eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
727 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
در هوای تو....🥂♥️ ᥫ بالاخره وقت رفتن رسیده بود. اسی کارای ترخیصم رو انجام داد و با مدارکم برگشت. انگار همه عادت کرده بودن به مردا احترام بیشتری بذارن. همینکه اسی همراهم بود مشکلات دفعه قبل پیش نیومد و راحت از بیمارستان بیرون زدیم. اسنپ گرفتم و اسی هم همراهم اومد.نگرانم بود و این رو از چهره ش میخوندم. به نزدیکای خونه که رسیدیم به اطراف نگاه دقیقی انداخت. میدونستم یه چیزی مثل خوره داره مغزش و میخوره. گوشیم رو از بعد از چند روز از توی کیفم بیرون آوردم و تازه متوجه شدم‌که خاموش شده. در حالیکه روشنش میکردم پرسیدم: -یه چی فکر میکنی؟ نفس کلافه ای کشید و گفت : -هوری...قدر این بالا بودن و بدون اون‌ پایین جز کثافت و لجن چیزی نیست میدونی چقدر میخوامت ولی اونجا به دردت نمیخوره برنگرد...رضا شیره ای منتظره برگردی تا دوباره... حرفش رو خورد و دیگه چیزی نگفت. خودمم خوب میدونستم اونجا چی در انتظارمه. دیگه رسیده بودیم به خونه. ماشین که‌نگه داشت اسی فورا پیاده شد. در سمت من رو باز کرد و به کمکش پیاده شدم و رو به راننده گفتم: -آقا رو برگردون همونجایی که‌ سوار  شدیم اسی آماده میشد که غر بزنه و از پول زیادی که دادم بگه اما صدای الناز ما رو به خودمون آورد: -هوران جون...تویی؟ این همه وقت کجا بودی عزیزم؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ دست و پام رو گم کرده بودم و نمیدونم چرا با دیدن الناز رنگم پرید. حس خوبی ازش نمیگرفتم: -میدونی چند روز ایزد داره دنبالت میگرده؟ زبونم توی دهنم نمی‌چرخید،انگار قفل کرده بود. اصلا فکرش رو نمیکردم. الناز جلوتر اومد و شبیه یه رئیس یا ارباب با لحن تندی گفت: -گوشیت و چرا جواب نمیدی؟ صد بار بهت زنگ زدیم ! میدونستم توی دردسر بدی افتادم،یه دردسر بدتر از قبل. نگاه مشکوکی به اسی انداخت و گفت: -ایشون کی باشن؟ اسی که انگار فکرش بهتر از من کار می‌کرد گفت: -من پسر عموشم... شما؟ الناز اصلا به خودش زحمت نداد تا جوابش رو بده،انگار کسر شانش بود. بازوم رو گرفت و به در اشاره کرد: -بیا بریم تو ...بعد به ایزد زنگ بزنم بیاد اسی هنوز سر جاش وایساده بود و چیزی نمی‌گفت. لبخند زورکی زدم و تا نگران نشه گفتم: -دیگه برو...مرسی که من و رسوندی با اخم نگاه بدی به الناز انداخت و چند لحظه ای بهش خیره شد،و بعد سرش رو به علامت باشه تکون داد و رفت. ماشین که دور شد ما هم وارد خونه شدیم. خسته بودم و نیاز داشتم بخوابم اما باید منتظر میشدم‌ ایزد بیاد. الناز بازوم رو ول کرد و در حالیکه گوشیش رو در می‌آورد گفت: -برو داخل من به ایزد زنگ بزنم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ʏᴏᴜ ʙʀᴏᴋᴇ ᴍʏ ʜᴇᴀʀᴛ ʏᴇᴛ ɪ ᴡᴀs ᴛʜᴇ ᴏɴᴇ sᴀʏɪɴɢ sᴏʀʀʏ تو قلبم رو شکستی ولی هنوزم کسی که معذرت خواهی میکنه،منم :)💔
𝘿𝙊𝙉’𝙏 𝘽𝙀 𝙅𝙐𝙎𝙏 𝙒𝙊𝙍𝘿𝙎 فقط‌حرف‌نباشید 🙄😏
𝒈𝒐𝒐𝒅𝒃𝒚𝒆 𝒎𝒚 𝒆𝒕𝒆𝒓𝒏𝒂𝒍 𝒍𝒐𝒗𝒆. خداحافظ عشق ابدی من.
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ وارد خونه شدم و همونجا روی مبل نشستم. دستم درد میکرد و کتفم میسوخت. دلم یه مسکن قوی و خواب می‌خواست ولی از ایزد میترسیدم. اول باید می‌اومد و میدیدم قراره چه بلایی سرم بیاره. گوشیم رو روشن کردم و با دیدن ۱۲۴ بار تماس از دست رفته از طرف ایزد ضربان قلبم اوج گرفت و گوشام داغ کرد. اون‌همه زنگ زده بود و این یعنی کارم تموم بود. وارد پیامک ها شدم و فقط یه پیام  از طرف ایزد بود. با دیدنش متن حس میکردم روح از تنم پریده: -دعا کن پیدات نکنم هر گوری که رفتی همونجا واسه خودت یه قبر بخر احتیاجت میشه قلبم از ترس و استرس محکم به قفسه سینه م میکوبید،چرا حتی یبار هم به ذهنم نرسید گوشیم رو روشن کنم. از جام بلند شدم و به پله ها نگاه کردم. فرصت جمع کردن وسایلم رو نداشتم. دستش که بهم میرسید حتما میکشتم. بین موندن و فرار کردن با خودم کلنجار میرفتم که صدای ماشینش رو شنیدم . برای هر کاری دیر شده بود. دستم رو روی لب هام فشار داد و به در خیره شدم. شبیه فیلمای ترسناک صدای قدم هاش رو که به زمین میکوبید رو می‌شنیدم. حتی صدای نفس های تند و کشدارش رو. وقتی در باز شد و قد و قامت بلندش رو توی چارچوب دیدم روح از تنم پرواز کرد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏