درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۷
نگاه بی تفاوتش رو به چشمام داد و نیشخندی زد:
-انتخاب خوبی بود عسلم!
کمـ.ربند رو از غلاف کمرش بیرون کشید و از طرف سگک دور دستش پیچید.
به موهام که چنگ زد پشیمون بودم که چرا سرنگ رو انتخاب نکردم.
به سرم تکون شدیدی داد و کمـ.ربند رو روی دستم کوبید:
- هر غلطی که تو این خونه کردی دیگه تموم شد
از همون روز اول بهت گفتم جایگاهت کجاست
بهت گفتم اندازه سگ این خونه هم قبولت ندارم
ولی نمیدونستم اونقدر پررو هستی که دزدی کنی
زبونم کوتاه بود چون اشتباه کردم،کتکش رو هم به جون میخریدم.
اما کـ.مربندش درد وحشتناکی داشت.
مثل کمـ..ربند بابام از فوم و چرم مصنوعی نبود.
چرم اصل که با پوست تمساح درست شده بود،مثل همون پوست هم سفت و سنگین بود و پوست تنم رو میکند.
اینبار کـ..مربند رو روی کـ..مرم کوبید و صدای جیغ و هق هقم دل خودم رو همسوزوند ولی دل ایزد رو نه:
-باید همونجا جلوی چشممهمونا کاری میکردم که به گه خوردن بیفتی
زن خوب ونجیب مثل النازه نه توئه مفنگی
باهات کاری میکنم که به پاهای الناز بیفتی
و التماس کنی که نجیب بودن و بهت یاد بده
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۸
منم یه زن نجیب بودم هیچ وقت هـ..رزگی نکردم.
دزدی هم همون اولین بار بود که آخرین بارم میشد.
ولی حرفاش...
اخ از اون حرفا که از چاقوی دو لبه هم تیز تر بود و قلب و روحم رو تیکه تیکه میکرد.
اونقدر زده بود که دیگه نه نای گریه داشتم ،نه توان وایسادن.
به دستش چنگ زدم و گفتم:
-بسه،بخدا دیگه نمیتونم
-هنوز زوده عروسک...
تو پوستت کلـ..فت تر از این حرفاست.
ضربه بعدی رو جوری روی تنـ..م کوبید که از درد ضعف کردم و جیغ کشیدم:
-غلط کردم...نزن
خنده هیستریکی کرد و دوباره محکم تر کوبید:
-تا نگی گـ..ـه خوردم ولت نمیکنم
باید بگی دیگه چیا از این خونه دزدیدی و خرج اون داداش و بابای حشیشیت کردی!
-نزن...بخدا هیچی...بجون....عزیز خانوم اولین با...
هنوز حرفم تموم نشده بود که به عقب هلم داد
و کـ...مربند رو بی رحمانه روی گردن و صورتم کوبید:
-بی پدر و مادر...جون مادر من و قسم نخور...
ضربه اونقدر شدید بود که تلو تلو خوردم و از ۳ تا پله ای که پذیرایی رو از سالن جدا میکرد
پایین افتادم و کتفم به میز معرق کاری شده کوبیده شد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
Tel deldarofficial4_5983375328683234457.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
آهنگ کامل پست بالا 🎧🤍
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ازتو رنجی به من رسید ....
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
از یه جایی به بعد یاد گرفتم از همه چیزایی که بهم حس بدی میدن
فاصله بگیرم و تو اولین چیزی بودی که باید رها میکردم.
هدایت شده از دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖
֢
🔴تاجری بودعقیم. هرچه زن می گرفت بچه اش نمی شد و زنها را روی اصل نزاییدن با زور طلاق می داد. بعد از اینکه چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت آتشــ ـپاره و خیلی زرنگ. دختر که به خانه تاجر رفت یک هفته بعد از آن مادرش قدری خمیر درست کرد و روی شکم دخترش گذاشت و رویش پوست کشید و به دختر گفت:« هروقت که تاجر به خانه آمد به او بگو من بچه دار هستم.»😳 دختر گفت:« مادرجان، من که بچه ندارم. تو قدری خمیر روی شکم من گذاشته ای. من چطور بگویم بچه دارم؟»🏃♂️
مادرگفت:« نترس بچه خمیره، خدا کریمه» و هر طوری بود دختر را متقاعد کرد.
تاجر که شب به خانه آمد، ....
👈ادامه داستان..
https://eitaa.com/joinchat/953483999C9dfcace14c
هدایت شده از دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖
֢
🔴 بلایی که سر دختر بچه ی پنج ساله اومد❕
«من مادر دو دختر بچه هستم، دو شیفت کار می کردم که بتونم معاشمون رو تأمین کنم. چون همسرم فوت کرده بود شرایطمون خیلی سخت بود. هرشب توی مسیر محل کارم دخترهام رو میذاشتم پیش یکی از همسایه ها، اون شب ، همه چیز به نظر عادی می اومد.دخترم ملیکا کاملا سالم بود. اما اواسط شب، از طرف اون خانم یه پیامک برام اومد که داره ملیکا رو می بره بیمارستان. موقعی که من رسیدم بچه م تموم کرده بود .فقط ۵ سالش بود. وقتی علت مرگ بچه م رو از زبون پزشک شنیدم پام سست شد و محکم افتادم روی زمین دکتر گفت:
ادامه داستان ..ادامه داستان ....
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۷
با اون شدتی که به میز خوردم
هر دو با هم روی زمین افتادیم و قسمت سنگین میز با ضرب روی دستم افتاد و صدای شکستن استخوان هام رو شنیدم.
به گمونم کتفم از جا در اومده بود.
از درد جیغ کشیدم و نفسم رفت.
دیگه جون نداشتم.
تمام تنم میسوخت،انگار کل استخوان هام شکستن.
هق هقم دل سنگ رو هم آب میکرد اما قلب سنگی اون مرد رو نه.
با اون نگاه خونسرد جلو اومد و کنارم نشست.
بی نفس لب زدم:
-بذار... برم
سرش رو پایین آورد و با حالت تحقیر آمیزی گفت:
-وقتی جایی رو نداری بری گـ.ه ناشتا نخور خوشگلم!
دستم رو روی اون یکی دست دردناکم گذاشتم
و دوباره هق زدم و نالیدم،حال و روزم رقت انگیز بود.
با نوک انگشت هاش شبیه یه تیکه اشغال لباسم رو گرفت و گفت:
-حالا که سهمیه کتک امروزت و گرفتی پاشو گمشو از جلو چشمام ریختت و نبینم
حالم و بهم میزنی
-دارم...میمیرم...د...درد دارم
از جاش بلند شد و پوزخند صدا داری زد:
-نترس نمیمیری
سگا هفتا جون دارن
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۸
چشمام سیاهی میرفت و دیگه جون نداشتم گریه کنم.
فقط یکم کمک میخواستم
حتی در حد یه لیوان آب تا تشنگی گلوم رو بگیره.
لعنتی مثل کویر خشک بود.
با صدای زنگ گوشیش نفسی گرفت و کمربند رو کناری انداخت:
-صدات در نمیاد
چشمام رو بستم و صداش توی گوشم پیچید:
-جانم عزیزم...
نه هنوز نخوابیدم...
دل منم تنگ شده...
میام عزیزم...آماده شو بیام دنبالت
بی صدا اشک میریختم
صداش وقتی با الناز حرف میزد چقدر قشنگ میشد.
به اون میگفت عزیزم و من رو مثل سگ میدونست.
با نوک کفش مثل یه تیکه اشغال تکونم داد و گفت:
-پاشو خودت و به موش مردگی نزن
شما مفنگیا سگ جون تر از اون حرفایید
کمربندش رو برداشت و همون طورکه به طرف اتاقش میرفت گفت:
-یبار دیگه بفهمم همچین گـ..هی خوردی
و از خونم دزدی کردی کاری میکنم مثل همنوعات زوزه بکشی
قلم دستت و میشکنم
چند دقیقه بعد رفت و من رو با دست شکسته و کتف از جا در اومده تنها گذاشت.
حالم بد بود،دردم هر لحظه بیشتر میشد و جون تکون خوردن نداشتم.
به هر سختی بود گوشیم رو از توی جیبم بیرون آوردم.
چند باری پلک زدم تا تونستم شماره بگیرم.
صداش که توی گوشی پیچید سرفه ای کردم و گفتم:
-اِسی...باید ببینمت
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏