در هوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۳۱
تلفنم که دوباره زنگ خورد و شماره الناز روی صفحه ظاهر شد نفس کلافه ای کشیدم.
کاش ولم میکرد و خودش میومد و کاراش رو انجام میداد.
یا به ایزد میگفت.
اونکه بلد بود قلدر بازی در بیاره و دم عروسی صورتم رو کـ.بود کنه،کارای زنشم انجام میداد.
نفسم رو با صدا بیرون فرستادم و تماس رو برقرار کردم:
-الو ...هوران جون
-سلام عزیزم
-سلام گلم...دوباره یه زحمتی برات دارم
البته میدونم کاری نداری و خونه ای واسه همین گفتم به خودت بگم
شقیقه م رو با نوک انگشت ماساژ دادم و گفتم:
-آره خونه م...بگو...
-به خدمتکارا سپردم ولی انگار هر کدوم شون مشغولن
حتی فریبا هم گوشیش و جواب نمیده
بی زحمت شما برو نظافت و تمیزی سالن و حیاط و چک کن
اگه تمیز نبود خودت انجامش بده
دلم نمیخواد خونه واسه فردا شب کثیف و بهم ریخته باشه
اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم:
-اما خونه خدمتکار داره...اونا...
-میدونم عزیزم
واقعا شرمنده م مزاحمت شدم
اگه انجام نمیدی به ایزد بگم...
چند لحظه ای مکث کرد،انگار داشت با کسی حرف میزد و در مورد رنگ چیزی نظر میداد.
ولی من از حرص دستام مشت شده بود.
خونه خدمتکار داشت و به من میگفت برم و تمیزکاری کنم.
وقتی صحبتش تموم شد گفتم:
-به خدمتکارا میگم حواسشون باشه
-نه خودت انجام بده...من کار اونا رو قبول ندارم
فعلا باید برم عزیزم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۳۲
گوشیم رو روی تخت پرت کردم و دوباره توی خودم جمع شدم.
لبه پنجره نشسته بودم و به حیاط نگاه میکردم.
دلم گرفته بود،درست مثل غروب جمعه.
فردا شب عروسی شوهرم بود و من دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم.
نه آرایشگاه رزرو کرده بودم،نه به خودم رسیدم.
نه حتی حوصله حموم رفتن داشتم.
بعد از اون سیلی های جانانه که نوش جان کردم پام رو از در اتاق بیرون نذاشتم،چون
نمیخواستم کسی صورت کبود چشمای پف کرده م رو ببینه.
حالا الناز خانوم زنگ زده و دستور میداد که برم و خونه رو تمیز کنم.اون نمیدونست من اهل اطاعت کردن نبودم.
بابام همیشه یه مثل ورد زبونش بود.
میگفت سگ از ناتوانی مهربان ست
والا سگ کجا و مهربانی
دقیقا وصف حال من بود.
چاره ای نداشتم که میخوردم و دم نمیزدم والا تو کوچه و پس کوچه های پایین شهر یاد گرفته بودم گرگ باشم و به کسی رو ندم.
دستام رو دور زانوهام پیچیدم و صورتم رو روش گذاشتم،توی حال خودم بودم که صدای ایزد رو شنیدم.
چند تا مرد جعبه های بزرگی رو از وانت پیاده میکردن.
ایزد به یکی از مردا گفت:
-این یه سوپرایزه که نمیخوام تا لحظه آخر متوجه بشه
بچه ها رو هماهنگ کن
موقع بریدن کیک میخوام کبوترا ازاد بشن
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درد یه چیز عجیبه. بهت فشار میاره، میپیچه تو دلت، ولی نشون نمیدی. لبخند میزنی، وانمود میکنی همهچی خوبه. ولی وقتی شب میشه، وقتی تنها میشی، تازه میفهمی چقدر شکستی. چقدر نمیخوای به فردا برسی.
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
اتفاقی ترسناک در کرمان🚷
زوج جوانی که چندسالی بود ازدواج کرده بودند توانستند یک خانه کلنگی و قدیمی بخرند و در آن ساکن شوند. پس از گذشت چندین روز زن جوان متوجه شد غذاهایی که از شام باقی می ماند و در یخچال گذاشته می شوند خورده می شوند!
ابتدا فکر میکرد کار همسرش باشد ولی با اینحال باورکردنی نبود یک نفر شب هنگام بتواند با شکم سیر دوباره غذا بخورد!
یک شب که مقدار زیادی غذا در یخچال خورده شد زن از شوهرش پرسید آیا غذای دیشب را خودت خورده ای؟! شوهر انکار کرد و گفت که من دیشب با شکم سیر در کنار خودت خواب بودم و اصلا سمت یخچال نرفتم‼️
زن قضیه را برای شوهرش تعریف کرد و تصمیم گرفتند شب را در جایی در اتاق پنهان شوند
شب هنگام شد، زن و شوهر مخفی شدند بعد از گذشت نیم ساعت ناگهان صدای باز شدن درب حمام شنیده شد ....
✅ادامه ماجرا در لینڪ زیر👇🏻👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4