درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۱۵
توقع زیادی داشتم اگه میگفتم دلم پر میزد برای اینکه نگرانی رو توی چشماش ببینم
مثل بقیه زن و شوهرا.
ببینم که دلش برام شور میزنه.
دیوونه شده از نبودنم.
زیادی بود اگه میرفتم دلم میخواد شوهرم بغلم کنه و بگه دردت چی بود که رفتی؟
اصلا بی من کجا رفتی.
نوازشم کنه.
لوسم کنه.
جیگر و دل و قلوه و کباب دنده پیشکش،یه لیوان آب قند بده دستم تا رنگ و روم برگرده؟
ولی اون چشمای برزخی و فک منقبض شده میگفت نه از ناز و نوازش خبریه،نه از آب قند و دلواپسی.
یه قدم به داخل برداشت و از بین دندونای کلید شده غرید:
-کدوم گوری بودی تا الان؟
تنم یخ زد،انگار فرو رفته بودم تو استخر پر از یخ.
لب هام لرزید و بی نفس لب زدم:
-تو...توضیح میدم
تک خنده هیستریکی کرد و گفت:
-الان میخوای توضیح بدی؟
الان که رفتی دورات و با یه پدر... زدی و منو یه اصکول فرض کردی؟
استخوان شکسته دستم که تیر کشید دستم رو روی گچ بالا و پایین کردم تا بلکه ببینه:
-ایزد...بخدا...رفتم بیمارستان
با دو قدم بلند خودش رو بهم رسوند
و چنان سیلی ای توی صورتم کوبید که پرت شدم روی مبل :
-تو گـ..ه خوردی
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏