درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۰
برای پاگشا ایزد یه دستبند تک برای نامزد عزیزش خریده بود
که من بعد از شام بهش دادم و اون همونجا توی دستش انداخت.
تشکر کوتاهی ازم کرد و سراغ ایزد رفت.
گونه ش رو بوسید و از هدیه ای که داده بود با ناز دخترونه ای تشکر کرد.
با اینکه میدونستم ایزد خریده و من فقط هدیه دادم ولی الناز میتونست جور دیگه ای رفتار کنه.
نفس کلافه ای کشیدم
شاید اون شب زیادی حساس شده و نیازی نبود بهش فکر کنم.
وقت رفتن ظرف غذایی رو که برای کیان آماده کرده بودم رو برداشتم و برای بدرقه شون رفتم.
الناز بازوی ایزد رو گرفت و گفت:
-عزیزم...چند لحظه میتونم خصوصی باهات حرف بزنم؟
ایزد سری تکون داد و با معذرت خواهی کوتاهی جمع رو ترک کردن و رفتن.
سعی کردم نگرانی و حسادتم رو پشت لبخندم پنهون کنم.
حتما برای بـ.وسه خداحافظی رفته بودن،بهشون حق میدادم.
ظرف غذا رو به طرف کیان گرفتم و گفتم:
-بفرمایید...اینم مخصوص شما
کیان ابرویی بالا انداخت و با لبخند دختر کشی ظرف رو ازم گرفت و گفت:
-اصلا نمیدونم چجوری تشکر کنم
واقعا خوشمزه بود
حاضرم هر چی میخواید بدم فقط وقتی بازم درست کردید واسه منم کنار بذارید
مادر الناز چشم غره ای رفت و گفت:
-زشته کیان...تو هر وقت بخوای من واست درست میکنم
کیان جواب مادرش رو به شوخی داد
اما من حواسم پی شوهرم و هووم بود که توی اتاق تنها بودن.
انگار توی گلوم یه چیزی سنگینی میکرد.
اما کاش آرزو نمیکردم که زودتر بیان.
چون جای بـ.وسه ی الناز روی گونه ایزد بدجوری توی ذوقم میزد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۱
دلم زیادی گرفته بود ولی مجبور بودم بخندم.
مجبور بودم تظاهر کنم.
همه از پذیرایی اون شب تشکر کردن و سوار ماشین شدن.
الناز برای روبوسی جلو اومد و دستام رو گرفت.
لبخندی زد و گفت:
-واقعا امشب،شب خوبی بود
خیلی زحمت کشیدی عزیزم
ایزد که به طرف مادرش رفت تا بدرقه ش کنه گونه هام رو به نرمی بـ.وسید اما عقب نکشید.
در عوض ل ـبــهاش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت:
-امشب بهت خوش بگذره
این رو گفت و در مقابل چشمای متعجب و مشکوکم عقب کشید.
چشمکی زد و به طرف ماشین کیان رفت.
هنوز درگیر حرفش بودم.
اون چشمک و لبخند موذیانه فکرم رو درگیر میکرد ولی فرصت نداشتم و باید با مهمونا خداحافظی میکردم.
ایزد کنارم وایساد و وقتی همه از حیاط خارج شدن نگهبان در رو بست نفس عمیقی کشید
و بدون هیچ حرفی به سمت خونه راه افتاد.
خیلی آروم بود،کوتاه و محکم قدم برمیداشت.
هوای خنک پاییز رو نفس کشیدم و همراهش وارد خونه شدم.
برخلاف همیشه که ایزد به اتاقش پناه میبرد
روی مبل نشسته و به تلوزیون خاموش نگاه میکرد.
ادامه رمان دارای اتفاقات هیجانی و عاشقانه میباشد که مناسب هر کسی نیست📵❌🔥
به همین دلیل بچه نباید بیاد🫣
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ ۪𓂃 ֢ ֢ 𓂃 ִ ּ ۪