درهوای تو ....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۳۶
نگاهم توی چشماش چرخید و سرم رو به علامت باشه تکون دادم.
ایزد آدمی نبود که به من توجه کنه حتما یه نیتی داشت اما قلب زبون نفهمم که نمیفهمید
با یه نگاه خر میشد و با یه محبت وا میداد.
دستش رو از روی میز جلو آورد و به آرومی انگشتای یخ زده م رو توی دستش گرفت،اون شب یه چیزیش شده بود که نمیفهمیدم.
من رو از خودش نمیروند، بهم بی محلی نمیکرد.
ضربان قلبم اوج گرفته و انگار توی دهنم میکوبید.
به آرومی پشت دستم رو نوازش کرد و یه خرما توی دهنش گذاشت.
من عادت نداشتم به اون رفتار،حس میکردم یجای کار میلنگه.
کاش میرفت سر اصل مطلب و قلب بی جنبه م رو بازی نمیداد.
خرما رو با چایی قورت داد و دستم رو بالا آورد.
اگه اون حرکت رو یه مرد عاشق انجام میداد توی وجودم پر از پروانه میشد اما ایزد فرق داشت.
با هر حرکتش استرسم میرفت بالا.
انگشتام رو دونه به دونه نوازش کرد و گفت:
-امشب میخوام مثل دو تا آدم عاقل و بالغ حرف بزنیم
-در...در مورد چی؟
آرامشش نشون از طوفانی بود که میخواست به جونم بندازه:
-در مورد خودم و خودت و الناز
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۳۷
نگاهم به دستش بود که بند بند انگشتام رو لمـ.س میکرد.
سرم رو تکون دادم و منتظر شدم.
میخواستم بدونم در مورد چی میخواد حرف بزنه:
-فردا شب عروسیه
پس رفتار تو به عنوان زن اول خیلی مهمه و زیر ذره بینی
میخوام مواظب کارات باشی
نمیخوام بهونه دست دوست و فامیل و آشنا بدی پشت سرمون حرف بزنن
متوجه حرفش میشدم،میخواست آبروداری کنم:
-خیالت راحت...کاری نمیکنم ابروت بره
-خوبه
میمونه بعد از عروسی که الناز میاد و با ما زندگی میکنه
حواسم بهش بود،آروم آروم فشار روی انگشتام رو بیشتر میکرد.
داشت گوشی رو میداد دستم که حواسم باشه که اگه پام رو از گلیمم دراز تر کنم چی میشه:
-از فردا شب منو الناز تو یه اتاقیم
از این مسخره بازیای مردای دو زنه هم اصلا خوشم نمیاد
که مثلا یه شب پیش تو یه شب پیش اون
شاید تو زن اول باشی اما تنها زن من النازه
پس توقع بیشتری نداشته باش
حسادت خفه م میکردم،حرفاش همیشه نیش داشت اما اون شب با کلمات خفه م میکرد.
دلم میخواست گریه کنم.
چجوری میتونست اونقدر بیرحمانه تو چشمام نگاه کنه و بگه من هیچ کسش نیستم:
-اما اگه بخوای یه شب در هفته میتونم بیام و تو اتاق تو بخوابم!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ ➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ ۪𓂃➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
هدایت شده از عجایب/
اتفاقی ترسناک در کرمان🚷
زوج جوانی که چندسالی بود ازدواج کرده بودند توانستند یک خانه کلنگی و قدیمی بخرند و در آن ساکن شوند. پس از گذشت چندین روز زن جوان متوجه شد غذاهایی که از شام باقی می ماند و در یخچال گذاشته می شوند خورده می شوند!
ابتدا فکر میکرد کار همسرش باشد ولی با اینحال باورکردنی نبود یک نفر شب هنگام بتواند با شکم سیر دوباره غذا بخورد!
یک شب که مقدار زیادی غذا در یخچال خورده شد زن از شوهرش پرسید آیا غذای دیشب را خودت خورده ای؟! شوهر انکار کرد و گفت که من دیشب با شکم سیر در کنار خودت خواب بودم و اصلا سمت یخچال نرفتم‼️
زن قضیه را برای شوهرش تعریف کرد و تصمیم گرفتند شب را در جایی در اتاق پنهان شوند
شب هنگام شد، زن و شوهر مخفی شدند بعد از گذشت نیم ساعت ناگهان صدای باز شدن درب حمام شنیده شد ....
✅ادامه ماجرا در لینڪ زیر👇🏻👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۳۸
توی وجودم بهمن میومد،دلم پشت هم میریخت و نمیدونستم چطور هنوز دق نکردم.
حرفش سنگین بود،از صد تا کتک و زخم زبون بیشتر خون به جیگرم میکرد.
اگه میزد اونقدر دردم نمیاومد.
خودم رو جلو کشیدم و با چشمایی که لب به لب پر از اشک بود گفتم:
-این یه شب صدقه رو بابت چی داری میدی بهم؟
حق السکوته که مزاحم عیش و نوش تون نشم؟
یا باجه که بازم نقش یه زن خوب و برات بازی کنم؟
باورش نمیشد همچون چیزی بگم،ولی هوران صدقه بگیر نبود.
همیشه من رو آروم و مظلوم دیده بود و اون زبون درازیا بهم نمیاومد.
اخم که تو هم کشید دستم رو به ضرب از توی دستش بیرون کشیدم و از جام بلند شدم.
درسته که دلم میرفت برای یه لمس و یه محبت کوچیک ولی خودم رو بهش نمیفروختم.
چایی و خرمام رو برداشتم و مستقیم زل زدم توی چشماش:
-نترس کاپیتان
هوران مهماندار خوبیه
واسه تو و زنت دردسر درست نمیکنم
شبا راحت بخواب
احتیاج نیست بهم صدقه بدی و یه شب بیای اتاقم
ولی اگه میخوای فیلم بازی کنی و بیشتر از این پیش زنت کوچیک نشم بیا
من روی مبل میخوابم تو رو تخت
لبخند غمگینی زدم:
-من هیچ وقت کنار مردی که زنش نیستم نمیخوابم
گناهه...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۳۹
من اهل گناه نبودم مرد زن دار نمیخوام
این رو گفتم و پیش چشمایی که از عصبانیت در حال فوران بود گم شدم.
نموندم تا کتک بخورم،هر چند ممکن بود به خاطر عروسیش نزنه.
به هر حال اگه با سر و صورت کبود تو جمع ظاهر میشدم اصلا خوب نبود.
وارد اتاق که شدم تمام چایی ریخته بود توی سینی،اونقدر که دستام میلرزید.
نفهمیدم چی شد فقط وقتی به خودم اومدم که سینی و لیوان و ظرف خرما رو کوبیده بودم به دیوار.
شیشه های شکسته هر طرف افتاده بود و بهم دهن کجی میکرد.
بدون اینکه جمعش کنم برق رو خاموش کردم و رفتم توی تخت.پتو رو کشیدم روی سرم و بغضم ترکید.
انگار بمب توی گلوم منفجر شده بود،بدجوری میسوخت.
ـ
اون شب برام صبح نمیشد،فردا شبم اوضاع بدتر میشد.
شبای بعدم باید با گریه میخوابیدم.
هر شب میدیدم شون که لباس پوشیدن و با هم میرن تو یه اتاق
تصور میکردم روی یه تخت خوابیدن
احتمالا بزودی الناز حامله میشد و اونقدر خوشبخت میشدن که من براشون لکه ننگ میشدم.
یه موجود اضافه، یه مگس مزاحم.
اونقدر اشک ریختم و غصه خوردم که نفهمیدم کی خوابم برد.
البته اگه میشد اسمش رو خواب گذاشت.
همش کابوس میدیدم.انگار تب داشتم.
تنم توی آتیش میسوخت و کسی نبود خاموشم کنه.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏