هرچهقد که آدمارو بیشتر میشناسم، بیشتر دلم میخواد برم از پدرمادرم واسه جوری که بزرگم کردن تشکر کنم !
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۲۷
توی اون لحظه حتی جرات نداشتم نفس بکشم.
ضربان قلبم بالا رفته بود،انگار توی گلوم میکوبید.
ایزد اینبار گردنم رو میشکست،دست و کتف که چیزی نبود.
کمک کردن و حرف زدن با مردا رو لاس زدن میدونست و حالا که فکر میکرد
از قصد خودم رو خواهرش معرفی کردم دیگه خونم حلال بود.
وارد اتاق من که شدیم به جلو هلم داد و در رو پشت سرم بست.
فورا به عقب برگشتم تا ماجرا رو بگم اما چشماش دو کاسه خون بود.
همون چشمای تریاکی که دلم رو میلرزوند:
-ایزد...بخدا...من
-چرا به تته پته افتادی خواهر قشنگم؟
-باور کن من ...بهشون چیزی نگفتم
در حالیکه با حالت نمایشی آستین پیراهنش رو از زیر آستین کت مرتب میکرد سری تکون داد و گفت:
-باور میکنم عسلم
و بعد سرش رو بالا اورد و نیشخند زد:
-لاس زدنت و چی؟
اونم باور کنم؟
با هر قدمی که جلو میاومد منم یه قدم به عقب برمیداشتم.
تو اون لحظه خیلی ازش میترسیدم.
آخه چی میگفتم که باور کنه،اون مرد گند زده بود به همه چیز.
-بهشون کمک کردی اتاق و دیزاین کنن؟
بهت گفتن با استعدادی و هوا برت داشت که دیزاینری؟
-ایز...
ضرب سیلی ای که توی صورتم کوبید
اونقدر زیاد بود که محکمکوبیده شدم به دیوار پشت سرم.
ـ
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۲۸
دیوار کوبیده شدم شونه م تیر کشید و من وانمود میکردم درد ندارم.
اما درد داشتم.
قلبم درد میکرد.
جیگرم میسوخت.
تموم استخوان های قفسه سینه م داشت میشکست.
اونکابوس تمومی نداشت.
ایزد روبروم وایساده بود،اون باور نمیکرد که بی گناهم.
به چشم یه اشغال من رو میدید.
سرش رو نزدیک آورد و با تمسخر خندید:
-۲ تا مرد دیدی تو خونه دست و پاهات لرزید؟
گفتی بذار حالا یه خودی نشون بدم ایزد که هواسش نیست
و بعد با تحقیر بهم نگاهی انداخت و زهر خند زد:
-میخ اری ها؟
-بفهم چی میگی...من فقط تو دیزاین کمک کردم...
بغض توی گلوم چنبره زد و با حرفاش هر لحظه بزرگتر هم میشد و نمیذاشت حرف بزنم:
-تو رو آخه کی داخل آدم حساب میکنه که خودت و قاطی کردی؟
و بعد نیشخند پر تمسخری حواله م کرد:
-دیزاینر...دِکی
دختر رضا شیره ای هر چی تو شیره کش خونه باباش ندیده بود اینجا دید
بغضمرو به سختی قورت دادم،دیگه تحمل زخم زبون هاش رو نداشتم.
بازم بی فکر کار کردم.
اینبار با کف دست به تخت سینه ش کوبیدم و گفتم:
-بسه...دیگه گندش و در آوردی!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
دلم نمیخواست این آدمی که الان هستم باشم، ولی تعجب هم نمیکنم که به این آدم تبدیل شدم..
آدمایی که خوب زندگی میکنن، خوبم میمیرن دیگه..
به هیچی دل نمیبندن حتی جونشون
دیگه مرگشونم میشه عین از در رد شدن
این که دیگه گریه زاری نداره..!
-