eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
9.9هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
725 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
توی دایره ارتباطیم دیگه هیچکس جز من و دایره نمونده. ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖  ִ  ּ ۪𓂃 ֢ 𝗦𝗶𝗹𝗲𝗻𝗰𝗲 ֢ 𓂃 ִ  ּ ۪ ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
در هوای تو....🥂♥️ ᥫ مرد از عصبانیت در حال انفجار بود و کیان نمیفهمید چه نقشه های شومی توی سرش میچرخید. هوران رو میخواست و هرچقدر آزارش میداد نفرت و کینه ش کمتر نمیشد. به گمون خودش حق هم داشت. ۷ سال پاسوز یه دختر شده و برای به دست آوردنش صبر کرده بود. ۷ سالی که برای ساختن یه خانواده کافی بود. اما حالا به خودش نگاه میکرد و زندگی ای که تازه داشت پا می‌گرفت اما ایزد هیچ آرامشی توش حس نمیکرد و نوک تمام پیکان ها به سمت هوران میچرخید. دخترک مقصر بود. باید تاوان میداد. باید اونقدر دخترک‌ رو می‌شکست تا آروم می‌گرفت. از حلبی آباد اومد توی قصر و شده بود آیینه دق. کیان که وضعیت ایزد رو دیده بود نفس کلافه ای کشید و گفت: -اگه اینجایی پس حتما یه بلایی سرش آوردی که نیاز به بیمارستان داره بشین ببینم چکار میتونم کنم ایزد شبیه آتش فشان در حال انفجار بود و فقط یه چیز میخواست،پیدا کردن هوران. کیان شروع کرد به زنگ زدن و حدودا نیم ساعت گذشته بود که بالاخره گوشیش زنگ‌ خورد. تماس رو برقرار کرد و در حالیکه هر لحظه ابروهاش بیشتر گره میخورد با صدای بهت زده ای غرید: -چی؟ تو اون‌ سلاخ خونه چکار میکنه! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
فقط صدای نفس های تند و عصبی ایزد به گوش می رسید.کاش همون لحظه  دستش به دخترک میرسید. کیان گوشی رو قطع کرد و در حالیکه صورتش به سفیدی گچ بود گفت: -نمیدونم چکار کردی اصلا مهم نیست فقط بگو زنت تو اون خراب شده چکار میکنه؟ اصلا چجوری تا اونجا رفته؟ ایزد که حالا گوش هاش زنگ میزد یقه کیان رو توی مشت گرفت و گفت: -جای بازخواست کردن بگو کجاست برم دنبالش این بازیا رو تموم کن که اصلا اعصاب درستی ندارم کیان به سختی یقه ش رو از مشت های پر زور ایزد بیرون کشید و گفت: -یکی از بیمارستانای داغون پایین شهره اونجا آدم سالم میره تو جنازه میاد بیرون اونوقت زن تو با این همه ثروت. مکثی کرد: -ولش کن...بیا بریم ببینم اصلا زنده ست ایزد بدون هیچ حرفی از دفتر کیان بیرون زد و توی دلش گفت"دعا کن مرده باشه" هر دو مرد سوار ماشین ایزد شدن. حرف نمیزدن اما ذهن شون فقط دنبال این بود که دخترک چطور از اون منطقه به همچون جایی رفته؟ برای توتونچی ها کسر شان بود که حتی پا به محله های پایین بذارن و حالا عروس خانواده بین یه مشت معتاد و فقیر و بدبخت و آکله ای توی بیمارستانی که سلاخ خونه بهش میگفتن بستری شده بود. ایزد به سرعت رانندگی میکرد. نگران نبود،چون میدونست دستش به دخترک برسه دوباره بلایی سرش میاره که راهی بیمارستان بشه. حتما می‌خواست با آبروی مرد بازی کنه یا برگشته بود به اون زندگی سگی سابق که اون رو هم لیاقت دخترک میدونست اصلا یه معتاد مفنگی رو چه به زندگی توی همچون قصر حدودا ۲ ساعتی طول کشید تا بالاخره از اون سر شهر خودشون رو به این سر شهر برسونن ایزد بدون هیچ حرفی با مشت های گره خورده پیاده شد و داخل بیمارستان رفت.
‌نمی دونم٫شاید زندگی بعدی...
هنوز یه آدم اشتباه به پُستِت نخوردع تا بفهمی چرا ما هیچ جوره چهرمون به سِنِمون نمیخوره
واقعا نیاز دارم با یکی که ناامیدم نکنه آشنا بشم.
نه‌پول‌داشتیم‌؛نه‌خوشگلی یه قلب‌ِپاک‌داشتیم‌که‌به‌کارمون‌نمیومد 🖤
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ وارد بیمارستان شدن. بوی کثیفی و عفونت آزار دهنده بود. هر طرف یه مریض با لباسای پاره و ظاهر آشفته روی زمین دراز کشیده و منتظر پذیرش بود. جلوی پذیرش‌ هم اونقدر شلوغ بود که ایزدی که شبیه انبار باروت به نظر میرسید رو کلافه تر میکرد. فقط یه کبریت لازم داشت تا منفجر بشه و هست و نیست رو بسوزونه. کیان از کارت پزشکیش استفاده کرد و رو به ایزد گفت: -اینقدر نگران نباش دنبالم بیا ...الان پیداش میکنیم مرد بیچاره فکر میکرد ایزد نگرانه ،اما نمیدونست ثانیه شماری میکنه برای دیدن دخترک تا دوباره... آتیشش رو زیر خاکستر پنهون کرد و با قدمای بلند به دنبال کیان رفت،مرد با قدرت و اعتباری که داشت وارد اتاق مدیریت شد. چند لحظه ای طول کشید تا بیرون اومد و گفت: -بیا بریم پیداش کردم ایزد همراهش رفت،اونقدر دندون هاش رو فشار داده بود که فکش درد میکرد. از پله ها بالا رفت و به طبقه دوم رسیدن. حالا مچ دست هاش از فشاری که به مشت هاش می‌آورد در حال ترکیدن بود. عصبانیتش لحظه به لحظه  بیشتر می‌شد. کیان با کارت پزشکی که همراه داشت مقابل ایستگاه پرستاری وایساد و گفت: -سلام ...خسته نباشید دنبال یه بیمار به اسم هوران فروزنده هستم گفتن بخش ارتوپد بستری شده! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ آتش خشم و نفرت ایزد با شنیدن حرف های پرستار هر لحظه شعله ور تر میشد. مثل یه گلوله که شلیک شده به طرف پله ها پا تند کرد و کیان هم دنبالش دویید. برای هیچ مردی راحت نبود بشنوه که زنش چند روز با یه مرد بوده. هرچند که اون زن رو دوست نداشت اما غیرتش درد میکرد. زندگیش رو سیاه کرده بود و حالا هـ.رز می‌پرید. توی ذهنش انواع و اقسام شکنجه ها رو برای دخترک در نظر گرفته و برای پیدا کردنش حاضر بود جایزه تعیین کنه. سوار ماشین شد و بی توجه به کیان که دنبالش میدویید پا روی گاز گذاشت و حرکت کرد. تمام کوچه و پس کوچه های اطراف بیمارستان رو به امید پیدا کردن دخترک زیر پا گذاشت و دوباره شروع کرد به زنگ زدن. اما همچنان گوشیش خاموش بود. تقریبا ۲ ساعتی گذشته بود که بالاخره الناز باهاش تماس گرفت. بدون اینکه جواب بده گوشی رو روی صندلی انداخت و بی هدف توی خیابونا چرخید اما اون زن قصد کوتاه اومدن نداشت. اصلا نمیدونست برای بار چندم بود که باهاش تماس می‌گرفت . صبر ایزد بالاخره تموم شد، تماس رو برقرار کرد و فریاد کشید : -وقتی جواب نمیدم یعنی نمیخوام اینقدر رو مخ من رژه نرو الناز -داد نزن بابا اصلا منِ خر و بگو زنگ زدم بگم هوران برگشته خونه باید میذاشتم... -برگشته ؟ با کی؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
🖤