درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۴۰
با صدای در از خواب بیدار شدم اما حتی حوصله نداشتم
سرم رو از زیر پتو بیرون بیارم.
ترجیح میدادم خودم رو به خواب بزنم تا هر کی که بود بره.
اما صدای نچ نچ عزیز خانوم رو شنیدم و بغض دوباره بهگلوم چنگ انداخت:
-انگار دیشب اینجا جنگ شده
حالا بگو ببینم مصدومم داشتیم
جوابش رو ندادم چون واقعا حوصله نداشتم.
آخرین تصمیمم قبل از خوابیدن این بود که مهمونا نیومده از خونه برم و فردا برگردم.
نمیتونستم بمونم،اونجوری دق میکردم.
عزیز کنارم روی تخت نشست و درحالیکه آروم پشتم رو نوازش میکرد گفت:
-فکر میکنی با خوابیدن و گریه کردن و ظرف شکستن درست میشه؟
وقتی جوابی ندادم به کارش ادامه داد و پشتم رو مالید :
-نه...اینجوری فقط خودت و اذیت میکنی
اون زنی موفقه که بعد از هر بار گریه و شکستن دوباره پاشه و برای زندگیش بجنگه
ما زنا پوست مون خیلی کلفته
نذار بگن کم آورد و جا زد
بغض داشت خفه م میکرد و کاش عزیز خانوم میرفت:
-خسته م عزیز...میخوام بخوابم
-امروز از خواب خبری نیست
پاشو یه چیزی بخور الاناست که آرایشگر برسه
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۴۱
عزیز خانوم دست بردار نبود.
بزور پتو رو کنار زد و مجبورم کرد از تخت بیرون برم.
من رو توی سرویس هل داد و گفت:
-تا تو دوش میگیری منم یه چیزی ردیف میکنم با هم بخوریم
اگه اونجا بشینی غمبرک بزنی خودم میام میشورمت
پس دست بجنبون
در رو که بست بی حوصله نفسم رو بیرون فوت کردم و لــخت شدم.
وقتی حال هیچی رو نداری حموم کردن اصلا بهت کمک نمیکنه،بیشتر کلافه میشی.
حس میکردم تمام تنم چرب شده.
انگار تو یه بشکه روغن فرو رفته بودم.
انرژی منفی شبیه هاله ی سیاه دورم رو احاطه کرده بود و بهم فرصت نفس کشیدن نمیداد.
خودم رو گربه شور کردم و بعد از پوشیدن حوله از حموم بیرون زدم.
بی هدف نگاهی توی اتاق چرخوندم و لبه تخت نشستم.
اتاق تمیز شده بود و شیشه خورده ای اون اطراف نمیدیدم.
عزیز خانوم باید مادر من میشد.اونقدر برام مادری میکرد که انگار ایزد براش غریبه بود.
با سینی صبحانه که وارد شد با لبخند گفت:
-عافیت باشه
دیگه نمیخواد لباس عوض کنی
آرایشگر داره میاد
خودش آماده ت میکنه
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم از آدما سیره🖤🥀
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
هدایت شده از عجایب/
اتفاقی ترسناک در کرمان🚷
زوج جوانی که چندسالی بود ازدواج کرده بودند توانستند یک خانه کلنگی و قدیمی بخرند و در آن ساکن شوند. پس از گذشت چندین روز زن جوان متوجه شد غذاهایی که از شام باقی می ماند و در یخچال گذاشته می شوند خورده می شوند!
ابتدا فکر میکرد کار همسرش باشد ولی با اینحال باورکردنی نبود یک نفر شب هنگام بتواند با شکم سیر دوباره غذا بخورد!
یک شب که مقدار زیادی غذا در یخچال خورده شد زن از شوهرش پرسید آیا غذای دیشب را خودت خورده ای؟! شوهر انکار کرد و گفت که من دیشب با شکم سیر در کنار خودت خواب بودم و اصلا سمت یخچال نرفتم‼️
زن قضیه را برای شوهرش تعریف کرد و تصمیم گرفتند شب را در جایی در اتاق پنهان شوند
شب هنگام شد، زن و شوهر مخفی شدند بعد از گذشت نیم ساعت ناگهان صدای باز شدن درب حمام شنیده شد ....
✅ادامه ماجرا در لینڪ زیر👇🏻👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۴۲
عزیز خانوم لقمه نون و عسل رو به طرفم گرفت و گفت:
-بخور جون بگیری...
امروز باید خیلی پر انرژی باشی
مثل یه دختر بچه لوس و ننر سرم رو با بغض بالا انداختم و گفتم:
-نمیخورم...میل ندارم عزیز
درسته که لوس و بهونه گیر شده بودم ولی نمیخواستم عزیز حالم رو خوب کنه.
دلم می خواست ایزد بیاد و نازم رو بکشه و بزور وادارم کنه صبحانه بخورم.
شده با اعمال خشونت ،ولی لوسم کنه.
عزیز لقمه رو بزور توی دستم گذاشت و گفت:
-قدیما مامورای کاخ یه چماق زرق و برق دار داشتن به اسم دَگَنَک
فقط شکلش قشنگ بود ولی خیلی درد داشت
اگه نمیخوای امروز بزور دگنک بهت غذا بدم با زبون خوش خودت بخور
خنده بی حالی کردم و گفتم:
-حالا میفهمم ایزد به کی رفته
خشونت تو ذات تونه
میگن مادر و ببین ،پسر و نگیر
عزیز پشت چشمی برام نازک کرد و یه لقمه توی دهن خودش گذاشت:
-بخور الان آرایشگر میاد
پایینم کلی کار سرم ریخته
-میام کمک...
-لازم نکرده
تو فقط خودت و خوشگل کن
وسیله هاتم جمع کن آخر شب میریم
خونه من فردا صبح میزنیم به جاده یه هفته میریم شمال
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏