eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
9.9هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
723 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ دلم زیادی گرفته بود ولی مجبور بودم بخندم. مجبور بودم تظاهر کنم. همه از پذیرایی اون شب تشکر کردن و سوار ماشین شدن. الناز برای روبوسی جلو اومد و دستام رو گرفت. لبخندی زد و گفت: -واقعا امشب،شب خوبی بود خیلی زحمت کشیدی عزیزم ایزد که به طرف مادرش رفت تا بدرقه ش کنه گونه هام رو به نرمی بـ.وسید اما عقب نکشید. در عوض ل ـبــهاش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت: -امشب بهت خوش بگذره این رو گفت و در مقابل چشمای متعجب و مشکوکم عقب کشید. چشمکی زد و به طرف ماشین کیان رفت. هنوز درگیر حرفش بودم. اون چشمک و لبخند موذیانه فکرم رو درگیر میکرد ولی فرصت نداشتم و باید با مهمونا خداحافظی میکردم. ایزد کنارم وایساد و وقتی همه از حیاط خارج شدن نگهبان در رو بست نفس عمیقی کشید و بدون هیچ حرفی به سمت خونه راه افتاد. خیلی آروم بود،کوتاه و محکم قدم برمی‌داشت. هوای خنک پاییز رو نفس کشیدم و همراهش وارد خونه شدم. برخلاف همیشه که ایزد به اتاقش پناه می‌برد روی مبل نشسته و به تلوزیون خاموش نگاه میکرد. ادامه رمان دارای اتفاقات هیجانی و عاشقانه میباشد که مناسب هر کسی نیست📵❌🔥 به همین دلیل بچه نباید بیاد🫣 ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖  ִ  ּ ۪𓂃 ֢ ֢ 𓂃 ִ  ּ ۪
😹   طـرَف بـہ هـمـه میگه عِـاشقتم تا شاید   یروز نتیجه بده😂👍😹 ♡
کاری که آدما با ذوقم میکنن :
. با کسے کہ خَره بَحث نکن سوارش شو! 😐😂 .
Tired of wanting and not getting خسته از خواستن و نرسیدن 💔
بفرست براش😅🫶🏼
:)))
. این روزا اعتماد از اعتیاد نابود کننده‌ تره :) .
_
😹 کسی که داره میره یاد آوری کن یادش نره درو پشت سر خودش ببنده 😂👍 ♡
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ حالت آدمی رو داشتم که به سیم لـ..خـ.ت دست زده. میدونستم اون‌ شب یه خبراییه. دلم گواه بد میداد. خیره موندم به دیوار روبروم و حتی جرات نداشتم نفس بکشم. ایزد قضیه شمعدون ها رو میدونست،بخدا که میدونست. فقط داشت باهام بازی می‌کرد. فریبا لیوان رو سرجاش برگردوند و رفت سراغ کمد مخصوص نقره ها. همه اونا تازه آبکاری شده بودن،خودم دادم و حالا ایزد می‌خواست حساب رسی کنه. به خودم امیدواری دادم که شاید چیزی نباشه شاید فقط میخواد یه کاری توی خونه انجام بده. فریبا که تمام ظرف و ظروف و وسایل نقره رو روی میز چید ایزد خیره به همون تلویزیون گفت: -تو برو استراحت کن،خانوم خودش بسته بندی میکنه! بند دلم پاره شد،حتی جرات نداشتم‌ بهش نگاه کنم. به فریبا اشاره کردم بره و خودم مستاصل و درمونده وایسادم توی آشپزخونه. ایزد سیگاری آتیش زد و گفت: -یه لیوان چایی بیار بعد کارت و شروع کن اول ببین نقره ها کم و کسری نداشته باشه! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏