در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۳
حالت آدمی رو داشتم که به سیم لـ..خـ.ت دست زده.
میدونستم اون شب یه خبراییه.
دلم گواه بد میداد.
خیره موندم به دیوار روبروم و حتی جرات نداشتم نفس بکشم.
ایزد قضیه شمعدون ها رو میدونست،بخدا که میدونست.
فقط داشت باهام بازی میکرد.
فریبا لیوان رو سرجاش برگردوند و رفت سراغ کمد مخصوص نقره ها.
همه اونا تازه آبکاری شده بودن،خودم دادم و حالا ایزد میخواست حساب رسی کنه.
به خودم امیدواری دادم که شاید چیزی نباشه
شاید فقط میخواد یه کاری توی خونه انجام بده.
فریبا که تمام ظرف و ظروف و وسایل نقره رو روی میز چید ایزد خیره به همون تلویزیون گفت:
-تو برو استراحت کن،خانوم خودش بسته بندی میکنه!
بند دلم پاره شد،حتی جرات نداشتم بهش نگاه کنم.
به فریبا اشاره کردم بره و خودم مستاصل و درمونده وایسادم توی آشپزخونه.
ایزد سیگاری آتیش زد و گفت:
-یه لیوان چایی بیار بعد کارت و شروع کن
اول ببین نقره ها کم و کسری نداشته باشه!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۴
لیوان چایی توی دستم میلرزید و از لبه هاش توی سینی میریخت.
نمیتونستم چیزی رو کنترل کنم.
دست خودم نبود که استرس داشت خفه م میکرد.
سینی رو جلوش گذاشتم و در حالیکه مثل یه بچه خطاکار با ناخن هام ور میرفتم گفتم:
-ایزد...من...
-هیش...بعد از کارت باهم حرف میزنیم
همین آرامش و خونسردیش ترسم رو بیشتر میکرد.
با بیچارگی کنار میز وایسادم و به همه ظروف نقره نگاه کردم.
توتونچی ها اونقدر ثروتمند بودن که نبود شمعدون اصلا به چشم نمیاومد.
ولی بحث دزدی از خونه خودم قابل چشمپوشی نبود.
آب دهنم رو قورت دادم و اشکام گوله گوله چکید.
منی که همیشه مقاومت میکردم اما تو اون لحظه وحشت زده و بی پناه به نظر میرسیدم.
چون میدونستم ایزد از این یکی اصلا نمیگذره.
هر ظرفی رو که توی جعبه مخصوص میذاشتم لرزش دستم بیشتر میشد.
کاش زودتر اون بازی کشنده رو تموم میکرد.
نصف ظروف رو بسته بندی کرده بودم
و کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که شاید اصلا متوجه دزدی نشده چون هیچ ری اکشنی نشون نمیداد.
کم کم خیالم راحت میشد اما بالاخره از جاش بلند شد و میز رو دور زد.
با فاصله ازم وایساد،نگاه دقیقی به داخل جعبه ها و ظرف های باقی مونده ی روی میز انداخت.
انگار دنبال چیزی میگشت.
بدون اینکه بهم نگاه کنه یکی از نمکدون ها رو برداشت و گفت:
-شمعدونای روی کنسول کجان؟!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
.
ּ 𖥔 𓄼 ּ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ּ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ּ ִ ۫
Laugh No one cares about grief
بخند هیچکس به غمت اهمیت نمیده.
ּ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ˑ ּ 𖥔 𓄼 ࣪⠀ ּ ִ ۫ ˑ ֗ ִ
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۵
یه قدم که به عقب برداشتم سرش رو به علامت نه تکون داد:
-یه قدم دیگه بردار ببین چه بلایی سرت میارم
-ایزد...غلط کردم
گفته بودم،غلط کردن رو خوب میدونستم.
بابام بهم یاد داده بود.
وقتایی که بهم مواد نمیداد بابت تمام کارای کرده و نکردم به غلط کردن میافتادم.
انگشتای بلندش رو روی گونه ی یخ زده م کشید و بی روح لب زد:
- زوده خوشگلم
هنوز که کاری نکردیم
گونه هام رو با انگشت شست لمس کرد و گفت:
-از خونه من دزدی میکنی؟
از خونه شوهرت؟
چی میخواستی ؟
پول مواد خودت و داداشت و جور کردی؟اره؟!
نفسم بالا نمیاومد.
یاد روزایی افتاده بودم که برای یه ذره مواد باید جیب بری میکردم.
ایزد فهمیده بود که اعتیاد داشتم.
دستش رو توی جیبش فرو کرد و سرنگ رو که بیرون آورد استخوان هام تیر کشید:
-اینو که خوب میشناسی
نگاهم روی مواد زرنگ رنگ قفل شد و آب دهنم رو قورت دادم.
سرنگ رو روی میز گذاشت و دستش به طرف کمربند رفت.
بوی چرم که مشامم رو پر کرد بند دلم پاره شد:
-امشب بهت حق انتخاب میدم
کمـ.ربند یا سرنگ!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۶
من اون لحن رو میشناختم.
من حرفا و تحقیرای بعدش رو بلد بودم.
من استخوان دردای بعدش رو خط به خط میدونستم.
نگاهم روی سرنگ قفل شد،دلم برای خماری بعدش میرفت،آدمای معتاد تا آخر عمر نمیتونستن ترک کنن.
اما اون کار ایزد هم بی دلیل نبود، میخواست من رو بشکنه.
میخواست از تحقیر شدنم لذت ببره.
اصلا فرقی هم نداشت کدوم رو انتخاب کنم.
آروم آروم و با حوصله زیر پاهاش لهم میکرد.
ولی من دیگه نمیخواستم به اون زندگی نکبتی برگردم.
هوران با فلاکت پاک نشده بود که حالا دوباره شروع کنه.
نگاهم رو با بدبختی از روی سرنگ برداشتم.از روی موادی که تنم برای داشتنش فریاد میکشید.
کمـ.ربند هنوز توی غلاف کـ.مرش بود.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
-هر کدوم و خواستی فقط کافیه دست دراز کنی و برداریش
باید یاد بگیری واسه خواسته هات تلاش کنی
اگه سرنگ رو انتخاب میکردم بعد از تزریق فقط مسـ.تی و خمـ.اری و حال خوب بود.
اما کمـ.ربند درد بود و درد و درد.
دستام میلرزید وقتی جلو رفت.
نگاه ایزد برقی زد و همراه دستام حرکت کرد
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏