درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۱۸
اون روز برای باز کردن گچ دستم باید میرفتم مطب دکتر اما نمیتونستم خونه رو به امان خدا ول کنم.
چند روز دیگه عروسی ایزد و الناز بود و تیم دیزاین برای تدارکات و آمادگی اومده و همه جا پر بود از وسایل و آدمایی که مشغول بودن.
نمیتونستم با خیال راحت برم.
عزیز خانوم هم با دوستاش رفته بود کمپ و تا فردا برنمیگشت.
تنها کسی که به ذهنم می سید ایزد بود.
گوشیم رو بیرون آوردم و چند لحظه ای طول کشید تا تصمیم گرفتم باهاشتماس بگیرم.
بوق پنجم خورده بود تا تماسم رو جواب داد.
حتی صداش هم سرد بود:
-بگو...
نفسی گرفتم و گفتم:
-سلام...خوبی؟
سکوت که برقرار شد فهمیدم
مثل همیشه اصلا مایل نیست باهام حرف بزنه ،بغض کرده به اطراف نگاهی انداختم و گفتم:
-ایزد...من باید برم برای باز کردن گچ دستم
-خب...برو
بغضم رو با آب دهنم قورت دادم،چقدر حرف زدن باهاش سخت بود:
-برای دیزاین حیاط و سالن اومدن نمیتونم همینجوری ول کنم برم
اگه میشه بیا خونه که من...
با صدای ظریف زنونه ای که توی گوشم پیچید حرفم رو قطع کردم:
-ایزد بیا دیگه وان پر شد
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۱۹
-الان میام...برو تو سرما میخوری!
چقدر صداش وقتی با الناز حرف میزد مهربون میشد.
ولی برای من شبیه یه صخره سرد و سخت و سنگی دود.
قلبم ،قلب بیچاره م.
انگار یکی توی دستش گرفته و محکم فشار میداد.
نفهمیدم کی اشکام راه افتاده بود،لعنتی انگار سیل بود و به پهنای صورت اشک میریختم.
لب هام رو که میلرزید بهم فشار دادم،چقدر تحمل این لحظه ها سخت بود:
-میبینی که گرفتارم...خودت یکاریش کن
-باشه...
جون کندم تا همون یه کلمه رو به زبون بیارم، حالا پشیمون بودم که زنگ زدم.
صدای بوق که توی گوشم پیچید انگار خنجر خورده بودم.
نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم:
-خوبم،من خوبم
از جام بلند شدم،کیفم رو روی دوشم انداختم و از اتاق بیرون زدم.
باید عادت میکردم ،هنوز کهاتفاقی نیفتاده بود.
فقط با شنیدن یه صدا به اونحال افتاده و داشتم میمردم.
تا چند روز دیگه الناز میومد توی اون خونه و من هر روز صحنه های بدتری میدیدم.
حموم رفتن هاشون.
کنارهم خوابیدن هاشون.
حتی ممکن بود صحنه های عاشقانه هم ازشون ببینم.
اگه به همون زودی جا میزدم از پا در میومدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
219.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۲۰
بعضی وقتا عجیب نبود آدمای اطرافت رو حس میکنی.
شده وقتی سرما خوردی،جون نداری از تخت بیرون بیای.
آرزو میکنی یکی پیدا بشه یه لیوان آب بده دستت.
آب برات میشه آرزو و تنهایی رو بیشتر حس میکنی و جای نبودنش بدجوری آزارت میده.
مثل جای زخم روی پوست صورتت،بهت دهن کجی میکنه.
درست عین حال و روز من.
توی جزئی ترین کارا هم نبود ایزد رو حس میکردم.
دکتر گچ دستم رو چک کرد و گفت:
-همراهت کیه؟
بگو بره این وسایلی رو که میگم بگیره و بیاد
نگاهم رو از دکتر دزدیدم و گفتم:
-همراه ندارم آقای دکتر
بنویسید خودم میرم میخرم
مرد اخمی کرد و در حالیکه چیزی توی برگه مینوشت گفت:
-هنوز نمیدونید باید همراه داشته باشید؟
یکی باید باشه بره داروخونه خودت که نمیتونی هم اینجا باشی هم...
خودمم اون حرفا رو خوب میدونستم اما کسی رو نداشتم.
شوهرم با زن جدیدش مشغول بود و پدر و برادرم اونقدر وضع و اوضاع بدی داشتن که نمیشد باهاشون جایی رفت.
مایه آبروریزی بودن.
ولی هوران عادت کرده بود به تنهایی.
شالم رو با یه دست مرتب کردم و گفتم:
-خودم میرم دکتر...زود میام
مرد با غیظ برگه رو به طرفم گرفت و سراغ مریض بعدی رفت.
که یهو با دیدن...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏