اتفاقی ترسناک در کرمان🚷
زوج جوانی که چندسالی بود ازدواج کرده بودند توانستند یک خانه کلنگی و قدیمی بخرند و در آن ساکن شوند. پس از گذشت چندین روز زن جوان متوجه شد غذاهایی که از شام باقی می ماند و در یخچال گذاشته می شوند خورده می شوند!
ابتدا فکر میکرد کار همسرش باشد ولی با اینحال باورکردنی نبود یک نفر شب هنگام بتواند با شکم سیر دوباره غذا بخورد!
یک شب که مقدار زیادی غذا در یخچال خورده شد زن از شوهرش پرسید آیا غذای دیشب را خودت خورده ای؟! شوهر انکار کرد و گفت که من دیشب با شکم سیر در کنار خودت خواب بودم و اصلا سمت یخچال نرفتم‼️
زن قضیه را برای شوهرش تعریف کرد و تصمیم گرفتند شب را در جایی در اتاق پنهان شوند
شب هنگام شد، زن و شوهر مخفی شدند بعد از گذشت نیم ساعت ناگهان صدای باز شدن درب حمام شنیده شد ....
✅ادامه ماجرا در لینڪ زیر👇🏻👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۴۸
نامرد خوشتیپ شده بود،باید آفاق خانوم براش اسپند دود میکرد والا خودم چشم میزدمش.
نگاهم با حسرت روی هیکل مردونه ش چرخید، قلب بیچاره م از دیدنش ناکوک میزد
اما نگاه اون هیچ حسی نداشت،نه نفرت،نه عشق،نه حتی از لباس و آرایشم خوشش اومده بود.
همون بیحسیش آزارم میداد.دل دل میزدم برای یه بغ.ل عاشقانه.
یه خوشگل شدی.
یه بی قراری و دوستت دارم.
اما هیچ کدوم نسیب دل هوران نمیشد.
فقط یه قدم باهام فاصله داشت که وایساد.
عطرش رو حریصانه نفس کشیدم و به قلب بی قرارم هدیه دادم
نگاهش از روی دامنم بالا اومد و ازم گذشت.
جز به جز بدنم رو با دقت از نظر گذروند تا بالاخره به ل.ب هام رسید.
میخواستم بپرسم نظرت چیه ،خوشگل شدم؟
ولی جرات نداشتم.
میدونستم جوابش چیه!
من هیچ وقت به پای النازش نمیرسیدم.
زیر نگاهش داشتم ذوب میشدم و بالاخره لب باز کرد و گفت:
-قرمز بهت میاد !
نمیدونستم از تعریفش خوشحال شم یا نه.
ایزد هیچ وقت قابل پیشبینی نبود.
اینبار نوک انگشتاش رو روی دامن لباسم کشید و گفت:
-ولی دیگه نپوش
آب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم:
-چرا؟
-واضحه ...تو توی اون لباس گرون قیمت مثل وصله ناجوری
انگار تو تنت داد میزنه خودت مال پایین شهری و لباست مال بالا شهر...
شقیقه م نبض میکوبید،انگار یکی توی سرم طبل میزد.
چرا همیشه کلماتش زهر داشت.
دستش رو جلو آورد و تو یه حرکت دورم حلقه کرد و تن یخ زده م رو جوری جلو کشید که افتادم توی بغ.لش.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۴۹
بین بازوهاش مثل یه بچه ی ترسیده و بی پناه بودم.
بچه ای که صبح تا شب سر چهار راه گدایی میکرد و شب که میرفت تو رخت خواب دلش یه ب..وس و شب بخیر میخواست.
اگه براش قصه هم میگفتن راحت تر میخوابید.
دل بود دیگه،نمیفهمید.
یه دستش دورم بود و در حالیکه نگاهش از چشمام برداشته نمیشد انگشتاش بالا اومد و آروم گونم رو نوازش کرد:
-فکر کنم فانتزی اینو داری مثل رمانای عاشقانه بگم رژ لب تو پاک کن یا با روش خودم پاک میکنم
تو هم تو دلت قند آب شه
بعد با خشونت بب.وسم و رژت و کمرنگ کنم
کاش حالا که توی بغ.لش بودم متوجه لرزش بدنم میشد و کمتر آزارم میداد.
نامرد همیشه با کلماتش هوران رو میکشت.
سرش رو نزدیک آورد و نفس های داغش رو پخش شد.
تمام اونکارا رو از قصد میکرد چون میدونست چقدر دوسش دارم.
-ولی خودت آرایشت و پاک میکنی عسلم
بدون اینکه عقب بکشه خودشو نزدیک کرد و بدن بی جنبه م برای یه بوسه تب کرد.
دوباره زمزمه کرد :
-این لباس مسخره رو هم در میاری
بذار که کبود نشی
یه لباس ساده بپوش و بیا پایین
وقتی عقب کشید و از اتاق بیرون زد زانوهام خالی کرد و به کمک میز ارایش سر پا موندم.
بی اختیار لباسم رو گرفتم.
به طرف آیینه چرخیدم و تا انتها پایین کشیدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤
این دیالوگ امیرجعفری
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
ما ميگيم كارتن خوابيم
تو ميگى كدِ پستىِ محلِ اقامت؟!
🎥 گشت۲
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
پیمان معادی توی فیلمِ ابدویکروز، یک دیالوگ داره، به پسره میگه: «آقا صدات کردم، سرت گیج رفت؟»
حکایتِ احترامهای بیخودیایه که ما به یهسری آدم نما میذاریم!