درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۰
به خودم توی آینه نگاه کردم.
نه اینکه خسته نباشم،بودم.
قلبم بدجوری شکسته بود.
دلم به اندازه یه بالشت گریه میخواست.
اما هوران یکم سرتق بود.گاهی دلم برای خود واقعیم تنگ میشد.
بعضی وقتا برای دل خودم هم که شده سرپیچی میکردم.
یاغی میشدم و قانون شکنی میکردم.
قوی بودنم رو ساده به دست نیاوردم.
محال بود اون روی وقیح و پرروی خودم رو از دست بدم.
پای همه چیزش هم وایمیسادم.
شایدم افتاده بودم روی دنده لج.
نیشخندی زدم و لباسم رو بالا کشیدم.
رژ لبم برای اون لباس زیادی کمرنگ بود.
ماتیک سرخم رو روی لبام کشیدم و از اتاق بیرون زدم.
ایزد میتونست من رو نادیده بگیره ولی هوران سرتق و لجباز توی وجودم میخواست اون شب رو بتازونه.
حالا که خوشگل تر شده بودم دلم میخواست همه اون همه زیبایی رو ببینن.
ایزد میتونست تمام شب حرص بخوره،خوشحال میشدم اونم پا به پای من اذیت میشد.
بعدا کتکش رو هم بجون میخریدم.
صدای موسیقی و کل کشیدن میاومد.
عروس و داماد تازه رسیده و همه بهشون تبریک میگفتن.
کسی حواسش به هوران نبود،اما من اماده میشدم مثل یه ملکه ظاهر بشم.
دامن لباسم رو گرفتم و آروم و با ناز پایین رفتم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۱
از گوشه چشم فقط حواسم به یه نفر بود،یه مرد که دست تو دست یه دختر دیگه به طرف جایگاه عروس و داماد میرفت.
فقط واکنش اون برام اهمیت داشت.
با اینکه میدونستم من رو نمیخواد اما بازم نمیتونستم بیخیالش بشم.
دل بی صاحبم میخواستش.
هنوز به اواسط پله ها نرسیده بودم که بالاخره متوجه من شد،شایدم صدای پچ پچ ها رو شنید
،وقتی دیگه کسی بهشون توجه نمیکرد و همه سر ها به طرفم چرخید ایزد سرش بالا اومد.
یه لحظه سر چرخوندم و باهاش چشم تو چشم شدم، دیدم که برق خشم از چشماش گذشت.
میدونستم دیوونه ش کردم،تونستم حواسش رو از زن کنار دستش به خودم جلب کنم.
شاید کارم درست نبود اما چه کنم که داشتم برای یه توجه کوچیک از طرفش میمردم.
میدونستم اگه موقعیت داشت الان زیر مشت و لگدش بودم.
شک نداشتم حالا پشیمونه که چرا همون لحظه لباس رو پاره نکرده.
بی تفاوت از اون چشما که حالا آتیش به طرفم پرتاب میکرد به طرف مهمونا رفتم تا خوش آمد بگم.
به هر حال میزبان اون عروسی بودم.
عزیز خانوم کنارم وایساده بود و با مهمونا حال و احوال میکردیم.
به کیان که رسیدیم تعظیم کوتاهی کرد و با لبخند گفت:
-واقعا شبیه یه ملکه شدید
ستاره امشب شمایی که داری میدرخشی
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفیق خوب نه تکرار میشه ، نه تکراری
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قربون صدقه های قباد🥺🫀
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۲
من احتیاج به تعریف و تمجید هیچ کس نداشتم،فقط میخواستم ایزد ازم تعریف کنه.
میخواستم تمام شب ذهنش پیش من باشه.
دنبالم بیاد.
دستم رو بگیره و برقصیم.
اما اون بی توجه بهم دست الناز رو گرفت و به طرف جایگاه رفتن.
الناز ناراحت به نظر میرسید و ایزد باهاش حرف میزد.
یه لحظه از خودم متنفر شدم.
برای اینکه توجهش رو جلب کنم قرمز پوشیدم اما اون دلش با زن دیگه ای بود.
هیچ وقت هوران رو نمیدید.قلبش برای من نمیتپید.
حالا حس بدی داشتم.
حس یه آدم آویزون و محتاج.
حس زنی که با لباس جیغ میخواست توجه شوهرش رو جلب کنه اما مردای دیگه رو به خودش جذب میکرد.
از خودم متنفر بودم.
عزیز خانوم که دستم رو گرفت تازه به خودم اومدم.
سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم گفت:
-امشب همه توجه شون به توئه
هر کاری که کنی پشتت حرف میزنن
پس سعی کن عادی رفتار کنی
بیا بریم به عروس و دوماد تبریک بگیم
فقط لبخند بزن
در حالیکه توی دلم خون گریه میکردم لبخند زدم تا کسی حال دلم رو نفهمه.
اشکام رو زیر پلکام پنهون کردم تا به وقتش اونقدر گریه کنم که توی اشکای خودم غرق شم.
اون شب دق میکردم اما نمیذاشتم کسی چشمای پر از اشکم رو ببینه.
ولی سخت بود،با هر قدم که به ایزد نزدیک میشدم
دلم میخواست برم توی اتاقم و زیر پتو زار بزنم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏