ساکشو بست نگاه کردی فقط»❤️🩹
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۰
برای پاگشا ایزد یه دستبند تک برای نامزد عزیزش خریده بود
که من بعد از شام بهش دادم و اون همونجا توی دستش انداخت.
تشکر کوتاهی ازم کرد و سراغ ایزد رفت.
گونه ش رو بوسید و از هدیه ای که داده بود با ناز دخترونه ای تشکر کرد.
با اینکه میدونستم ایزد خریده و من فقط هدیه دادم ولی الناز میتونست جور دیگه ای رفتار کنه.
نفس کلافه ای کشیدم
شاید اون شب زیادی حساس شده و نیازی نبود بهش فکر کنم.
وقت رفتن ظرف غذایی رو که برای کیان آماده کرده بودم رو برداشتم و برای بدرقه شون رفتم.
الناز بازوی ایزد رو گرفت و گفت:
-عزیزم...چند لحظه میتونم خصوصی باهات حرف بزنم؟
ایزد سری تکون داد و با معذرت خواهی کوتاهی جمع رو ترک کردن و رفتن.
سعی کردم نگرانی و حسادتم رو پشت لبخندم پنهون کنم.
حتما برای بـ.وسه خداحافظی رفته بودن،بهشون حق میدادم.
ظرف غذا رو به طرف کیان گرفتم و گفتم:
-بفرمایید...اینم مخصوص شما
کیان ابرویی بالا انداخت و با لبخند دختر کشی ظرف رو ازم گرفت و گفت:
-اصلا نمیدونم چجوری تشکر کنم
واقعا خوشمزه بود
حاضرم هر چی میخواید بدم فقط وقتی بازم درست کردید واسه منم کنار بذارید
مادر الناز چشم غره ای رفت و گفت:
-زشته کیان...تو هر وقت بخوای من واست درست میکنم
کیان جواب مادرش رو به شوخی داد
اما من حواسم پی شوهرم و هووم بود که توی اتاق تنها بودن.
انگار توی گلوم یه چیزی سنگینی میکرد.
اما کاش آرزو نمیکردم که زودتر بیان.
چون جای بـ.وسه ی الناز روی گونه ایزد بدجوری توی ذوقم میزد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏