درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۶
حالا غده توی گلوم سر باز کرده بود.
نمیتونستم خودداری کنم و بروم نیارم.
داشتم دق میکردم.
اون شب همه شاد بودن.
دوست و آشنا در حال خوردن و نوشیدن و رقصیدن بودن اما من قلبم داشت میترکید.
با قدمای بلند به طرف یکی از اتاقا رفتم و واردش که شدم بغضم ترکید.
دیگه نفس نداشتم.
همونجا به در تکیه دادم و هق زدم.
دنیام سیاه شده بود،آخه اون چه سرنوشتی بود که من داشتم.
از اینجا مونده و از اونجا رونده.
با مردی که من رو نمیخواست.
دوستم نداشت و هر روز قلبم رو میشکست.
دستم رو روی قلبم گذاشتم و گریه کردم.
کی اون روزا تموم میشد ؟
هیچ وقت.
حالا بعد از این باید با زنش میدیدمش.
وقتی عاشقانه همدیگه رو بغ.ل کردن و تلویزیون میبینن.
صداشون رو از توی اتاق میشنیدم و هر بار میمردم.
با ضربه ای که به در خورد به خودم اومدم:
-هوران جان اونجایی؟
بیا دختر...بیا مردم فکر بد میکنن
با گریه هیچی درست نمیشه
-عزیز خانوم...نمیتونم...
بخدا دارم دق میکنم
-تو میتونی...
از اولش نباید قبول میکردی
دیگه الان نمیتونی پا پس بکشی
-عزیز...قلبم داره میترکه
-میدونم قربونت بشم...میدونم
ولی بیا...
اگه تو نباشی حرف مفت پشتت میزنن
بیا عروس و داماد میخوان برقصن
باید شاباش بدیم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۹
لبخند زورکی روی لبام کاشتم و دستش رو آروم فشار دادم:
-بریم آفاق خانوم
باید به عروس و داماد شاباش بدیم
من احتیاج به دلسوزی نداشتم ،اگه چشمای پر از اشک عزیز خانوم نبود شاید زودتر از اینا کم میاوردم.
اون زن نباید غصه من رو میخورد برای همین دستش رو گرفتم و به طرف سن رفتیم.
دیجی رقص رو رهبری میکرد.
هیچ کس اجازه نداشت برای دادن شاباش جلو بره تا اونا میرقصیدن.
همه دور سن جمع شدیم و رقص رو تماشا کردیم.
یاد اون دکلمه افتادم که هر بار گوش میدادم بغض میکردم.
اون شب عجیب به حال و روزم میاومد.
میگفت:
-تو را من دیده ام با او
بماند حال و احوالم
بهم میآمدید اما
تو سهم قلب من بودی
ایزد سهم قلب شکسته ی من بود اما عشق یه طرفه ی من راه به جایی نداشت.
باید میدیدمش که با زن دیگه ای میرقصه و بهش لبخند میزنه.
عجیب قلبم تیر میکشید.
بغض تا چشمام بالا اومده بود و اشک پشت پلکام صف کشیده و منتظر باریدن بود.
وقتی دستش رو دور الناز حلقه کرد دلم هری ریخت.
لبخند غمگینی زدم.
چقدر نامرد مردونه میرقصید.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگه برام ارزشی نداره💔🥲
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
*علم روانشناسی میگه :
آخرین نفری که قبل از بستن چشات میاد تو ذهنت
یا دلیل خوشحالیته یا دردت!
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوست داشتن زیادی تهش اینه:
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه تورو با اسم اون میشناسن:💔
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
کسی که بتونه خیلی تنها بمونه
و توی تنهاییش خوشحال باشه
یعنی خیلی وقته آب از سرش گذشته...
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۶۰
جیگرم میسوخت و قلبم با هر تپش اسمش رو فریاد میزد تا بلکه از وسط اون همه صدا و موزیک بشنوه.
دستش رو که دور عروسش انداخت چرخی زدن و دلم ریخت.
دود سفید فضا رو پر کرده و فضای رویایی حسرت به دلم میذاشت.
توی ب.غل شوهرم یه زن دیگه میرقصید و براش دلبری میکرد.
چقدر قشنگ میرقصیدن.
با صدای دیجی انگار یکی گلوم رو فشار میداد.
آهنگ عوض شده بود و برقا که روشن شد دیجی گفت:
-خب...مهمانان عزیز
میتونید برای شاباش و رقص تک نفره عروس و داماد رو همراهی کنید
لطفا اول اقوام درجه یک
عزیز خانوم و مادر الناز که جلو رفتن من نمیدونستم دقیقا اقوام درجه چندمم.
اصلا جز اقوام محسوب میشدم یا نه.
من بیشتر شبیه یه دختر بچه گم شده وسط اون جمعیت سرخوش بودم.
عزیز خانوم و مادر الناز که شاباش دادن و یکم با عروس و داماد رقصیدن همه نگاه ها به طرف من چرخید.
انگار منتظر بودن زن اول ایزد بیاد و بهشون شاباش بده.
شایدم منتظر دعوا و آبروریزی بودن.
صدای پچ پچ هاشون رو میشنیدم و تازه معنی حرف عزیز خانوم رو میفهمیدم.
جای حرفای مردم سوزش عجیبی داشت.
لبخند کمرنگی زدم و آروم جلو رفتم.
دامن لباسم رو توی مشتم فشار میدادم و اون تنها چیزی بود که زورم بهش میرسید.
داشتم میرفتم تا با شوهرم و زن دومش برقصم و کاش دیجی میفهمید الان فقط یه آهنگ غمگین دلم میخواد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۶۱
با هر قدمی که به اون نامرد نزدیک تر میشدم نفسم تنگ تر میشد.
نگاهش بدون هیچ حسی روی من بود و همین دستپاچه م میکرد.
وقتی بالاخره بهشون رسیدم لبخند زدم و تراول های نو رو روی سرشون ریختم.
چقدر صحنه دراماتیک شده بود
حتی لرزش دستامم نشون از حال خرابم بود.
پول ها رو روی سرشون ریختم و یه قدم به عقب برداشتم اما دیجی گفت:
-اون خانوم با لباس قرمز...
واووو...عین یاقوت سرخ میدرخشن
خانوم با رقص تون مجلس و زیبا تر کنید
به افتخارشون
قفل شدن فک ایزد رو دیدم،خشم تا چشماش بالا اومده بود.
من ذهن شکاکش رو خوب میشناختم و میدونستم به چی فکر میکنه.
الناز با اخم نگاهی بهمون انداخت و عزیز خانوم از فرصت استفاده کرد.
دستم رو توی دست پسرش گذاشت و اشاره کرد برقصم.
اما من با اون دل پر آشوب نمیتونستم،رقصیدن دل خوش میخواست که من نداشتم.
خواستم عقب بکشم اما دستم توی مشتش اسیر شد.
سرش رو جلو آورد و گفت:
-برقص...مگه همینو نمیخواستی خانوم لباس قرمز
مردمک هام میلرزیدن و ایزد همون طورکه دستم رو گرفته بود من رو به طرف خودش کشید.
فشار دستش اونقدر زیاد بود حتی مچم درد میکرد
وقتی بالاخره ولم کرد پیش چشم اون همه آدم لبخندی زدم و با ریتم آهنگ شروع کردم به رقصیدن.
خودم رو تصور میکردم که لباس پفی سفید پوشیدم و براش دلبری میکنم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی همه زندگیت میشه یه دختر💔
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal