2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درد یه چیز عجیبه. بهت فشار میاره، میپیچه تو دلت، ولی نشون نمیدی. لبخند میزنی، وانمود میکنی همهچی خوبه. ولی وقتی شب میشه، وقتی تنها میشی، تازه میفهمی چقدر شکستی. چقدر نمیخوای به فردا برسی.
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
اتفاقی ترسناک در کرمان🚷
زوج جوانی که چندسالی بود ازدواج کرده بودند توانستند یک خانه کلنگی و قدیمی بخرند و در آن ساکن شوند. پس از گذشت چندین روز زن جوان متوجه شد غذاهایی که از شام باقی می ماند و در یخچال گذاشته می شوند خورده می شوند!
ابتدا فکر میکرد کار همسرش باشد ولی با اینحال باورکردنی نبود یک نفر شب هنگام بتواند با شکم سیر دوباره غذا بخورد!
یک شب که مقدار زیادی غذا در یخچال خورده شد زن از شوهرش پرسید آیا غذای دیشب را خودت خورده ای؟! شوهر انکار کرد و گفت که من دیشب با شکم سیر در کنار خودت خواب بودم و اصلا سمت یخچال نرفتم‼️
زن قضیه را برای شوهرش تعریف کرد و تصمیم گرفتند شب را در جایی در اتاق پنهان شوند
شب هنگام شد، زن و شوهر مخفی شدند بعد از گذشت نیم ساعت ناگهان صدای باز شدن درب حمام شنیده شد ....
✅ادامه ماجرا در لینڪ زیر👇🏻👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۳۳
از حسادت دلم میخواست موهام رو دونه دونه بکنم.
حالم از خودم و اون زندگی بهم میخورد.
مگه چی کم داشتم که منو نمیدید.
دستام رو روی صورتم گذاشتم و همونطور که گریه میکردم جیغ کشیدم
خدایا چجوری باید اون زندگی رو تحمل میکردم؟
کم مونده بود دق کنم.
هنوز هیچی نشده به الناز حسودی میکردم و کاش گورش رو از از زندگیم گم کنه.
راضی بودم به همون رفتار سرد پنج ساله ش.
لااقل تا وقتی که خان بابا زنده بود مراعات میکرد و کمتر نمک رو زخمم میپاشید.
گریه هام که تموم شد دیگه نا نداشتم.
دلم یه دوش آب سرد میخواست، یه چیزی که ارومم کنه.
چراغای حیاط همه روشن بودن و دیگه کسی اون اطراف دیده نمیشد.
ساعت ۱۲ شب بود و من ۲ روزی میشد هیچی نخورده بودم.
حوله تن پوشم رو برداشتم و تن بی حالم رو به طرف حموم کشیدم.
زیر دوش آب سرد تنم میلرزید.
پوستم مور مور میشد .
کاش آب سرد قابلیت کشتن داشت.
مثلا قلب از سرمای آب دیگه نمیزد.
اشکام زیر آب گم میشد و اصلا نمیدونستم تو اون ۲ روز چند لیتر آب از چشمام اومده بود.
از ضعف که سرم گیج رفت با هزار بدبختی حوله رو پوشیدم و به کمک دیوار راه افتادم.
بی حواس پام رو از اتاق بیرون گذاشتم و هنوز قدم بعدی رو برنداشته بودم که محکم با یه نفر برخورد کردم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۳۴
ناخواسته و اتفاقی رفتم توی بـ..غل مردی که آرزو داشتم یبارم که شده بغـ..ل
..م کنه.
هر دو بی حرکت خشک مون زده بود.
مایل نبودم ازش جدا شم.
تن یخ زده م رو گرم میکرد.
اونم مثل همیشه با زخم زبون و حرفای درشت من رو از خودش نروند.
فقط یه شلوارک تنش بود
پوست برنزه ش با پوست سفید و رنگ پریده م تضاد داشت.
با اینکه دلم میخواست همونجا بمونم و یه دل سیر عطرش رو نفس بکشم اما باید عقب میکشیدم.
من مهمون اون بغــ..ل نبودم.
بازوهای عضله ایش هم مال من نبود.
فردا شب کنار یه زن دیگه میخوابید.
بازم حسادت قد علم کرد.
بازم بغض داشت سر باز میکرد.
قبل از اینکه رسوای دو عالم شم سرم رو بالا گرفتم و با دستپاچگی گفتم:
-ببخشید...ندیدمت
اون ۲ تا گوی تریاکی خیره بود بهم و چیزی نمیگفت.
بی میل از بغلش بیرون رفتم و آرزو کردم مثل رمانا کنار گوشم زمزمه کنه بمون...جات همینجا خوبه
ولی نگفت.
آخه جای من اونجا نبود.
بغضم رو با آب دهنم قورت دادم و لب زدم:
-میخوام واسه خودم چایی بریزم اگه میخوری بیا
گفتم و مثل فشنگ از کنارش رد شدم.
در اصل فرار کردم اما قبل از رفتن عطرش رو عمیق نفس کشیدم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏