درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۱
از گوشه چشم فقط حواسم به یه نفر بود،یه مرد که دست تو دست یه دختر دیگه به طرف جایگاه عروس و داماد میرفت.
فقط واکنش اون برام اهمیت داشت.
با اینکه میدونستم من رو نمیخواد اما بازم نمیتونستم بیخیالش بشم.
دل بی صاحبم میخواستش.
هنوز به اواسط پله ها نرسیده بودم که بالاخره متوجه من شد،شایدم صدای پچ پچ ها رو شنید
،وقتی دیگه کسی بهشون توجه نمیکرد و همه سر ها به طرفم چرخید ایزد سرش بالا اومد.
یه لحظه سر چرخوندم و باهاش چشم تو چشم شدم، دیدم که برق خشم از چشماش گذشت.
میدونستم دیوونه ش کردم،تونستم حواسش رو از زن کنار دستش به خودم جلب کنم.
شاید کارم درست نبود اما چه کنم که داشتم برای یه توجه کوچیک از طرفش میمردم.
میدونستم اگه موقعیت داشت الان زیر مشت و لگدش بودم.
شک نداشتم حالا پشیمونه که چرا همون لحظه لباس رو پاره نکرده.
بی تفاوت از اون چشما که حالا آتیش به طرفم پرتاب میکرد به طرف مهمونا رفتم تا خوش آمد بگم.
به هر حال میزبان اون عروسی بودم.
عزیز خانوم کنارم وایساده بود و با مهمونا حال و احوال میکردیم.
به کیان که رسیدیم تعظیم کوتاهی کرد و با لبخند گفت:
-واقعا شبیه یه ملکه شدید
ستاره امشب شمایی که داری میدرخشی
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفیق خوب نه تکرار میشه ، نه تکراری
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قربون صدقه های قباد🥺🫀
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۲
من احتیاج به تعریف و تمجید هیچ کس نداشتم،فقط میخواستم ایزد ازم تعریف کنه.
میخواستم تمام شب ذهنش پیش من باشه.
دنبالم بیاد.
دستم رو بگیره و برقصیم.
اما اون بی توجه بهم دست الناز رو گرفت و به طرف جایگاه رفتن.
الناز ناراحت به نظر میرسید و ایزد باهاش حرف میزد.
یه لحظه از خودم متنفر شدم.
برای اینکه توجهش رو جلب کنم قرمز پوشیدم اما اون دلش با زن دیگه ای بود.
هیچ وقت هوران رو نمیدید.قلبش برای من نمیتپید.
حالا حس بدی داشتم.
حس یه آدم آویزون و محتاج.
حس زنی که با لباس جیغ میخواست توجه شوهرش رو جلب کنه اما مردای دیگه رو به خودش جذب میکرد.
از خودم متنفر بودم.
عزیز خانوم که دستم رو گرفت تازه به خودم اومدم.
سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم گفت:
-امشب همه توجه شون به توئه
هر کاری که کنی پشتت حرف میزنن
پس سعی کن عادی رفتار کنی
بیا بریم به عروس و دوماد تبریک بگیم
فقط لبخند بزن
در حالیکه توی دلم خون گریه میکردم لبخند زدم تا کسی حال دلم رو نفهمه.
اشکام رو زیر پلکام پنهون کردم تا به وقتش اونقدر گریه کنم که توی اشکای خودم غرق شم.
اون شب دق میکردم اما نمیذاشتم کسی چشمای پر از اشکم رو ببینه.
ولی سخت بود،با هر قدم که به ایزد نزدیک میشدم
دلم میخواست برم توی اتاقم و زیر پتو زار بزنم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۳
عزیز خانوم جلوتر از من روی جایگاه رفت.
اول الناز رو بوسید و بهش تبریک گفت.
پسرش دوباره داشت دوماد میشد،شاید این دفعه میتونست بهش یه نوه بده.
وقتی سراغ شاخ شمشادش رفت دلم ریخت.
ایزد واقعا خوشتیپ و جذاب شده بود.دلم آتیش میگرفت و خاکستر میشد وقتی کنار زن دیگه ای میدیدمش.
از اون مدل دومادایی بود که دل هر دختری رو میلرزوند.
منکه از همون اول خرابش شده بودم.
بعد از آفاق خانوم من جلو رفتم.
به الناز دست دادم و به آرومی بوسیدمش طوری که آرایشش بهم نریزه.
الحق ایزد خوش سلیقه بود.
عروسش توی اون لباس سفید مرواریدی میدرخشید.
زیبا شده بود.
بهم میاومدن.
لبخندی زدم و گفتم:
-خیلی خوشگل شدی
کنار هم خوشبخت شید
الناز هم متقابل لبخندی زد و بازوم رو نوازش کرد:
-نه به اندازه تو هوران جون
چشمم کف پات ...واقعا ناز شدی
حالا عذاب وجدان چسبیده بود بیخ گلوم.من فقط میخواستم یکم به چشمش بیام و دوستم داشته باشه.
فقط یکم،چیز زیادی از عشقش نمیخواستم.
اما با اون لباس قرمز عروسیش رو زهرش میکردم.
تمام عروسا حق داشتن توی اون روز توجه همه رو جلب کنن
اما من با حسادت و فکرای بچگانه بهترین روز زندگیش رو خراب کردم.
انگار من اومده بودم تا نذارم اونا رنگ خوشبختی رو ببینن.
مثل بختک افتاده بودم به جون زندگی شون.
با کنار رفتن عزیز خانوم دلم آشوب شد.
کاش میشد فرار کنم و با ایزد روبرو نشم.
دستام یخ زده بود و زیر نگاه سنگینش جلو رفتم تا ازدواج مجدد شوهرم رو بهش تبریک بگم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏