🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cdb0733b008
🔴 بلایی که سر دختر بچه ی پنج ساله اومد❕
«من مادر دو دختر بچه هستم، دو شیفت کار می کردم که بتونم معاشمون رو تأمین کنم. چون همسرم فوت کرده بود شرایطمون خیلی سخت بود. هرشب توی مسیر محل کارم دخترهام رو میذاشتم پیش یکی از همسایه ها، اون شب ، همه چیز به نظر عادی می اومد.دخترم ملیکا کاملا سالم بود. اما اواسط شب، از طرف اون خانم یه پیامک برام اومد که داره ملیکا رو می بره بیمارستان. موقعی که من رسیدم بچه م تموم کرده بود .فقط ۵ سالش بود. وقتی علت مرگ بچه م رو از زبون پزشک شنیدم پام سست شد و محکم افتادم روی زمین دکتر گفت:
ادامه داستان ..ادامه داستان ....
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۱۶
وقتی سایه اون زن رو دیدم از خدا مرگم رو خواستم.
تا اون لحظه الناز رو ندیده بودم،اما حالا پشت سر ایزد وایساده بود.
پوزخندش رو میدیدم،با نگاه موزیانه ای بهم خیره شده بود.
من اون نوع نگاه رو خوب میشناختم.
انگار از فتنه ای که به پا کرده بود لذت میبرد.
کاش میمردم و پیش اون کتک نمیخوردم
دستم رو که روی گونه م گذاشتم ایزد روم خم شد :
-فکر کردی بگی رفتی بیمارستان میگم آخی و دلم برات میسوزه؟
میمردی هم برام مهم نبود
با انگشت اشاره به شقیقه م کوبید و با یه لبخند ادامه داد:
-به اون مغز نخودیت نرسید اگه بخوام پیدات کنم واسم کاری نداره؟
رفتی دورات و زدی دیدی هیچ جا بهتر از اینجا نیست؟
گفتی ایزدم که خر...باور میکنه
لال شده بودم.
نمیخواستم پیش الناز باهام اونجوری حرف بزنه.
هووم حالا حسابی خوشحال میشد.
چونه م از بغض که لرزید مثل یه بچه ی یتیم و بی پناه لب زدم:
-داد نزن...دعوام نکن...بذار میگم خب!
دستش بالا رفت و محکم توی صورتم کوبید:
-باید مثل سـ.گ بزنمت تا بگی اون بیشـ.رف کی بود باهات؟
میگی یا...
دستش که دوباره بالا رفت دستام رو حفاظ صورتم کردم و اینبار الناز پا درمیونی کرد.
دست ایزد رو توی هوا گرفت و با لحن دلخوری گفت:
-چرا میزنیش اخه؟
منکه بهت گفتم پسرعموش بود!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو 🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۱۷
توی کتابای دینی که تو مدرسه میخوندیم بهمون میگفتن تو اون دنیا تمام اعضای بدن حرف میزنن.
خدا کنه بعد مرگم دلم لال بمونه…
طاقت آتیش بیشتر نداشتم.
نمیخواستم اون دنیا هم مثل این دنیا تو آتیش بسوزم.
آخه من احمق عاشق چی اون مرد شده بودم؟
به چی دل بستم؟
قلبم برای چی با دیدنش شلنگ تخته مینداخت؟
الناز که ایزد رو عقب کشید
با حرص دستش رو از بین انگشتای ظریفش بیرون آورد و غرید:
-تو اینجا چکار میکنی؟
مگهنگفتم برو خونه!
الناز نفس عمیقی کشید و گفت:
-اگه نمیاومدم که میکشتیش
-اون روی سگمو بالا نیار
برو خونه
الناز خواست حرفی بزنه اما وقتی به در اشاره کرد
کیفش رو برداشت و با قدمای بلند رفت.
به طرفم که برگشت توی خودم جمع شدم.
از ترس نفس هم نمیکشیدم.
یه دستش رو کنار سرم روی کوسن ستون کرد و گفت:
-میشنوم؟
اشک سمجی از گوشه چشمم به پایین سر خورد:
-هیچی ندارم بگم...
فقط...دلت برام نمیسوزه؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏