هدایت شده از دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖
֢
🔴 بلایی که سر دختر بچه ی پنج ساله اومد❕
«من مادر دو دختر بچه هستم، دو شیفت کار می کردم که بتونم معاشمون رو تأمین کنم. چون همسرم فوت کرده بود شرایطمون خیلی سخت بود. هرشب توی مسیر محل کارم دخترهام رو میذاشتم پیش یکی از همسایه ها، اون شب ، همه چیز به نظر عادی می اومد.دخترم ملیکا کاملا سالم بود. اما اواسط شب، از طرف اون خانم یه پیامک برام اومد که داره ملیکا رو می بره بیمارستان. موقعی که من رسیدم بچه م تموم کرده بود .فقط ۵ سالش بود. وقتی علت مرگ بچه م رو از زبون پزشک شنیدم پام سست شد و محکم افتادم روی زمین دکتر گفت:
ادامه داستان ..ادامه داستان ....
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۷
با اون شدتی که به میز خوردم
هر دو با هم روی زمین افتادیم و قسمت سنگین میز با ضرب روی دستم افتاد و صدای شکستن استخوان هام رو شنیدم.
به گمونم کتفم از جا در اومده بود.
از درد جیغ کشیدم و نفسم رفت.
دیگه جون نداشتم.
تمام تنم میسوخت،انگار کل استخوان هام شکستن.
هق هقم دل سنگ رو هم آب میکرد اما قلب سنگی اون مرد رو نه.
با اون نگاه خونسرد جلو اومد و کنارم نشست.
بی نفس لب زدم:
-بذار... برم
سرش رو پایین آورد و با حالت تحقیر آمیزی گفت:
-وقتی جایی رو نداری بری گـ.ه ناشتا نخور خوشگلم!
دستم رو روی اون یکی دست دردناکم گذاشتم
و دوباره هق زدم و نالیدم،حال و روزم رقت انگیز بود.
با نوک انگشت هاش شبیه یه تیکه اشغال لباسم رو گرفت و گفت:
-حالا که سهمیه کتک امروزت و گرفتی پاشو گمشو از جلو چشمام ریختت و نبینم
حالم و بهم میزنی
-دارم...میمیرم...د...درد دارم
از جاش بلند شد و پوزخند صدا داری زد:
-نترس نمیمیری
سگا هفتا جون دارن
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۸
چشمام سیاهی میرفت و دیگه جون نداشتم گریه کنم.
فقط یکم کمک میخواستم
حتی در حد یه لیوان آب تا تشنگی گلوم رو بگیره.
لعنتی مثل کویر خشک بود.
با صدای زنگ گوشیش نفسی گرفت و کمربند رو کناری انداخت:
-صدات در نمیاد
چشمام رو بستم و صداش توی گوشم پیچید:
-جانم عزیزم...
نه هنوز نخوابیدم...
دل منم تنگ شده...
میام عزیزم...آماده شو بیام دنبالت
بی صدا اشک میریختم
صداش وقتی با الناز حرف میزد چقدر قشنگ میشد.
به اون میگفت عزیزم و من رو مثل سگ میدونست.
با نوک کفش مثل یه تیکه اشغال تکونم داد و گفت:
-پاشو خودت و به موش مردگی نزن
شما مفنگیا سگ جون تر از اون حرفایید
کمربندش رو برداشت و همون طورکه به طرف اتاقش میرفت گفت:
-یبار دیگه بفهمم همچین گـ..هی خوردی
و از خونم دزدی کردی کاری میکنم مثل همنوعات زوزه بکشی
قلم دستت و میشکنم
چند دقیقه بعد رفت و من رو با دست شکسته و کتف از جا در اومده تنها گذاشت.
حالم بد بود،دردم هر لحظه بیشتر میشد و جون تکون خوردن نداشتم.
به هر سختی بود گوشیم رو از توی جیبم بیرون آوردم.
چند باری پلک زدم تا تونستم شماره بگیرم.
صداش که توی گوشی پیچید سرفه ای کردم و گفتم:
-اِسی...باید ببینمت
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
496.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ ۪𓂃 ֢ ֢ 𓂃 ִ ּ ۪