eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
9.9هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
723 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
. چوبی که زیاد میخ خورده فقط به درد سوختن میخوره!🖤 .
𝙖𝙣𝙙 𝙞 𝙛𝙚𝙡𝙩 𝙖𝙡𝙡 𝙩𝙝𝙚 𝙨𝙖𝙙𝙣𝙚𝙨𝙨 𝙞𝙣 𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 و تمام اندوه ها را در سکوت گذارندم🪨
605.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖  ִ  ּ ۪𓂃 ֢ ֢ 𓂃 ִ  ּ ۪
😹 ‌‌مغزهاشون تعطیله، دهن‌هاشون اسپیکر ‌حکایت خیلیا...
.   ••𝔄𝔠𝔠𝔢𝔭𝔱 𝔄𝔫𝔡 𝔓𝔞𝔰𝔰 𝔄𝔫𝔡 𝔅𝔲𝔦𝔩𝔡 𝔄𝔤𝔞𝔦𝔫..!    بپذیر و بگذر و دوباره بساز..! .
Mohsen Chavoshi4_5892989129213350372.mp3
زمان: حجم: 10.6M
- این آهنگ به شدت شنفتنیه. «ببار چشم من ببین چه سیرم ازت ببین چه روزی ازم سیاه کردی فقط تو اون شب بن بست که بغض کرد و شکست شبی که ساکشو بست نگاه کردی فقط»❤️‍🩹
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ برای پاگشا ایزد یه دستبند تک برای نامزد عزیزش خریده بود که من بعد از شام بهش دادم و اون همونجا توی دستش انداخت. تشکر کوتاهی ازم کرد و سراغ ایزد رفت. گونه ش رو بوسید و از هدیه ای که داده بود با ناز دخترونه ای تشکر کرد. با اینکه میدونستم ایزد خریده و من فقط هدیه دادم ولی الناز می‌تونست جور دیگه ای رفتار کنه. نفس کلافه ای کشیدم شاید اون شب زیادی حساس شده و نیازی نبود بهش فکر کنم. وقت رفتن ظرف غذایی رو که برای کیان آماده کرده بودم رو برداشتم و برای بدرقه شون رفتم. الناز بازوی ایزد رو گرفت و گفت: -عزیزم...چند لحظه میتونم خصوصی باهات حرف بزنم؟ ایزد سری تکون داد و با معذرت خواهی کوتاهی جمع رو ترک کردن و رفتن. سعی کردم نگرانی و حسادتم رو پشت لبخندم پنهون کنم. حتما برای بـ.وسه خداحافظی رفته بودن،بهشون حق میدادم. ظرف غذا رو به طرف کیان گرفتم و گفتم: -بفرمایید...اینم مخصوص شما کیان ابرویی بالا انداخت و با لبخند دختر کشی ظرف رو ازم گرفت و گفت: -اصلا نمیدونم چجوری تشکر کنم واقعا خوشمزه بود حاضرم هر چی میخواید بدم فقط وقتی بازم درست کردید واسه منم کنار بذارید مادر الناز چشم غره ای رفت و گفت: -زشته کیان...تو هر وقت بخوای من واست درست میکنم کیان جواب مادرش رو به شوخی داد اما من حواسم پی شوهرم و هووم بود که توی اتاق تنها بودن. انگار توی گلوم یه چیزی سنگینی میکرد. اما کاش آرزو نمیکردم که زودتر بیان. چون جای بـ.وسه ی الناز روی گونه ایزد بدجوری توی ذوقم میزد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ دلم زیادی گرفته بود ولی مجبور بودم بخندم. مجبور بودم تظاهر کنم. همه از پذیرایی اون شب تشکر کردن و سوار ماشین شدن. الناز برای روبوسی جلو اومد و دستام رو گرفت. لبخندی زد و گفت: -واقعا امشب،شب خوبی بود خیلی زحمت کشیدی عزیزم ایزد که به طرف مادرش رفت تا بدرقه ش کنه گونه هام رو به نرمی بـ.وسید اما عقب نکشید. در عوض ل ـبــهاش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت: -امشب بهت خوش بگذره این رو گفت و در مقابل چشمای متعجب و مشکوکم عقب کشید. چشمکی زد و به طرف ماشین کیان رفت. هنوز درگیر حرفش بودم. اون چشمک و لبخند موذیانه فکرم رو درگیر میکرد ولی فرصت نداشتم و باید با مهمونا خداحافظی میکردم. ایزد کنارم وایساد و وقتی همه از حیاط خارج شدن نگهبان در رو بست نفس عمیقی کشید و بدون هیچ حرفی به سمت خونه راه افتاد. خیلی آروم بود،کوتاه و محکم قدم برمی‌داشت. هوای خنک پاییز رو نفس کشیدم و همراهش وارد خونه شدم. برخلاف همیشه که ایزد به اتاقش پناه می‌برد روی مبل نشسته و به تلوزیون خاموش نگاه میکرد. ادامه رمان دارای اتفاقات هیجانی و عاشقانه میباشد که مناسب هر کسی نیست📵❌🔥 به همین دلیل بچه نباید بیاد🫣 ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖  ִ  ּ ۪𓂃 ֢ ֢ 𓂃 ִ  ּ ۪
😹   طـرَف بـہ هـمـه میگه عِـاشقتم تا شاید   یروز نتیجه بده😂👍😹 ♡
کاری که آدما با ذوقم میکنن :
. با کسے کہ خَره بَحث نکن سوارش شو! 😐😂 .