درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۹۹
درد داشتم،دردی که باعث میشد ضجه بزنم.
حتی از اون درد لعنتی هم وحشتناک تر بود.
برام اهمیت نداشت اگه ایزد بفهمه چه بلایی سرم میاره.
پی همه چیز رو به تنم مالیده بودم.
فقط میخواستم آروم شم.
کیف و گوشیم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم.
نگهبان جلوم رو گرفت اما با دیدن حالم و تاکسی خودش فهمید باید برم بیمارستان.
به رئیسش حتما میگفت و گزارش کامل میداد.
تو حالی بودم که نمیتونستم نگران واکنش دیو باشم.
سوار ماشین شدم و آدرس رو دادم.
مرد نگاهی به خونه ای که ازش خارج شدم
و آدرس انداخت اما ترجیح داد فضولی نکنه و راه افتاد.
تمام مسیر از درد به خودم پیچیدم.
تمام مسیر دستم رو گاز گرفتم تا بلند گریه نکنم.
قلبم داشت از کار میافتاد،نکبت از سر و ریختم میبارید.
به محض رسیدن اِسی جلوی در بود.
پیاده که شدم با قدمای بلند خودش رو بهم رسوند.
راننده پولش رو گرفت و رفت اما اسی خشکش زده بود:
-هوری ...واقعا خودتی؟
باورم نمیشه بعد از این همه سال...
سرم کهگیج رفت تلنگری خوردم و قبل از افتادن اسی زیر بغلم رو گرفت:
-این چه حالیه؟
انگار از جنگ برگشتی!
-چیزی که ...خواستم و...آوردی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۰۱
#راوی
دخترک نبود
نه توی عمارت،نه خونه آفاق خانوم، نه هیچ کجای دیگه.
البته که جایی برای رفتن هم نداشت.
پنج سالی میشد که تمام دنیاش خلاصه شده بود به اون دیو وحشی و خانواده ش.
ایزد و الناز همه جا رو زیر و رو کرده
و تنها جایی که به فکرشون میرسید بیمارستان بود.
ایزد رو به دخترکی که ۷ سال برای داشتنش صبر کرده بود چرخید و گفت:
-برو خونه شاید برگرده
من میرم بیمارستان
-مگه چکارش کردی بره بیمارستان
من بهت گفتم فقط یه تذکر بده حواسش و جمع کنه
-به این کارا کاری نداشته باش
گفتم برو خونه تا بیام
الناز سری تکون داد و وارد حیاط که شد
ایزد با خشم و عصبانیتی که هر لحظه بیشتر میشد
پا روی پدال گاز فشار داد و راه افتاد.
به خودش قول داده بود اینبار بلایی سرش بیاره
که قهر کردن و فرار و پنهون شدن از سرش بپره.
به بیمارستان که رسید
بی توجه به اینکه نباید اونجا پارک کنه ماشین رو خاموش کرد
و با قدمای بلند وارد ساختمان شد.
مقصدش اتاق کیان بود.
برای همین بدون اینکه با کسی حرف بزنه به سمت اتاقش رفت.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو.....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۰۲
مرد عصبی تر از اونی بود که به مریض هایی که توی اتاق انتظار نشستن توجه کنه.
مستقیم به طرف دفتر کیان رفت و بدون در زدن وارد شد.
شاید هم مطمئن بود دخترک اونجاست و به قولی میخواست مچش رو بگیره.
کیان با تعجب بهش نگاهی انداخت و قبل از اینکه حرفی بزنه ایزد غرید:
-کجاست؟
کیان به اطراف نگاهی انداخت و گفت:
-کی؟
مرد حتی به منشی هم توجه نکرد،در رو پشت سرش بست و به داخل قدم برداشت:
-هوران
-هوران خانوم چرا باید اینجا باشه؟
ایزد حالا سینه به سینه کیان وایساده بود.
خشم و عصبانیت از چهره ش فوران میکرد.
عاصی و کلافه گفت:
-بهتره بگی کجاست
۳ روزه از خونه رفته
کیان نیشخندی زد و در حالیکه نگران دخترک شده بود روی صندلی نشست:
-بهتره که مواظب زنت باشی
مثل اون دفعه نیای عربده کشی که بخوای کارمندای بیمارستان منو اخراج کنی
این دفعه اینجا نیست
برو بگرد ببین کجاست
-کیان اعصاب درستی ندارم
هوران کجاست؟
-مرد حسابی ،اون زن توئه
از من میپرسی کجاست؟
این دفعه چه بلایی سرش آوردی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏