درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۲۰
بعضی وقتا عجیب نبود آدمای اطرافت رو حس میکنی.
شده وقتی سرما خوردی،جون نداری از تخت بیرون بیای.
آرزو میکنی یکی پیدا بشه یه لیوان آب بده دستت.
آب برات میشه آرزو و تنهایی رو بیشتر حس میکنی و جای نبودنش بدجوری آزارت میده.
مثل جای زخم روی پوست صورتت،بهت دهن کجی میکنه.
درست عین حال و روز من.
توی جزئی ترین کارا هم نبود ایزد رو حس میکردم.
دکتر گچ دستم رو چک کرد و گفت:
-همراهت کیه؟
بگو بره این وسایلی رو که میگم بگیره و بیاد
نگاهم رو از دکتر دزدیدم و گفتم:
-همراه ندارم آقای دکتر
بنویسید خودم میرم میخرم
مرد اخمی کرد و در حالیکه چیزی توی برگه مینوشت گفت:
-هنوز نمیدونید باید همراه داشته باشید؟
یکی باید باشه بره داروخونه خودت که نمیتونی هم اینجا باشی هم...
خودمم اون حرفا رو خوب میدونستم اما کسی رو نداشتم.
شوهرم با زن جدیدش مشغول بود و پدر و برادرم اونقدر وضع و اوضاع بدی داشتن که نمیشد باهاشون جایی رفت.
مایه آبروریزی بودن.
ولی هوران عادت کرده بود به تنهایی.
شالم رو با یه دست مرتب کردم و گفتم:
-خودم میرم دکتر...زود میام
مرد با غیظ برگه رو به طرفم گرفت و سراغ مریض بعدی رفت.
که یهو با دیدن...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۲۳
قلبم مثل گلی که تو گرما پژمرده شده یهو مرد.
دیگه اون ذوق و شوق و حال خوب رو نداشتم و پاکت کیک بهم دهن کجی میکرد:
-خجالت بکش پسر
من تو رو اینجوری بزرگ کردم؟
اون دختر مظلومه نذار آهش دامن خودت و زندگیت و بگیره
صدای آفاق خانوم رو که شنیدم فهمیدم مادر و پسر دعوای مفصلی کردن.
نمیخواستم بیشتر از اون فال گوش وایسم و غرورم رو با حرفای ایزد بشکنم.
برای همین در رو باز و، اینبار محکم تر بستم و با صدای بلند گفتم:
-من اومدم...اینجا کسی کیک میخوره؟
سکوت خونه بهم دهنکجی میکرد.
هر دو ساکت شده بودن و حالا تظاهر میکردن اتفاقی نیفتاده.
آفاق خانوم با دیدنم لبخندی زد و محکم بغلم کرد:
-کجا رفتی دختر
من دوستام و پیچوندم اومدم باهات بیام گچ دستت و باز کنی
گونه ش رو بوسیدم،عزیز خانوم هیچ وقت برای من مادر شوهر نبود:
-اخه کار خاصی نبود خودم رفتم...
ولی اگه خبر داشتم اومدید یه کیک بزرگ تر میخریدم
بشینید برم چایی دم کنم
به ایزدی که توی سکوت بهم نگاه میکرد چشمکی زدم و با شوخی گفتم:
-شاه دوماد ما چطوره ؟
بالاخره لب باز کرد و برای اینکه پیش مادرش مثل همیشه نقش بازی کنه به دستم اشاره کرد و پرسید:
-دستت چطوره؟
در حالیکه زیادی سرخوش به نظر میرسیدم گفتم:
-خوب...عالی...دیگه میتونم راحت برم حموم و هر جام خارید خودم بخارونم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ ۪➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ ۪➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۲۴
توی اون مدت بازیگر ماهری شده بودم.
خوب نقش بازی میکردم.
آدما رو با خنده هام گول میزدم و همه فکر میکردن غمی ندارم.
ولی قلبم شبیه یه نیزار سوخته بود.
میسوخت،انگار یکی با چاقو تیکه و پاره ش کرده و روش نمک پاشیده.
آخر شب توی اتاقم بودم که عزیز خانوم با یه کاور لباس اومد توی اتاقم.
لبخندی زد و گفت:
-میدونستم نرفتی واسه خودت لباس بخری
واسه همین خودم برات خریدم
میخوام روز عروسی بپوشی چشم طایفه عروس و در بیاری
اون زن میدونست دل و دماغ خرید کردن ندارم.
اخه کدوم زنی برای اومدن هوو جشن میگرفت که من دومیش باشم.
اما با شیطنت و ذوق حرف میزد تا حالم رو عوض کنه،انگار نه انگار یه زن ۵۷ ساله ست.
هنوز جوون بود،برعکس من که ظاهرم جوون به نظر میرسید و باطنم یه پیر زن ۹۸ ساله.
لباس رو که بیرون آورد دهنم جوری باز مونده بود که نمیدونستم چی بگم.
به قول هادی فکم چسبیده بود به زمین:
-واااای...عزیز...این خیلی خوشگله
ولی...ایزد که نمیذاره همچین چیزی بپوشم!
یهو وقتی یاد ایزد و سخت گیری هاش که افتادم بادم خوابید.
با لبای آویزون روی تخت نشستم و به اون پیراهن قرمز بلند خیره شدم و دلم براش رفت.
چی میشد حالا که زن گرفته بود من رو ول میکرد و اونقدر آزارم نمیداد.
عزیز خانوم اخمی کرد و گفت:
-غلط کرده...اون با من
روز عروسی همینو میپوشی تا چشم همه دراد
خودم پشتتم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏