eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
731 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
تخصصت چیه؟! - بال و پر دادن به آدمایی که مفت نمی‌ارزن.
➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
استکانی چای‌ دارم و هزار و یک اندوه.
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قربون صدقه های قباد🥺🫀 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
یه وقتایی باید با یه "باشه" بحثو تموم کنید و از آرامش روانتون لذت ببرید .
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق دخترا..🥲❤️‍🔥 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
اسممو دوست دارم به شرطی که تو صدام کنی🤍.
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ من احتیاج به تعریف و تمجید هیچ کس نداشتم،فقط میخواستم ایزد ازم تعریف کنه. میخواستم تمام شب ذهنش پیش من باشه. دنبالم بیاد. دستم رو بگیره و برقصیم. اما اون بی توجه بهم دست الناز رو گرفت و به طرف جایگاه رفتن. الناز ناراحت به نظر میرسید و ایزد باهاش حرف می‌زد. یه لحظه از خودم متنفر شدم. برای اینکه توجهش رو جلب کنم قرمز پوشیدم اما اون دلش با زن دیگه ای بود. هیچ وقت هوران رو نمی‌دید.قلبش برای من نمی‌تپید. حالا حس بدی داشتم. حس یه آدم آویزون و محتاج. حس زنی که با لباس جیغ می‌خواست توجه شوهرش رو جلب کنه اما مردای دیگه رو به خودش جذب میکرد. از خودم متنفر بودم. عزیز خانوم که دستم رو گرفت تازه به خودم اومدم. سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم گفت: -امشب همه توجه شون به توئه هر کاری که کنی پشتت حرف میزنن پس سعی کن عادی رفتار کنی بیا بریم به عروس و دوماد تبریک بگیم فقط لبخند بزن در حالیکه توی دلم خون گریه میکردم لبخند زدم تا کسی حال دلم رو نفهمه. اشکام رو زیر پلکام پنهون کردم تا به وقتش اونقدر گریه کنم که توی اشکای خودم غرق شم. اون شب دق میکردم اما نمیذاشتم کسی چشمای پر از اشکم رو ببینه. ولی سخت بود،با هر قدم که به ایزد نزدیک میشدم دلم می‌خواست برم توی اتاقم و زیر پتو زار بزنم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ عزیز خانوم جلوتر از من روی جایگاه رفت. اول الناز رو بوسید و بهش تبریک گفت. پسرش دوباره داشت دوماد میشد،شاید این دفعه می‌تونست بهش یه نوه بده. وقتی سراغ شاخ شمشادش رفت دلم ریخت. ایزد واقعا خوشتیپ و جذاب شده بود.دلم آتیش می‌گرفت و خاکستر میشد وقتی کنار زن دیگه ای میدیدمش. از اون مدل دومادایی بود که دل  هر دختری رو میلرزوند. منکه از همون اول خرابش شده بودم. بعد از آفاق خانوم من جلو رفتم. به الناز دست دادم و به آرومی بوسیدمش طوری که آرایشش بهم نریزه. الحق ایزد خوش سلیقه بود. عروسش توی اون لباس سفید مرواریدی می‌درخشید. زیبا شده بود. بهم می‌اومدن. لبخندی زدم و گفتم: -خیلی خوشگل شدی کنار هم خوشبخت شید الناز هم متقابل لبخندی زد و بازوم رو نوازش کرد: -نه به اندازه تو هوران جون چشمم کف پات ...واقعا ناز شدی حالا عذاب وجدان چسبیده بود بیخ گلوم.من فقط میخواستم  یکم به چشمش بیام و دوستم داشته باشه. فقط یکم،چیز زیادی از عشقش نمیخواستم. اما  با اون لباس قرمز عروسیش رو زهرش میکردم. تمام عروسا حق داشتن توی اون روز توجه همه رو جلب کنن اما من با حسادت و فکرای بچگانه بهترین روز زندگیش رو خراب کردم. انگار من اومده بودم تا نذارم اونا رنگ خوشبختی رو ببینن. مثل بختک افتاده بودم به جون زندگی شون. با کنار رفتن عزیز خانوم دلم آشوب شد. کاش میشد فرار کنم و با ایزد روبرو نشم. دستام یخ زده بود و زیر نگاه سنگینش جلو رفتم تا ازدواج مجدد شوهرم رو بهش تبریک بگم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
اتفاقی ترسناک در کرمان🚷 زوج جوانی که چندسالی بود ازدواج کرده بودند توانستند یک خانه کلنگی و قدیمی بخرند و در آن ساکن شوند. پس از گذشت چندین روز زن جوان متوجه شد غذاهایی که از شام باقی می ماند و در یخچال گذاشته می شوند خورده می شوند! ابتدا فکر میکرد کار همسرش باشد ولی با اینحال باورکردنی نبود یک نفر شب هنگام بتواند با شکم سیر دوباره غذا بخورد! یک شب که مقدار زیادی غذا در یخچال خورده شد زن از شوهرش پرسید آیا غذای دیشب را خودت خورده ای؟! شوهر انکار کرد و گفت که من دیشب با شکم سیر در کنار خودت خواب بودم و اصلا سمت یخچال نرفتم‼️ زن قضیه را برای شوهرش تعریف کرد و تصمیم گرفتند شب را در جایی در اتاق پنهان شوند شب هنگام شد، زن و شوهر مخفی شدند بعد از گذشت نیم ساعت ناگهان صدای باز شدن درب حمام شنیده شد .... ✅ادامه ماجرا در لینڪ زیر👇🏻👇🏻👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4