درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۴۳
حتی حوصله وسیله جمع کردنم نداشتم.
بالاخره که چی...
باید بعد از یه هفته برمیگشتم به این خونه.
شبای زیادی رو باید تحمل میکردم.
شبایی که تنهایی میخوابیدم در حالیکه الناز و ایزد کنار هم بیدار میشدن.
باید توی خونه عشق شون رو میدیدم و دم نمیزد.
به هر حال تازه عروس و داماد بودن.
پس همون بهتر که با واقعیت زودتر روبرو میشدم.
عزیز بی توجه به تردیدم لباسام رو توی چمدون چپوند و جلوی در گذاشت.
همون لحظه آرایشگر هم رسید.
جلوی آیینه که نشستم وسایلش رو روی میز چید و گفت:
-چه مدل میکاپی مد نظرته؟
البته که خودت خیلی خوشگلی همه چیز بهت میاد
سرم رو روی صندلی گذاشتم،من حتی حوصله یه رژ لب ساده هم نداشتم.
چه برسه به انتخاب آرایش.
نفسم رو فوت کردم و گفتم:
-هر چی خودتون صلاح میدونید
به سلیقه خودتون
چشمام رو بستم تا آرایشگر و دستیارش متوجه نشن چقدر حالم خرابه.
اگه توی اتاق نبودن دوباره میرفتم زیر پتو و گریه میکردم.
اون روز قلبم نامیزون میزد.
آرزو میکردم کاش میشد چشمام رو ببندم و وقتی بیدار میشم اون شب تموم شده باشه.
آرایشگر بالاخره کارش رو شروع کرد
با دقت و وسواس آرایش پشت چشمم رو شروع کرد و منمیترسیدم بغضم بترکه و کارش رو خراب کنم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاطرههای لعنتی آدمو نابود میکنن.
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
Siavash GhomayshiSiavash Ghomayshi - Parvaneh (320).mp3
زمان:
حجم:
7M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۴۴
اگه چشم باز میکردم اشکام راه میافتاد و تمام آرایشم رو خراب میکرد.
آرایشگر فهمیده بود که حال خوبی ندارم
برای همین با احتیاط آرایش میکرد.
هر بار کهپلکام از بغض میلرزید دست نگه میداشت تا آروم شم.
تا اشکایی که پشت پلکام صف کشیدن و آماده باریدنن رو پس بزنم.
ترحم و دلسوزی نمیخواستم برای همین مقاومت میکردم.
از درون میسوختم و دم نمیزدم.
ولی وقتی به آرایش چشمام رسید بالاخره سکوتش رو شکست و گفت:
-میخوای یکم استراحت کنی؟
آرایش چشمت خیلی حساسه
میخوام امشب هیچ کس نتونه ازت چشم برداره
پس باید عالی بشه
سرم رو به علامت آره تکون دادم و از جام بلند شدم.
عزیز خانوم رفته بود پایین تا به میزای پذیرایی سر بزنه.
بدون اینکه به خودم توی آیینه نگاه کنم گفتم:
-میرم براتون چایی بیارم
شما هم لطفا استراحت کنید
آرایشگر فقط سری تکون داد و من از اتاق بیرون زدم.
یکم فضا میخواستم تا با خودم خلوت کنم.
به یکی از خدمه سپردم از آرایشگر و دستیارش پذیرایی کنه و به طرف اتاق ایزد رفتم.
اون آخرین باری بود که میتونستم توی اتاقش خلوت کنم.
هر بار که دلتنگ میشدم یا تنهایی بهم فشار میآورد میرفتم اونجا و روی تختش دراز میکشیدم.
عطرش که مشامم رو پر میکرد دلتنگ تر میشدم
اما از یه زن تنها و محبت ندیده چه انتظاری میشد داشت.
لبه تخت نشستم و با دیدن دستمال سفیدی که روی تشک گذاشته بودن چشمام سیاهی رفت.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏