درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۲
من احتیاج به تعریف و تمجید هیچ کس نداشتم،فقط میخواستم ایزد ازم تعریف کنه.
میخواستم تمام شب ذهنش پیش من باشه.
دنبالم بیاد.
دستم رو بگیره و برقصیم.
اما اون بی توجه بهم دست الناز رو گرفت و به طرف جایگاه رفتن.
الناز ناراحت به نظر میرسید و ایزد باهاش حرف میزد.
یه لحظه از خودم متنفر شدم.
برای اینکه توجهش رو جلب کنم قرمز پوشیدم اما اون دلش با زن دیگه ای بود.
هیچ وقت هوران رو نمیدید.قلبش برای من نمیتپید.
حالا حس بدی داشتم.
حس یه آدم آویزون و محتاج.
حس زنی که با لباس جیغ میخواست توجه شوهرش رو جلب کنه اما مردای دیگه رو به خودش جذب میکرد.
از خودم متنفر بودم.
عزیز خانوم که دستم رو گرفت تازه به خودم اومدم.
سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم گفت:
-امشب همه توجه شون به توئه
هر کاری که کنی پشتت حرف میزنن
پس سعی کن عادی رفتار کنی
بیا بریم به عروس و دوماد تبریک بگیم
فقط لبخند بزن
در حالیکه توی دلم خون گریه میکردم لبخند زدم تا کسی حال دلم رو نفهمه.
اشکام رو زیر پلکام پنهون کردم تا به وقتش اونقدر گریه کنم که توی اشکای خودم غرق شم.
اون شب دق میکردم اما نمیذاشتم کسی چشمای پر از اشکم رو ببینه.
ولی سخت بود،با هر قدم که به ایزد نزدیک میشدم
دلم میخواست برم توی اتاقم و زیر پتو زار بزنم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۳
عزیز خانوم جلوتر از من روی جایگاه رفت.
اول الناز رو بوسید و بهش تبریک گفت.
پسرش دوباره داشت دوماد میشد،شاید این دفعه میتونست بهش یه نوه بده.
وقتی سراغ شاخ شمشادش رفت دلم ریخت.
ایزد واقعا خوشتیپ و جذاب شده بود.دلم آتیش میگرفت و خاکستر میشد وقتی کنار زن دیگه ای میدیدمش.
از اون مدل دومادایی بود که دل هر دختری رو میلرزوند.
منکه از همون اول خرابش شده بودم.
بعد از آفاق خانوم من جلو رفتم.
به الناز دست دادم و به آرومی بوسیدمش طوری که آرایشش بهم نریزه.
الحق ایزد خوش سلیقه بود.
عروسش توی اون لباس سفید مرواریدی میدرخشید.
زیبا شده بود.
بهم میاومدن.
لبخندی زدم و گفتم:
-خیلی خوشگل شدی
کنار هم خوشبخت شید
الناز هم متقابل لبخندی زد و بازوم رو نوازش کرد:
-نه به اندازه تو هوران جون
چشمم کف پات ...واقعا ناز شدی
حالا عذاب وجدان چسبیده بود بیخ گلوم.من فقط میخواستم یکم به چشمش بیام و دوستم داشته باشه.
فقط یکم،چیز زیادی از عشقش نمیخواستم.
اما با اون لباس قرمز عروسیش رو زهرش میکردم.
تمام عروسا حق داشتن توی اون روز توجه همه رو جلب کنن
اما من با حسادت و فکرای بچگانه بهترین روز زندگیش رو خراب کردم.
انگار من اومده بودم تا نذارم اونا رنگ خوشبختی رو ببینن.
مثل بختک افتاده بودم به جون زندگی شون.
با کنار رفتن عزیز خانوم دلم آشوب شد.
کاش میشد فرار کنم و با ایزد روبرو نشم.
دستام یخ زده بود و زیر نگاه سنگینش جلو رفتم تا ازدواج مجدد شوهرم رو بهش تبریک بگم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
اتفاقی ترسناک در کرمان🚷
زوج جوانی که چندسالی بود ازدواج کرده بودند توانستند یک خانه کلنگی و قدیمی بخرند و در آن ساکن شوند. پس از گذشت چندین روز زن جوان متوجه شد غذاهایی که از شام باقی می ماند و در یخچال گذاشته می شوند خورده می شوند!
ابتدا فکر میکرد کار همسرش باشد ولی با اینحال باورکردنی نبود یک نفر شب هنگام بتواند با شکم سیر دوباره غذا بخورد!
یک شب که مقدار زیادی غذا در یخچال خورده شد زن از شوهرش پرسید آیا غذای دیشب را خودت خورده ای؟! شوهر انکار کرد و گفت که من دیشب با شکم سیر در کنار خودت خواب بودم و اصلا سمت یخچال نرفتم‼️
زن قضیه را برای شوهرش تعریف کرد و تصمیم گرفتند شب را در جایی در اتاق پنهان شوند
شب هنگام شد، زن و شوهر مخفی شدند بعد از گذشت نیم ساعت ناگهان صدای باز شدن درب حمام شنیده شد ....
✅ادامه ماجرا در لینڪ زیر👇🏻👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
مهران یاوری یه جا در وصف
تنهایی میگه :
ما بلد نبودیم نگهت داریم ولی خودتم نخواستی بمونیا، خیالی نیست تنهایی مگه چشه ؟
دریا رو نمیشه تنهایی رفت؟ میشه !
بارون نمیباره تنهایی؟ میباره !
بهار نمیاد تنهایی؟ میاد پاییز چی؟ اونم میاد، سردتم بشه میتونی یه پتو بندازی دور خودت به دست یارم هیچ احتیاجی نیست ...
یعنی میخوام بگم همه این کارا رو میشه کرد.. تنهایی !!
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تکلیف عشق چی میشه؟!🥲❤️🔥
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۴
عطرش اون حوالی رو پر کرده بود و دلم میرفت برای یبار بوییدن تنش.
سرم رو فرو ببرم توی گردنش و یه نفس عمیق بکشم تا بلکه اون دل وامونده آروم بگیره.
اما حالا دلشوره امانم رو بریده بود.
روبروش که وایسادم قلبم چهار نعل میزد.
دستش رو جلو آورد و من هنوز جرات نداشتم سرم رو بالا بگیرم و به اون دو تا گوی تریاکی نگاه کنم.
بالاخره دست یخ زده رو جلو بردم و ایزد من رو به طرف خودش کشید.
در ظاهر برای روبوسی جلو رفتم، خودم رو دلداری میدادم پیش چشم اون همه آدم نمیتونه بلایی سرم بیاره.
اما دستم رو که محکم فشار داد و صورتم از درد توی هم رفت فهمیدم هیچ چیزی برای ایزد نشدنی نیست.
تنم لرزید و سرم رو به ناچار جلو بردم تا بب.وسمش.
اونم خم شد و حین ب.وسیدن گونه م نفس هاش پوستم رو آتیش میزد.
وقتی سراغ گونه ی دیگه رفت سرش رو به گوشم نزدیک کرد و پچ زد:
-میدونی که گور خودت و کندی عسلم؟
لب ها از بغض لرزید:
-ایزد...
-ایزد و مرگ
امشب سعی کن خوب خوش بگذرونی چون از فردا کاری باهات میکنم که هر لحظه بگی غلط کردم!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۵
توی گلوم یه غده سبز شده بود قد نارنگی.
نه پایین میرفت،نه بهش اجازه باریدم میداد.
با تمام حال بدم.
با تمام دلتنگیم.
با تمام حس پس زده شدنم صورتم رو بهش چسبوندم.
شاید اون آخرین فرصتی بود که میتونستم لمسش کنم.
حالا ایزد زنی داشت که با قلب و روحش میپرستیدش
نه منی که فقط اسمم توی شناسنامه ش سنگینی میکرد.
بعد از اون بهم غریبه میشد،هوران مال مردم خور نبود.
بوسه ای رو گونش گذاشتم و در حالیکه عطرش رو نفس میکشیدم پچ زدم:
-تو بزن...تو بکش...ولی من دوستت دارم
گردنش رو ب.وسیدم.
عطرش رو توی ریه هام ذخیره کردم و ازش فاصله گرفتم.
حالا آروم که نشده بودم،هیچ.
بیشتر دلتنگ تر و آشفته تر به نظر میرسیدم.
توی چشمای پر از حرص و نفرتش زل زدم و گفتم:
-خوشبخت شی...
ایزد نیشخند زد،از اون نیشخندایی که ترس به دلم مینداخت.
از اون چشما زهر چکه میکرد.
لبخندی که بهش زدم زیادی غمگین بود،زیادی حسرت توش ریخته بودم.
دستش رو فشار دادم و از کنارش گذشتم.
اما قبل از رفتن خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد:
-ولی تو زور زیادی نزن من هیچ وقت عاشقت نمیشم
اینو آویزه گوشت کن!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏