eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
9.9هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
725 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ وارد بیمارستان شدن. بوی کثیفی و عفونت آزار دهنده بود. هر طرف یه مریض با لباسای پاره و ظاهر آشفته روی زمین دراز کشیده و منتظر پذیرش بود. جلوی پذیرش‌ هم اونقدر شلوغ بود که ایزدی که شبیه انبار باروت به نظر میرسید رو کلافه تر میکرد. فقط یه کبریت لازم داشت تا منفجر بشه و هست و نیست رو بسوزونه. کیان از کارت پزشکیش استفاده کرد و رو به ایزد گفت: -اینقدر نگران نباش دنبالم بیا ...الان پیداش میکنیم مرد بیچاره فکر میکرد ایزد نگرانه ،اما نمیدونست ثانیه شماری میکنه برای دیدن دخترک تا دوباره... آتیشش رو زیر خاکستر پنهون کرد و با قدمای بلند به دنبال کیان رفت،مرد با قدرت و اعتباری که داشت وارد اتاق مدیریت شد. چند لحظه ای طول کشید تا بیرون اومد و گفت: -بیا بریم پیداش کردم ایزد همراهش رفت،اونقدر دندون هاش رو فشار داده بود که فکش درد میکرد. از پله ها بالا رفت و به طبقه دوم رسیدن. حالا مچ دست هاش از فشاری که به مشت هاش می‌آورد در حال ترکیدن بود. عصبانیتش لحظه به لحظه  بیشتر می‌شد. کیان با کارت پزشکی که همراه داشت مقابل ایستگاه پرستاری وایساد و گفت: -سلام ...خسته نباشید دنبال یه بیمار به اسم هوران فروزنده هستم گفتن بخش ارتوپد بستری شده! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ آتش خشم و نفرت ایزد با شنیدن حرف های پرستار هر لحظه شعله ور تر میشد. مثل یه گلوله که شلیک شده به طرف پله ها پا تند کرد و کیان هم دنبالش دویید. برای هیچ مردی راحت نبود بشنوه که زنش چند روز با یه مرد بوده. هرچند که اون زن رو دوست نداشت اما غیرتش درد میکرد. زندگیش رو سیاه کرده بود و حالا هـ.رز می‌پرید. توی ذهنش انواع و اقسام شکنجه ها رو برای دخترک در نظر گرفته و برای پیدا کردنش حاضر بود جایزه تعیین کنه. سوار ماشین شد و بی توجه به کیان که دنبالش میدویید پا روی گاز گذاشت و حرکت کرد. تمام کوچه و پس کوچه های اطراف بیمارستان رو به امید پیدا کردن دخترک زیر پا گذاشت و دوباره شروع کرد به زنگ زدن. اما همچنان گوشیش خاموش بود. تقریبا ۲ ساعتی گذشته بود که بالاخره الناز باهاش تماس گرفت. بدون اینکه جواب بده گوشی رو روی صندلی انداخت و بی هدف توی خیابونا چرخید اما اون زن قصد کوتاه اومدن نداشت. اصلا نمیدونست برای بار چندم بود که باهاش تماس می‌گرفت . صبر ایزد بالاخره تموم شد، تماس رو برقرار کرد و فریاد کشید : -وقتی جواب نمیدم یعنی نمیخوام اینقدر رو مخ من رژه نرو الناز -داد نزن بابا اصلا منِ خر و بگو زنگ زدم بگم هوران برگشته خونه باید میذاشتم... -برگشته ؟ با کی؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
🖤
‌۵ دقیقه زندگی میکنم۲۳ ساعتو ۵۵ دقیقه خبر میخونم.
. بزرگتر شدم؛ اینو از غم‌هایی که دیگه گریه نمیشن فهمیدم.
من هرگز کسی را در زندگی ام حذف نکردم، همه‌ی آنها در حادثه اعتماد مردند.
هدایت شده از حکایت های شیرین
⭕زن زرنگ مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به دریاچه برویم" ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن.ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار ! زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما... ⬅️سیاست این زن زرنگو ببینید➡️
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ با صدای آواز زیر لب و بوی تندی که مشامم رو اذیت میکرد کم کم هوشیار تر شدم. صدای پیج بیمارستان رو میشناختم ،یادم بود وقتی اسی من رو کشون کشون به اونجا رسوند. بوی عفونت و ناله ی آدمایی که روی تخت های بغلی خوابیده بودن حالم رو بهم میزد. دستم درد میکرد،یجوری که انگار با مته سوراخ میکنن. انگار یکی کتف و دستم رو بسته و با پتک میکوبید روش. با تکونی که خوردم درد توی بالا تنه م پیچید و صدای ناله م بلند شد. چند لحظه بعد صدای اسی رو شنیدم که گفت: -بیدار شدی؟‌ صبر کن الان پرستار و خبر میکنم بهت مسکن بزنه روی لب های خشکیده م زبون کشیدم و لب زدم: -نمیخوام...مورفین...نمیزنم اسی خنده پر تمسخری تحویلم داد و با سرخوشی گفت: -دِکی...هوری خانوم ما رو باش مگه تو این قبرستون مورفین میزنن؟ اون واسه بالا شهره اینجا  واسه ما بدبخت بیچاره ها یه دیکلوفناک و توش آب قاطی میکنن به ده نفر میزنن نترس اونقدر دوزش پایینه که  با این آب زیپو دوباره آلوده نمیشی همون طورکه میخندید از اتاق بیرون زد و من رو با دردی که بیچاره م کرده بود تنها گذاشت. اومده بودم تا دوباره تزریق کنم. میخواستم برای یه ساعت هم که شده روح و روانم آروم بگیره. فراموش کنم چه زندگی سگی برای خودم ساختم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ اما لحظه اخر... قبل از اینکه دوباره توی خلسه و نشعگی فرو برم‌... سوزش سرنگ رو که روی پوستم حس کردم یادم اومد من سرسخت تر از اون حرفام. اجازه ندادم تزریق کنه چون هوران سگ جون بود. با یه شکستگی و ۲ بار کتک خوردن نمی‌شکست. اسی از کارم راضی بود اما درد دستم همونجوری خوب نمیشد. با یه معاینه جزئی هم میشد فهمید دستم شکسته و کتفم در رفته. پول زیادی هم برام نمونده بود. ته کارتم فقط ۸۰ میلیون داشتم. اگه خان بابا زنده بود این پول برام به اندازه پول تو جیبی میموند اما بعد از رفتنش هیچ پولی به حسابم نیومده و میترسیدم همون مبلغ کم رو هم از دست بدم. اسی من رو به بیمارستان نزدیک گاراژ برد. ارزون بود و پول زیادی نمیخواست اما همه میدونستن سلاخ خونه ست. نه دکتر خوب پاش رو به اونجا میذاشت ،نه دولت بودجه و امکانات  بهش میداد. پرستار بعد از کلی درد کشیدن من و داد و بیداد اسی اومد و مسکنی تزریق کرد که حتی پنج دقیقه هم دردم رو آروم نمیکرد. درد میکشیدم و دم نمیزدم اسی ناراحت میشد. شب که شد کارتم رو بهش دادم و با درموندگی گفتم: -برو... هر طور شده واسم‌...مسکن قوی بخر دارم میمیرم اسی... واسه خودتم غذا بخر...خسته شدی ...از صبح...سر پایی ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
_🌱🖤
راست میگفت، دردِ ما خستگی نیست، نشدنه. نشدنِ شدنی های نیمه کاره.