219.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
کسی چه میدانست که ما چند بار تلاش کردیم روحمان را زیبا نگه داریم، وقتی که جهان فقط به ما زخم می زند .
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
بالاخره یه روزی میپذیری و میگذری از همه نبودنها، نشدنها، نخواستنها، رفتنها، تموم شدنهاو ناامید شدنها، بدون اینکه دیگه دلیلش برات مهم باشه.
درهوای ...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۲۵
دسته گل های رزي رو که تازه آورده بودن
رو از پیک تحویل گرفتم و در حالیکه به سختی توی بغلم جا میشد از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شون شدم.
نفس نفس میزدم و دستی که شکسته بود بدجوری زق زق میکرد.
پسر جوونی که مشغول ریسه کشیدن بود لبخندی زد و گفت:
-واقعا شما خوش سلیقه هستید
این ریسه های که گفتید استفاده کنیم نمای کار و ۵ لول برده بالا تر
و بعد لبخندی زد و ادامه داد:
-با کمال میل حاضرم به شما پیشنهاد بدم با ما همکاری کنید
این اتاق از تمام اتاقایی که دیزاین کردیم خوشگل تر شده
گل ها رو روی پاتختی گذاشتم و گفتم:
-ممنون لطف دارید
همش زحمت خودتون بود
منکه درسش و نخوندم و مثل شما حرفه ای نیستم فقط اون چیزی که حس کردم قشنگ تر میشه رو گفتم
مردی که ریش بلند و موهای بافت داشت،نگاه دقیقی بهم انداخت،حتی تتو هاش هم خاص بود.
پایین تخت وایساده و ریسه ها رو بالا میفرستاد و گفت:
-درس نمیخواد که خانوم
شما ذاتا اینکاره ای
ما هم خوشحال میشیم همکاری به خوش ذوقی شما داشته باشیم
شالم رو روی شونه م مرتب کردم و گفتم:
-ممنون ...واقعا نمیتونم
-لطفا رو پیشنهاد ما فکر کنید...
منو علی خیلی در موردش فکر کردیم
برای اینکه از شرشون خلاص شم سرم رو به علامت باشه تکون دادم و گفتم:
-در موردش فکر می کنم
-شما در مورد چی میخوای فکر کنی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۲۶
مردی که تتو داشت ریسه ها رو از روی زمین جمع کرد و با لبخند گفت:
-روی پیشنهاد ما!
-چه پیشنهادی ؟
صداش در کمال ارامش ترسناک بود.
همون صدای آروم و خونسرد.
همون صدایی که یکم خش داشت و هر بار که میشنیدم آرزو میکردم حتی یبارم که شده کنار گوشم قربون صدقه م بره.
اما فقط با شنیدنش تپش قلب میگرفتم.
مرد سر ریسه رو به رفیقش داد و گفت:
-خواهرتون خیلی با ذوق و استعداده
ما بهش پیشنهاد دادیم که باهامون کار کنه
حالا پشت سرم وایساده بود و من هرم نفس هاش رو حس میکردم:
-خواهرم؟
سوالش ته دلم رو خالی میکرد:
-بله...خیلی بهمون کمک کردن
تمام این ایده مال خودشونه
اگه اوکی بدن باهاشون قرارداد با دستمزد عالی میبندیم
نزدیک بود قبض روح شم،کاش اون مرد ساکت میشد.
ایزد نفسش رو با صدا بیرون فرستاد و لب زد:
-چه جالب ،خواهرم هنرمنده
من اون لحن رو میشناختم،ذهن مریض و شکاکش داشت سناریو مینوشت.
دستش رو دور پهلوم انداخت و من رو به طرف در هدایت کرد.
پسری که روی نردبون وایساده بود گفت:
-لطفا شما باهاشون صحبت کنید
دیروز و امروز خیلی به ما کمک کردن
ایزد نگاهی به نیم رخم انداخت و با لحن خاصی گفت:
-حتما صحبت میکنم!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏