درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۵
توی گلوم یه غده سبز شده بود قد نارنگی.
نه پایین میرفت،نه بهش اجازه باریدم میداد.
با تمام حال بدم.
با تمام دلتنگیم.
با تمام حس پس زده شدنم صورتم رو بهش چسبوندم.
شاید اون آخرین فرصتی بود که میتونستم لمسش کنم.
حالا ایزد زنی داشت که با قلب و روحش میپرستیدش
نه منی که فقط اسمم توی شناسنامه ش سنگینی میکرد.
بعد از اون بهم غریبه میشد،هوران مال مردم خور نبود.
بوسه ای رو گونش گذاشتم و در حالیکه عطرش رو نفس میکشیدم پچ زدم:
-تو بزن...تو بکش...ولی من دوستت دارم
گردنش رو ب.وسیدم.
عطرش رو توی ریه هام ذخیره کردم و ازش فاصله گرفتم.
حالا آروم که نشده بودم،هیچ.
بیشتر دلتنگ تر و آشفته تر به نظر میرسیدم.
توی چشمای پر از حرص و نفرتش زل زدم و گفتم:
-خوشبخت شی...
ایزد نیشخند زد،از اون نیشخندایی که ترس به دلم مینداخت.
از اون چشما زهر چکه میکرد.
لبخندی که بهش زدم زیادی غمگین بود،زیادی حسرت توش ریخته بودم.
دستش رو فشار دادم و از کنارش گذشتم.
اما قبل از رفتن خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد:
-ولی تو زور زیادی نزن من هیچ وقت عاشقت نمیشم
اینو آویزه گوشت کن!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بگو باید از کدوم جاده برم
شایدم دوباره باید از همون...😔
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اشکهمسرشوجلودانشجوهاشدرآورد!
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چطوری فهمیدی یه نفر عاشقت شده؟!
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۶
حالا غده توی گلوم سر باز کرده بود.
نمیتونستم خودداری کنم و بروم نیارم.
داشتم دق میکردم.
اون شب همه شاد بودن.
دوست و آشنا در حال خوردن و نوشیدن و رقصیدن بودن اما من قلبم داشت میترکید.
با قدمای بلند به طرف یکی از اتاقا رفتم و واردش که شدم بغضم ترکید.
دیگه نفس نداشتم.
همونجا به در تکیه دادم و هق زدم.
دنیام سیاه شده بود،آخه اون چه سرنوشتی بود که من داشتم.
از اینجا مونده و از اونجا رونده.
با مردی که من رو نمیخواست.
دوستم نداشت و هر روز قلبم رو میشکست.
دستم رو روی قلبم گذاشتم و گریه کردم.
کی اون روزا تموم میشد ؟
هیچ وقت.
حالا بعد از این باید با زنش میدیدمش.
وقتی عاشقانه همدیگه رو بغ.ل کردن و تلویزیون میبینن.
صداشون رو از توی اتاق میشنیدم و هر بار میمردم.
با ضربه ای که به در خورد به خودم اومدم:
-هوران جان اونجایی؟
بیا دختر...بیا مردم فکر بد میکنن
با گریه هیچی درست نمیشه
-عزیز خانوم...نمیتونم...
بخدا دارم دق میکنم
-تو میتونی...
از اولش نباید قبول میکردی
دیگه الان نمیتونی پا پس بکشی
-عزیز...قلبم داره میترکه
-میدونم قربونت بشم...میدونم
ولی بیا...
اگه تو نباشی حرف مفت پشتت میزنن
بیا عروس و داماد میخوان برقصن
باید شاباش بدیم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۹
لبخند زورکی روی لبام کاشتم و دستش رو آروم فشار دادم:
-بریم آفاق خانوم
باید به عروس و داماد شاباش بدیم
من احتیاج به دلسوزی نداشتم ،اگه چشمای پر از اشک عزیز خانوم نبود شاید زودتر از اینا کم میاوردم.
اون زن نباید غصه من رو میخورد برای همین دستش رو گرفتم و به طرف سن رفتیم.
دیجی رقص رو رهبری میکرد.
هیچ کس اجازه نداشت برای دادن شاباش جلو بره تا اونا میرقصیدن.
همه دور سن جمع شدیم و رقص رو تماشا کردیم.
یاد اون دکلمه افتادم که هر بار گوش میدادم بغض میکردم.
اون شب عجیب به حال و روزم میاومد.
میگفت:
-تو را من دیده ام با او
بماند حال و احوالم
بهم میآمدید اما
تو سهم قلب من بودی
ایزد سهم قلب شکسته ی من بود اما عشق یه طرفه ی من راه به جایی نداشت.
باید میدیدمش که با زن دیگه ای میرقصه و بهش لبخند میزنه.
عجیب قلبم تیر میکشید.
بغض تا چشمام بالا اومده بود و اشک پشت پلکام صف کشیده و منتظر باریدن بود.
وقتی دستش رو دور الناز حلقه کرد دلم هری ریخت.
لبخند غمگینی زدم.
چقدر نامرد مردونه میرقصید.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏