درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۶۲
ایزد با اون نگاه سرد بهم خیره بود و برای اینکه حرفی پشت سرش نزنن به آرومی برام کف میزد.
خیلی احمقانه بود که داشتم رویا پردازی میکردم.
به امید یه نگاه عاشقانه.
یه حس متفاوت.
یه...
نمیدونستم دنبال چی هستم، فقط یه چیزی که ارومم کنه و احساس اضافه بودن بهم نده.
با اوج گرفتن آهنگ صدای جیغ و کف زدن بلند شد و من همچنان میرقصیدم.
دیجی که تازه به خودش اومده بود گفت:
-اونقدر محو این همه زیبایی شده بودم یادم رفت بگم...
آقای داماد نمیخوای شاباش بدی؟
کاش دیجی ساکت میشد و اونقدر ازم تعریف نمیکرد.
با هر تعریف ایزد فکش منقبض میشد و من میدونستم چه تاوانی داره.
سال ها با یه آدم شکاک و سختگیر زندگی کرده بودم.
سرم رو تکون دادم و پشیمون بودم از رقصیدن.
حالا اونقدر دلشوره داشتم که میخواستم عقب برم اما ایزد دستش رو توی جیب داخلی کتش برد و دسته پولش رو در آورد.
یه مقدارشون رو جدا کرد و جلو اومد.
پول ها رو بالای سرم گرفت و بارون تراول بود که روم میریخت.
داشت بهم شاباش میداد،بابت رقصی که اصلا براش هیچ معنایی نداشت.
اما برای من پر از شور و حرارت و خواستن بود.
خیره بودم به اون چشما که ازش آتیش میبارید.
هیچ حرفی نمیزد و من آرزو میکردم که ای کاش یه چیزی میگفت.
هر بار که سکوت میکرد بعدش طوفان سنگین تر میشد.
عزیز خانوم و بقیه که برای شاباش دادن جلو اومدن بالاخره نگاه ازش گرفتم.
الناز که انگار مثل آتش فشان در حال انفجار بود بازوی ایزد رو گرفت و گفت:
-ایزد جان...چند لحظه میای عزیزم؟
-چی شده؟
-بیا بهت میگم...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت-۲۶۳
عزیز خانوم شاباش هایی رو که بهم داده بودن رو جمع کرد و در حالیکه من رو از روی سن کنار میکشید گفت:
-خیره...چی شده یعنی؟
با نگرانی آب دهنم رو قورت دادم،همش حس میکردم قراره بلای جدیدی سرم نازل بشه.
الناز حتما خوشش نیومده بود که با ایزد رقصیدم.
به دامن لباسم چنگ زدم و گفتم:
-عزیز...من میترسم...
حس میکنم یه چیزی شده
-بیا بریم ببینم چه خبره
این دختره ی وزه حتما داره آتیش میسوزونه
دنبال عزیز خانوم رفتم و وقتی خدمتکار با ترس و لرز به مطبخ اشاره کرد فهمیدم ماجرا جدی تر از اون حرفاست.
صدای جیغ مانند الناز توی مغزم خط میکشید و با عزیز خانوم وارد مطبخ شدیم.
الناز با عصبانیت دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:
-من برای کیک ارکیده سفید سفارش داده بودم
بعد شما رفتی رز زدی؟
قناد بیچاره در حالیکه دستپاچه شده بود به ایزد و الناز نگاهی انداخت و گفت:
-اما اینجا نوشته رز سفید خانوم
الناز با حرص فاکتور رو گرفت و پرت کرد توی صورت مرد:
-وقتی نمیتونید سفارش نگیرید
یا بجای یه کودن آدم حسابی بذارید تا سفارشا رو ثبت کنه
من اون روز به صراحت گفتم ارکیده سفید
ایزد بازوم الناز رو گرفت و گفت:
-حالا که چیزی نشده
مگه چند تا شاخه گل چه فرقی داره؟
بعد منم حس میکنم گفتی رز...
الناز که واقعا عصبی بود پاش رو روی زمین کوبید و گفت:
-فرقی نداره؟ تو میگی فرقی نداره؟
رز با ارکیده یکیه؟
وای خدایا ...یکی بگه من دارم خواب میبینم
شوهرم طرف اوناست!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاهکارهای علبرضا قربانی:❤️🔥
#ترکیبی
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجوری شهرو به آتیش بکشه!❤️🔥
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا خودش میدونه:)🤍🥲
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من از تو خیلی خطرناکترم!
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
از غَم پرسیدم:از چیم خوشت میاد که دست از سرم برنمیداری ؟؟ گفت :قشنگی چشات وقتی گریه میکنی
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۶۴
منو عزیز خانوم فقط نگاه میکردیم اما خوب میدونستم قرار نیست الناز کوتاه بیاد.
ایزد پوف کلافه ای کشید و گفت:
-حالا کاریه که شده ...میگی چکار کنیم؟
قناد که حسابی از اون وضعیت ناراحت بود به کیک اشاره کرد و گفت:
-من واقعا نمیدونم چطور این مشکل پیش اومده
شرمنده هم هستم
اولویت اول ما رضایت مشتریه ولی واقعا الان امکان نداره پیگیری کنم
چون تایم کمه...
از طرفی هم امشب عروسی برادر زن خودمه...خانومم...
الناز جیغ بلندی کشید و گفت:
-به منچه که شما نمیتونید یا خانومت منتظره ؟
من روز عروسیمه
دلم میخواد همه چی همون طوری باشه که دوست دارم
نیم ساعتم فقط وقت دارید تا درستش کنید
ایزد بازوی الناز رو گرفت و سعی کرد آرومش کنه.
اما دندوناش رو جوری بهم فشار میداد که میترسیدم فکش خرد شه:
-بیا اینجا عزیز من
تو نیم ساعت که نمیشه کاریش کرد
اینجوری سخت بگیری...
الناز دست ایزد رو پس زد و با حالت بغض داری گفت:
-من ۷ سال تحمل نکردم که حالا اینجوری بشه
خودت خوب میدونی واسه هر آیتم این عروسی چند ساله برنامه میریزم...
اون دختر ۷ سال تحمل کرده بود،آرزو ها داشت و من عذاب وجدان خفه م میکرد.
چون ۵ سال از اون ۷ سال رو خودم نابود کرده بودم.
با فکری که به سرم زد جلو رفتم.
کنار ایزد وایسادم و در حالیکه داشتم از غصه ذوب میشدم گفتم:
-اگه قبول کنید من درستش میکنم!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏