درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۹
درد داشتم،دردی که باعث میشد ضجه بزنم.
حتی از اون درد لعنتی هم وحشتناک تر بود.
برام اهمیت نداشت اگه ایزد بفهمه چه بلایی سرم میاره.
پی همه چیز رو به تنم مالیده بودم.
فقط میخواستم آروم شم.
کیف و گوشیم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم.
نگهبان جلوم رو گرفت اما با دیدن حالم و تاکسی خودش فهمید باید برم بیمارستان.
به رئیسش حتما میگفت و گزارش کامل میداد.
تو حالی بودم که نمیتونستم نگران واکنش دیو باشم.
سوار ماشین شدم و آدرس رو دادم.
مرد نگاهی به خونه ای که ازش خارج شدم
و آدرس انداخت اما ترجیح داد فضولی نکنه و راه افتاد.
تمام مسیر از درد به خودم پیچیدم.
تمام مسیر دستم رو گاز گرفتم تا بلند گریه نکنم.
قلبم داشت از کار میافتاد،نکبت از سر و ریختم میبارید.
به محض رسیدن اِسی جلوی در بود.
پیاده که شدم با قدمای بلند خودش رو بهم رسوند.
راننده پولش رو گرفت و رفت اما اسی خشکش زده بود:
-هوری ...واقعا خودتی؟
باورم نمیشه بعد از این همه سال...
سرم کهگیج رفت تلنگری خوردم و قبل از افتادن اسی زیر بغلم رو گرفت:
-این چه حالیه؟
انگار از جنگ برگشتی!
-چیزی که ...خواستم و...آوردی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏