درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۲۳
قلبم مثل گلی که تو گرما پژمرده شده یهو مرد.
دیگه اون ذوق و شوق و حال خوب رو نداشتم و پاکت کیک بهم دهن کجی میکرد:
-خجالت بکش پسر
من تو رو اینجوری بزرگ کردم؟
اون دختر مظلومه نذار آهش دامن خودت و زندگیت و بگیره
صدای آفاق خانوم رو که شنیدم فهمیدم مادر و پسر دعوای مفصلی کردن.
نمیخواستم بیشتر از اون فال گوش وایسم و غرورم رو با حرفای ایزد بشکنم.
برای همین در رو باز و، اینبار محکم تر بستم و با صدای بلند گفتم:
-من اومدم...اینجا کسی کیک میخوره؟
سکوت خونه بهم دهنکجی میکرد.
هر دو ساکت شده بودن و حالا تظاهر میکردن اتفاقی نیفتاده.
آفاق خانوم با دیدنم لبخندی زد و محکم بغلم کرد:
-کجا رفتی دختر
من دوستام و پیچوندم اومدم باهات بیام گچ دستت و باز کنی
گونه ش رو بوسیدم،عزیز خانوم هیچ وقت برای من مادر شوهر نبود:
-اخه کار خاصی نبود خودم رفتم...
ولی اگه خبر داشتم اومدید یه کیک بزرگ تر میخریدم
بشینید برم چایی دم کنم
به ایزدی که توی سکوت بهم نگاه میکرد چشمکی زدم و با شوخی گفتم:
-شاه دوماد ما چطوره ؟
بالاخره لب باز کرد و برای اینکه پیش مادرش مثل همیشه نقش بازی کنه به دستم اشاره کرد و پرسید:
-دستت چطوره؟
در حالیکه زیادی سرخوش به نظر میرسیدم گفتم:
-خوب...عالی...دیگه میتونم راحت برم حموم و هر جام خارید خودم بخارونم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ ۪➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ ۪➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۲۴
توی اون مدت بازیگر ماهری شده بودم.
خوب نقش بازی میکردم.
آدما رو با خنده هام گول میزدم و همه فکر میکردن غمی ندارم.
ولی قلبم شبیه یه نیزار سوخته بود.
میسوخت،انگار یکی با چاقو تیکه و پاره ش کرده و روش نمک پاشیده.
آخر شب توی اتاقم بودم که عزیز خانوم با یه کاور لباس اومد توی اتاقم.
لبخندی زد و گفت:
-میدونستم نرفتی واسه خودت لباس بخری
واسه همین خودم برات خریدم
میخوام روز عروسی بپوشی چشم طایفه عروس و در بیاری
اون زن میدونست دل و دماغ خرید کردن ندارم.
اخه کدوم زنی برای اومدن هوو جشن میگرفت که من دومیش باشم.
اما با شیطنت و ذوق حرف میزد تا حالم رو عوض کنه،انگار نه انگار یه زن ۵۷ ساله ست.
هنوز جوون بود،برعکس من که ظاهرم جوون به نظر میرسید و باطنم یه پیر زن ۹۸ ساله.
لباس رو که بیرون آورد دهنم جوری باز مونده بود که نمیدونستم چی بگم.
به قول هادی فکم چسبیده بود به زمین:
-واااای...عزیز...این خیلی خوشگله
ولی...ایزد که نمیذاره همچین چیزی بپوشم!
یهو وقتی یاد ایزد و سخت گیری هاش که افتادم بادم خوابید.
با لبای آویزون روی تخت نشستم و به اون پیراهن قرمز بلند خیره شدم و دلم براش رفت.
چی میشد حالا که زن گرفته بود من رو ول میکرد و اونقدر آزارم نمیداد.
عزیز خانوم اخمی کرد و گفت:
-غلط کرده...اون با من
روز عروسی همینو میپوشی تا چشم همه دراد
خودم پشتتم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۲۴
هر روز که به عروسی نزدیک تر میشدیم یه چیزی توی وجودم انگار میمرد.
روحم یه مرگ تدریجی رو تجربه میکرد.
من هیچ وقت اون مرد رو نداشتم.
مال من نبود.
همسر و هم رازم به حساب نمیاومد.
باهاش اتاق مشترک نداشتم ،خاطره مشترک و احساسات مشترک هم اصلا.
اما دوستش داشتم و این عشق بی پایه و اساس هر روز بهم یادآوری میکرد
من فقط اونجام تا ایزد آزارم بده و ازم به خاطر نابود کردن ۵ سال از زندگیش انتقام بگیره.
تمام مدتی که ایزد و الناز دنبال آرایشگاه و لباس عروس و خرید جواهرات بودن من توی خونه تدارک عروسی رو میدیدم.
به قولی حمالی میکردم.
حواسم به دیزاین جایگاه عروس و داماد و تازه بودن شیرینی ها و میوه ها بود.
حس یه خدمتکار رو داشتم.
البته که از اون اوضاع راضی بودم چون دیگه به چیزی فکر نمیکردم.
مخصوصا به شب عروسی که ایزد توی اتاق آماده کرده بود.
۲ نفر از صبح توی اتاق ایزد و الناز مشغول چیدن شمع و پر پر کردن گل رز و نور پردازی بودن
و هر بار که از چیزی مطمئن نبودن از من میخواستن تا نظر بدم.
اونا فکر می کردن من خواهر دامادم،از کجا میدونستن زن اولش هستم
و هر بار که پا به اون اتاق میذارم نفسم میگیره.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏