در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۱۳
دست و پام رو گم کرده بودم و نمیدونم چرا با دیدن الناز رنگم پرید.
حس خوبی ازش نمیگرفتم:
-میدونی چند روز ایزد داره دنبالت میگرده؟
زبونم توی دهنم نمیچرخید،انگار قفل کرده بود.
اصلا فکرش رو نمیکردم.
الناز جلوتر اومد و شبیه یه رئیس یا ارباب با لحن تندی گفت:
-گوشیت و چرا جواب نمیدی؟
صد بار بهت زنگ زدیم !
میدونستم توی دردسر بدی افتادم،یه دردسر بدتر از قبل.
نگاه مشکوکی به اسی انداخت و گفت:
-ایشون کی باشن؟
اسی که انگار فکرش بهتر از من کار میکرد گفت:
-من پسر عموشم...
شما؟
الناز اصلا به خودش زحمت نداد تا جوابش رو بده،انگار کسر شانش بود.
بازوم رو گرفت و به در اشاره کرد:
-بیا بریم تو ...بعد به ایزد زنگ بزنم بیاد
اسی هنوز سر جاش وایساده بود و چیزی نمیگفت.
لبخند زورکی زدم و تا نگران نشه گفتم:
-دیگه برو...مرسی که من و رسوندی
با اخم نگاه بدی به الناز انداخت
و چند لحظه ای بهش خیره شد،و بعد سرش رو به علامت باشه تکون داد و رفت.
ماشین که دور شد ما هم وارد خونه شدیم.
خسته بودم و نیاز داشتم بخوابم اما باید منتظر میشدم ایزد بیاد.
الناز بازوم رو ول کرد و در حالیکه گوشیش رو در میآورد گفت:
-برو داخل من به ایزد زنگ بزنم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ʏᴏᴜ ʙʀᴏᴋᴇ ᴍʏ ʜᴇᴀʀᴛ ʏᴇᴛ
ɪ ᴡᴀs ᴛʜᴇ ᴏɴᴇ sᴀʏɪɴɢ sᴏʀʀʏ
تو قلبم رو شکستی ولی هنوزم کسی که
معذرت خواهی میکنه،منم :)💔
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۱۴
وارد خونه شدم و همونجا روی مبل نشستم.
دستم درد میکرد و کتفم میسوخت.
دلم یه مسکن قوی و خواب میخواست ولی از ایزد میترسیدم.
اول باید میاومد و میدیدم قراره چه بلایی سرم بیاره.
گوشیم رو روشن کردم و با دیدن ۱۲۴ بار تماس از دست رفته
از طرف ایزد ضربان قلبم اوج گرفت و گوشام داغ کرد.
اونهمه زنگ زده بود و این یعنی کارم تموم بود.
وارد پیامک ها شدم و فقط یه پیام از طرف ایزد بود.
با دیدنش متن حس میکردم روح از تنم پریده:
-دعا کن پیدات نکنم
هر گوری که رفتی همونجا واسه خودت یه قبر بخر احتیاجت میشه
قلبم از ترس و استرس محکم به قفسه سینه م میکوبید،چرا حتی یبار هم به ذهنم نرسید
گوشیم رو روشن کنم.
از جام بلند شدم و به پله ها نگاه کردم.
فرصت جمع کردن وسایلم رو نداشتم.
دستش که بهم میرسید حتما میکشتم.
بین موندن و فرار کردن با خودم کلنجار میرفتم که صدای ماشینش رو شنیدم .
برای هر کاری دیر شده بود.
دستم رو روی لب هام فشار داد و به در خیره شدم.
شبیه فیلمای ترسناک صدای قدم هاش رو که به زمین میکوبید رو میشنیدم.
حتی صدای نفس های تند و کشدارش رو.
وقتی در باز شد و قد و قامت بلندش رو توی چارچوب دیدم روح از تنم پرواز کرد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۱۵
توقع زیادی داشتم اگه میگفتم دلم پر میزد برای اینکه نگرانی رو توی چشماش ببینم
مثل بقیه زن و شوهرا.
ببینم که دلش برام شور میزنه.
دیوونه شده از نبودنم.
زیادی بود اگه میرفتم دلم میخواد شوهرم بغلم کنه و بگه دردت چی بود که رفتی؟
اصلا بی من کجا رفتی.
نوازشم کنه.
لوسم کنه.
جیگر و دل و قلوه و کباب دنده پیشکش،یه لیوان آب قند بده دستم تا رنگ و روم برگرده؟
ولی اون چشمای برزخی و فک منقبض شده میگفت نه از ناز و نوازش خبریه،نه از آب قند و دلواپسی.
یه قدم به داخل برداشت و از بین دندونای کلید شده غرید:
-کدوم گوری بودی تا الان؟
تنم یخ زد،انگار فرو رفته بودم تو استخر پر از یخ.
لب هام لرزید و بی نفس لب زدم:
-تو...توضیح میدم
تک خنده هیستریکی کرد و گفت:
-الان میخوای توضیح بدی؟
الان که رفتی دورات و با یه پدر... زدی و منو یه اصکول فرض کردی؟
استخوان شکسته دستم که تیر کشید دستم رو روی گچ بالا و پایین کردم تا بلکه ببینه:
-ایزد...بخدا...رفتم بیمارستان
با دو قدم بلند خودش رو بهم رسوند
و چنان سیلی ای توی صورتم کوبید که پرت شدم روی مبل :
-تو گـ..ه خوردی
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏