eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
730 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ اگه چشم باز میکردم اشکام راه می‌افتاد و تمام آرایشم رو خراب میکرد. آرایشگر فهمیده بود که حال خوبی ندارم برای همین با احتیاط آرایش میکرد. هر بار که‌پلکام از بغض میلرزید دست نگه می‌داشت تا آروم شم. تا اشکایی که پشت پلکام صف کشیدن و آماده باریدنن رو پس بزنم. ترحم و دلسوزی نمیخواستم برای همین مقاومت میکردم. از درون میسوختم و دم نمیزدم. ولی وقتی به آرایش چشمام رسید بالاخره سکوتش رو شکست و گفت: -میخوای یکم استراحت کنی؟ آرایش چشمت خیلی حساسه میخوام امشب هیچ کس نتونه ازت چشم برداره پس باید عالی بشه سرم رو به علامت آره تکون دادم و از جام بلند شدم. عزیز خانوم رفته بود پایین تا به میزای پذیرایی سر بزنه. بدون اینکه به خودم توی آیینه نگاه کنم گفتم: -میرم براتون چایی بیارم شما هم لطفا استراحت کنید آرایشگر فقط سری تکون داد و من از اتاق بیرون زدم. یکم فضا میخواستم تا با خودم خلوت کنم. به یکی از خدمه سپردم از آرایشگر و دستیارش پذیرایی کنه و به طرف اتاق ایزد رفتم. اون آخرین باری بود که میتونستم توی اتاقش خلوت کنم. هر بار که دلتنگ میشدم یا تنهایی بهم فشار می‌آورد میرفتم اونجا و روی تختش دراز میکشیدم. عطرش که مشامم رو پر میکرد دلتنگ تر میشدم اما از یه زن تنها و محبت ندیده چه انتظاری میشد داشت. لبه تخت نشستم و با دیدن دستمال سفیدی که روی تشک گذاشته بودن چشمام سیاهی رفت. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ دستمال رو با حرص چنگ زدم و گوشه اتاق پرت کردم. مگه‌ میشد ۷ سال تمام تحمل کنه و الناز هنوز باشه. اونا به قول خودشون امروزی و روشنفکر بودن،خیلی هم فرصت داشتن و با هم تنهایی مسافرت میرفتن. حتی چند باری هم متوجه شده بودم با هم رفتن ویلای شمرون،اصلا باورم نمیشد. اون مسخره ترین چیزی بود که میتونستم توی همچون روز نحسی بشنوم. کفری و عصبی بودم و دلم میخواست کل اتاق رو با دیزاینی که خودم ایده داده بودم رو از پنجره بندازم بیرون. دلم می‌خواست تمام اون ملحفه های سفید و چراغا و شمعهای معطر و زیر پام بذارم و له کنم. روی زمین نشستم و هق هقم بلند شد. منم باک....ره بودم،اونم بعد از ۵ سال. ولی اوضاع من و الناز فرقش زمین تا آسمون بود. هوران تنها بود،تنهایی که دقش میداد ولی الناز مردی رو داشت که برای به دست آوردنش ۷ سال صبر کرد. حسادت به قلبم نیش میزد،داشتم خفه میشدم. برای زنی که عاشقش بود بهترین عروسی رو گرفت و همچون حجل.ه ای براش تدارک دید. با کبوترای سفید سوپرایزش میکرد و دل دل میزد برای تموم شدن عروسی تا به معشوقش برسه. عاشق شدن اونجوری بود،پس چرا خدا با من سر لج افتاده و زندگیم هر روز سگی تر و سخت تر میشد؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
. ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
جدی فوبیای اینکه مزاحم بقیه باشم رو دارم برای همین ممکنه یهو از زندگیشون کلا ناپدید بشم .
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جز تو هیچکی مهربون نبود! 🥲✨ ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
یه دیالوگی بود تو سریال زخم کاری میگفت: بعضی چیزا آخرش شاید خوب نباشه، ولی قشنگه . . و چه آدمایی که میدونستیم رابطه با اونا آخرش خوب نیست، ولی حفظش کردیم چون روز و شبمون با اونا قشنگ بود :)
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیدونم تا کی باید صبر کنیم ، شاید تا تهش باید فقط صبر کنیم . .🖤 📽پوست شیر ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
یه دیالوگ غمگین هست که میگه: "کاری نکن ازت متنفر بشم، دوست داشتنت به اندازه کافی دردناک هست." مود":).♡.
درهوای تو ....🥂♥️ ᥫ برگشته بودم به اتاق خودم، در حالیکه شکسته تر و داغون تر به نظر میرسیدم. آرایشگر و دستیارش با عزیز خانوم تمام تلاش شون‌ رو میکردن حالم بهتر بشه اما بغض تا چشمام بالا می‌اومد و مثل یه لشکر شکست خورده پشت پلکام صف می‌کشید برای باریدن. وقتی بالاخره کار آرایشم تموم شد عزیز پیراهنی رو که برام خریده بود رو آورد و کمک کرد تا بپوشم. حتی آرایشگر هم مونده بود تا آماده م کنه. ما زنا وقتی پای هوو میومد وسط برای هم دلسوز تر از مادر می‌شدیم. هممون میدونستیم تقسیم کردن شوهر چه دردی داره ،حتی اگه خودمون تجربه نمیکردیم. در حالیکه هوران اصلا شوهرش رو تقسیم نمیکرد. از اول مال خودش نبود. زیپ لباس رو که بالا کشیدن عزیز خانوم عقب تر رفت و گفت: -مثل ماه شدی بیا خودت و توی آیینه ببین با اینکه حوصله نداشتم اما به طرف اینه چرخیدم و خودم رو دیدم. راست می‌گفت، خیلی خوشگل شده بودم اما اونی که باید من رو میدید،چشماش زن دیگه ای رو گرفته بود. عزیز لبخندی زد و گفت: -دیگه خیالم راحت شد... حالا برم خودم آماده شم ایزدم از آرایشگاه اومده برم ببینم  هیچی نمیخواد قلبم یهو فرو ریخت،دلم‌ پر میزد ببینمش. روز عروسی خودمون که حتی به موهاش شونه نزده بود. میخواستم ببینم این دفعه تو لباس دامادی چه شکلی شده. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو....🥂♥️ ᥫ عزیز خانوم که رفت آرایشگر و دستیارش هم وسایل شون رو جمع کردن و رفتن. زن چنان ناراحت بود و چشماش از اشک پر و خالی میشد که دلم براش سوخت. اون به خاطر من غصه میخورد. در که بسته شد به طرف آیینه رفتم . درست روبروش وایسادم و به دخترک توی آینه نگاه کردم. دخترکی که ۵ سالی میشد ازدواج کرده بود اما هنوز بکر و دست نخورده زندگی می‌کرد. حالا چه فرقی داشت قرمز بپوشم یا سیاه. سفید به تن کنم یا سرخ آبی. بختم سیاه بود،قلبم به رنگ خون و چشمام... دو تا تیله ی به خون نشسته. دستم رو دراز کردم و صورتم رو لمس کردم،چقدر چشمام بغض داشتم. با صدای در تکونی خوردم و از توی آیینه مردی رو دیدم که بی حواس در رو باز کرد و غرولند کنان گفت: -آفاق خانوم ...داری زور میگیا من چمیدونم لباست کدومه...بیا خودت... اما وقتی به داخل قدم برداشت و من رو جلوی آیینه دید همونجا خشکش زد. انگار بهش برق وصل شده بود،حتی نفس هم نمیکشید. از توی آیینه بهش نگاه میکردم،منم خشکم زده بود. چون مرد خوشتیپی رو میدیدم که آرزو داشتم کنارش عروس بشم. تو دلم آرزو میکردم بیاد جلو،بهم بگه زیبا شدی،تحسینم کنه. ولی حالا نمیدونستم چه واکنشی نشون میده. در رو که بست پشتم لرزید. آب دهنم رو قورت دادم و آهسته به عقب برگشتم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
278.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وانمود کنن خاطره ای ندارن؛🥲💔 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal