3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ ۪𓂃 ֢ ֢ 𓂃 ִ ּ ۪
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
کسی که واقعاً دوستت داره اسمت رو صدا نمیکنه برات یه اسم تازه میسازه، اسمی که قبل از اون وجود نداشته و فقط بین دوتاتونه.
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ ۪𓂃 ֢ 𝗦𝗶𝗹𝗲𝗻𝗰𝗲 ֢ 𓂃 ִ ּ ۪
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
در هوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۱۲
بالاخره وقت رفتن رسیده بود.
اسی کارای ترخیصم رو انجام داد و با مدارکم برگشت.
انگار همه عادت کرده بودن به مردا احترام بیشتری بذارن.
همینکه اسی همراهم بود مشکلات دفعه قبل پیش نیومد و راحت از بیمارستان بیرون زدیم.
اسنپ گرفتم و اسی هم همراهم اومد.نگرانم بود و این رو از چهره ش میخوندم.
به نزدیکای خونه که رسیدیم به اطراف نگاه دقیقی انداخت.
میدونستم یه چیزی مثل خوره داره مغزش و میخوره.
گوشیم رو از بعد از چند روز از توی کیفم بیرون آوردم و تازه متوجه شدمکه خاموش شده.
در حالیکه روشنش میکردم پرسیدم:
-یه چی فکر میکنی؟
نفس کلافه ای کشید و گفت :
-هوری...قدر این بالا بودن و بدون
اون پایین جز کثافت و لجن چیزی نیست
میدونی چقدر میخوامت ولی اونجا به دردت نمیخوره
برنگرد...رضا شیره ای منتظره برگردی تا دوباره...
حرفش رو خورد و دیگه چیزی نگفت.
خودمم خوب میدونستم اونجا چی در انتظارمه.
دیگه رسیده بودیم به خونه.
ماشین کهنگه داشت اسی فورا پیاده شد.
در سمت من رو باز کرد و به کمکش پیاده شدم و رو به راننده گفتم:
-آقا رو برگردون همونجایی که سوار شدیم
اسی آماده میشد که غر بزنه و از پول زیادی که دادم بگه اما صدای الناز ما رو به خودمون آورد:
-هوران جون...تویی؟
این همه وقت کجا بودی عزیزم؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۱۳
دست و پام رو گم کرده بودم و نمیدونم چرا با دیدن الناز رنگم پرید.
حس خوبی ازش نمیگرفتم:
-میدونی چند روز ایزد داره دنبالت میگرده؟
زبونم توی دهنم نمیچرخید،انگار قفل کرده بود.
اصلا فکرش رو نمیکردم.
الناز جلوتر اومد و شبیه یه رئیس یا ارباب با لحن تندی گفت:
-گوشیت و چرا جواب نمیدی؟
صد بار بهت زنگ زدیم !
میدونستم توی دردسر بدی افتادم،یه دردسر بدتر از قبل.
نگاه مشکوکی به اسی انداخت و گفت:
-ایشون کی باشن؟
اسی که انگار فکرش بهتر از من کار میکرد گفت:
-من پسر عموشم...
شما؟
الناز اصلا به خودش زحمت نداد تا جوابش رو بده،انگار کسر شانش بود.
بازوم رو گرفت و به در اشاره کرد:
-بیا بریم تو ...بعد به ایزد زنگ بزنم بیاد
اسی هنوز سر جاش وایساده بود و چیزی نمیگفت.
لبخند زورکی زدم و تا نگران نشه گفتم:
-دیگه برو...مرسی که من و رسوندی
با اخم نگاه بدی به الناز انداخت
و چند لحظه ای بهش خیره شد،و بعد سرش رو به علامت باشه تکون داد و رفت.
ماشین که دور شد ما هم وارد خونه شدیم.
خسته بودم و نیاز داشتم بخوابم اما باید منتظر میشدم ایزد بیاد.
الناز بازوم رو ول کرد و در حالیکه گوشیش رو در میآورد گفت:
-برو داخل من به ایزد زنگ بزنم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ʏᴏᴜ ʙʀᴏᴋᴇ ᴍʏ ʜᴇᴀʀᴛ ʏᴇᴛ
ɪ ᴡᴀs ᴛʜᴇ ᴏɴᴇ sᴀʏɪɴɢ sᴏʀʀʏ
تو قلبم رو شکستی ولی هنوزم کسی که
معذرت خواهی میکنه،منم :)💔