eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
726 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
298.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اَز مآ چه مانده غیر از آرزو🖤🕊`
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ دخترک نبود نه توی عمارت،نه خونه آفاق خانوم، نه هیچ کجای دیگه. البته که جایی برای رفتن هم نداشت. پنج سالی می‌شد که تمام دنیاش خلاصه شده بود به اون دیو وحشی و خانواده ش. ایزد و الناز همه جا رو زیر و رو کرده و تنها جایی که به فکرشون میرسید بیمارستان بود. ایزد رو به دخترکی که ۷ سال برای داشتنش صبر کرده بود چرخید و گفت: -برو خونه شاید برگرده من میرم بیمارستان -مگه چکارش کردی بره بیمارستان من بهت گفتم فقط یه تذکر بده حواسش و جمع کنه -به این کارا کاری نداشته باش گفتم برو خونه تا بیام الناز سری تکون داد و وارد حیاط که شد ایزد با خشم و عصبانیتی که هر لحظه بیشتر می‌شد پا روی پدال گاز فشار داد و راه افتاد. به خودش قول داده بود اینبار بلایی سرش بیاره که قهر کردن و فرار و پنهون شدن از سرش بپره. به بیمارستان که رسید بی توجه به اینکه نباید اونجا پارک کنه ماشین رو خاموش کرد و با قدمای بلند وارد ساختمان شد. مقصدش اتاق کیان بود. برای همین بدون اینکه با کسی حرف بزنه به سمت اتاقش رفت. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو.....🥂♥️ ᥫ مرد عصبی تر از اونی بود که به مریض هایی که توی اتاق انتظار نشستن توجه کنه. مستقیم به طرف دفتر کیان رفت و بدون در زدن وارد شد. شاید هم مطمئن بود دخترک اونجاست و به قولی میخواست مچش رو بگیره. کیان با تعجب بهش نگاهی انداخت و قبل از اینکه حرفی بزنه ایزد غرید: -کجاست؟ کیان به اطراف نگاهی انداخت و گفت: -کی؟ مرد حتی به منشی هم توجه نکرد،در رو پشت سرش بست و به داخل قدم برداشت: -هوران -هوران خانوم چرا باید اینجا باشه؟ ایزد حالا سینه به سینه کیان وایساده بود. خشم و عصبانیت از چهره ش فوران میکرد. عاصی و کلافه گفت: -بهتره بگی کجاست ۳ روزه از خونه رفته کیان نیشخندی زد و در حالیکه نگران دخترک شده بود روی صندلی نشست: -بهتره که مواظب زنت باشی مثل اون دفعه نیای عربده کشی که بخوای کارمندای بیمارستان منو اخراج کنی این دفعه اینجا نیست برو بگرد ببین کجاست -کیان اعصاب درستی ندارم هوران کجاست؟ -مرد حسابی ،اون زن توئه از من میپرسی کجاست؟ این دفعه چه بلایی سرش آوردی؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زن باغیرت... ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
برات ارزو میکنم غمت هات اندازه عقلت باشه همونقدر کم ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
..🤎
توی دایره ارتباطیم دیگه هیچکس جز من و دایره نمونده. ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖  ִ  ּ ۪𓂃 ֢ 𝗦𝗶𝗹𝗲𝗻𝗰𝗲 ֢ 𓂃 ִ  ּ ۪ ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
در هوای تو....🥂♥️ ᥫ مرد از عصبانیت در حال انفجار بود و کیان نمیفهمید چه نقشه های شومی توی سرش میچرخید. هوران رو میخواست و هرچقدر آزارش میداد نفرت و کینه ش کمتر نمیشد. به گمون خودش حق هم داشت. ۷ سال پاسوز یه دختر شده و برای به دست آوردنش صبر کرده بود. ۷ سالی که برای ساختن یه خانواده کافی بود. اما حالا به خودش نگاه میکرد و زندگی ای که تازه داشت پا می‌گرفت اما ایزد هیچ آرامشی توش حس نمیکرد و نوک تمام پیکان ها به سمت هوران میچرخید. دخترک مقصر بود. باید تاوان میداد. باید اونقدر دخترک‌ رو می‌شکست تا آروم می‌گرفت. از حلبی آباد اومد توی قصر و شده بود آیینه دق. کیان که وضعیت ایزد رو دیده بود نفس کلافه ای کشید و گفت: -اگه اینجایی پس حتما یه بلایی سرش آوردی که نیاز به بیمارستان داره بشین ببینم چکار میتونم کنم ایزد شبیه آتش فشان در حال انفجار بود و فقط یه چیز میخواست،پیدا کردن هوران. کیان شروع کرد به زنگ زدن و حدودا نیم ساعت گذشته بود که بالاخره گوشیش زنگ‌ خورد. تماس رو برقرار کرد و در حالیکه هر لحظه ابروهاش بیشتر گره میخورد با صدای بهت زده ای غرید: -چی؟ تو اون‌ سلاخ خونه چکار میکنه! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
فقط صدای نفس های تند و عصبی ایزد به گوش می رسید.کاش همون لحظه  دستش به دخترک میرسید. کیان گوشی رو قطع کرد و در حالیکه صورتش به سفیدی گچ بود گفت: -نمیدونم چکار کردی اصلا مهم نیست فقط بگو زنت تو اون خراب شده چکار میکنه؟ اصلا چجوری تا اونجا رفته؟ ایزد که حالا گوش هاش زنگ میزد یقه کیان رو توی مشت گرفت و گفت: -جای بازخواست کردن بگو کجاست برم دنبالش این بازیا رو تموم کن که اصلا اعصاب درستی ندارم کیان به سختی یقه ش رو از مشت های پر زور ایزد بیرون کشید و گفت: -یکی از بیمارستانای داغون پایین شهره اونجا آدم سالم میره تو جنازه میاد بیرون اونوقت زن تو با این همه ثروت. مکثی کرد: -ولش کن...بیا بریم ببینم اصلا زنده ست ایزد بدون هیچ حرفی از دفتر کیان بیرون زد و توی دلش گفت"دعا کن مرده باشه" هر دو مرد سوار ماشین ایزد شدن. حرف نمیزدن اما ذهن شون فقط دنبال این بود که دخترک چطور از اون منطقه به همچون جایی رفته؟ برای توتونچی ها کسر شان بود که حتی پا به محله های پایین بذارن و حالا عروس خانواده بین یه مشت معتاد و فقیر و بدبخت و آکله ای توی بیمارستانی که سلاخ خونه بهش میگفتن بستری شده بود. ایزد به سرعت رانندگی میکرد. نگران نبود،چون میدونست دستش به دخترک برسه دوباره بلایی سرش میاره که راهی بیمارستان بشه. حتما می‌خواست با آبروی مرد بازی کنه یا برگشته بود به اون زندگی سگی سابق که اون رو هم لیاقت دخترک میدونست اصلا یه معتاد مفنگی رو چه به زندگی توی همچون قصر حدودا ۲ ساعتی طول کشید تا بالاخره از اون سر شهر خودشون رو به این سر شهر برسونن ایزد بدون هیچ حرفی با مشت های گره خورده پیاده شد و داخل بیمارستان رفت.
‌نمی دونم٫شاید زندگی بعدی...
هنوز یه آدم اشتباه به پُستِت نخوردع تا بفهمی چرا ما هیچ جوره چهرمون به سِنِمون نمیخوره