درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۱
دلم زیادی گرفته بود ولی مجبور بودم بخندم.
مجبور بودم تظاهر کنم.
همه از پذیرایی اون شب تشکر کردن و سوار ماشین شدن.
الناز برای روبوسی جلو اومد و دستام رو گرفت.
لبخندی زد و گفت:
-واقعا امشب،شب خوبی بود
خیلی زحمت کشیدی عزیزم
ایزد که به طرف مادرش رفت تا بدرقه ش کنه گونه هام رو به نرمی بـ.وسید اما عقب نکشید.
در عوض ل ـبــهاش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت:
-امشب بهت خوش بگذره
این رو گفت و در مقابل چشمای متعجب و مشکوکم عقب کشید.
چشمکی زد و به طرف ماشین کیان رفت.
هنوز درگیر حرفش بودم.
اون چشمک و لبخند موذیانه فکرم رو درگیر میکرد ولی فرصت نداشتم و باید با مهمونا خداحافظی میکردم.
ایزد کنارم وایساد و وقتی همه از حیاط خارج شدن نگهبان در رو بست نفس عمیقی کشید
و بدون هیچ حرفی به سمت خونه راه افتاد.
خیلی آروم بود،کوتاه و محکم قدم برمیداشت.
هوای خنک پاییز رو نفس کشیدم و همراهش وارد خونه شدم.
برخلاف همیشه که ایزد به اتاقش پناه میبرد
روی مبل نشسته و به تلوزیون خاموش نگاه میکرد.
ادامه رمان دارای اتفاقات هیجانی و عاشقانه میباشد که مناسب هر کسی نیست📵❌🔥
به همین دلیل بچه نباید بیاد🫣
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ ۪𓂃 ֢ ֢ 𓂃 ִ ּ ۪
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۳
حالت آدمی رو داشتم که به سیم لـ..خـ.ت دست زده.
میدونستم اون شب یه خبراییه.
دلم گواه بد میداد.
خیره موندم به دیوار روبروم و حتی جرات نداشتم نفس بکشم.
ایزد قضیه شمعدون ها رو میدونست،بخدا که میدونست.
فقط داشت باهام بازی میکرد.
فریبا لیوان رو سرجاش برگردوند و رفت سراغ کمد مخصوص نقره ها.
همه اونا تازه آبکاری شده بودن،خودم دادم و حالا ایزد میخواست حساب رسی کنه.
به خودم امیدواری دادم که شاید چیزی نباشه
شاید فقط میخواد یه کاری توی خونه انجام بده.
فریبا که تمام ظرف و ظروف و وسایل نقره رو روی میز چید ایزد خیره به همون تلویزیون گفت:
-تو برو استراحت کن،خانوم خودش بسته بندی میکنه!
بند دلم پاره شد،حتی جرات نداشتم بهش نگاه کنم.
به فریبا اشاره کردم بره و خودم مستاصل و درمونده وایسادم توی آشپزخونه.
ایزد سیگاری آتیش زد و گفت:
-یه لیوان چایی بیار بعد کارت و شروع کن
اول ببین نقره ها کم و کسری نداشته باشه!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏